فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهل و یکم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهل و یکم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻اگر دوستم داره، چرا می خواد بره؟ مادرش که گفته بود براش زن میگیره... چرا نمی مونه؟ چرا
ازدواج نمی کنه؟ اونم از نگاهم فهمید دوستش دارم؟! پس چرا می خواد تنهام بذاره؟!|
خیره به دستهای او و تسبیح، نفهمید چرا پرسید: چرا می خواین برین؟!
سرِ امیرعلی که بلند شد، هانیه هم نگاهش را بالا کشید. از سوال او تعجب کرده بود.
بعد از چند لحظه مکث پرسید: چرا نرم؟!
- خب... آخه... مادر و... برادر و... خیلی های دیگه... که شما رو... یعنی شما براشون مهم هستید،
نگرانتون میشن... جبهه و جنگ خطرناکه... آدم از تلویزونم می بینه می ترسه... از نزدیک که
ترسناک ترم هست.
صورتش جدی شد و همانطور که دانه های تسبیح را نگاه می کرد، گفت: من وقتی می ترسم که
تصور کنم اون عراقی های نامرد و متجاوز، توی خاک ما پیشروی کنن؛ پای کثیفشونو روی زمین ما
بذارن و دست کثیفشون به زنها و دخترهای هموطنم بخوره.
تسبیح را میان مشتش فشرد.
- می دونی همون اول جنگ، با آبادان چیکار کردن؟! چطور خونه به خونه، به مردم بی گناه حمله
کردن، کشتن... تجاوز کردن... خرمشهرو گرفتن و حالا دارن کُری می خونن که پیشروی می کنیم
و شهر به شهر ایرانو می گیریم... اگر بچه های همین آب و خاک، برای وطن و ناموسشون سینه
سپر نکنن و جلوی دشمن نایستن، بعدش ترسناک میشه، نه الان...
دستی به ته ریشش کشید و انگشتش، روی لبهاش ماند.
- تازه... من که اوضاعم خوبه... نه زن و بچه ای؛ نه عشق و دلبستگی ای... همه ی نگرانیم
عزیزمه که امیررضا قول داده تنهاش نذاره...
گذرا به هانیه نگاه کرد که ماتِ حرفهاش بود.
- فکر می کنی اینهمه آدم که میرن جبهه، عاشق نیستن؟ چشمِ کسی به راهشون نیست؟... چرا!
هر کس برای موندن، یه دلیلی داره؛ ولی ایستادن جلوی دشمن، از همه چیز واجب تره.
تصویر سر به زیر امیرعلی که داشت تسبیح می گرداند و جدی حرف می زد، تار شد.
این امیرعلیِ جدی که روبروی هانیه نشسته بود، داشت می رفت از وطن و ناموسش دفاع کند.
این امیرعلیِ جدی، عشق و دلبستگی ای نداشت تا نگرانش باشد.
این امیرعلی، نه او را می دید، نه احساسش را.
نفس بلندی کشید و ایستاد. به هانیه نگاه نکرد. رفت طرف در، گفت |آژیر قطع شده| و بالا رفت.
هانیه، صورت خیسش را میان دو دست گرفت و گذاشت بغضِ در گلو مانده اش بشکند.
- هانیه خانوم... بیا بالا.. وضعیت سفید شده... اون پایین سرده، سرما می خوری.
چادر را به چشمهاش کشید که بی وقفه خیس میشد.
فانوس را برداشت و بی صدا بالا رفت. بدون نگاه به امیرعلی، و بی آنکه مکث کند، فانوس را روی
پله گذاشت و به اتاق رفت.
ایستاد سر سجاده تا با خدا حرف بزند... حرفهایی که به کسی نمی توانست بگوید. خدا که دیگر
از دلش خبر داشت؛ هر کس نمی دانست، خدا که خوب از دلش خبر داشت.
قامت بست تا با خداش حرف بزند. تا فکرش بماند همانجا؛ کنار مهر و جانماز. تا پر نکشد کنار
پنجره، امیرعلی را دید بزند... تا شاید یادش برود عاشق و دلبسته ی کسی ست که عشق و
دلبستگی ای ندارد.
ا... اکبر.
صداش از بغض می لرزید.
دستهاش را پایین انداخت. اشکهاش سرازیر شد.
***
شکایت از که کنم؟ خانگی ست غمازم!
یک هفته بعد، برای بازدید فرشها، همراه وحید به سه انبار مختلف می روند.
روز بعد، آقای سرپولکی می آید دفتر تا قرارداد ببندند و به قول خودش، معامله را جوش بدهند.
وکیل جدید هم هست.
موجودی حسابی که در ایران دارند، برای خرید کل فرشها کم است. با همان، پیش پرداخت
معامله را می دهد. نامدار گفته باید برای حواله ی پول، راه جدیدی پیدا کنند. نریمان در دور زدنِ
تحریمها، تخصص داشت که او هم فعلا درگیر اختلافات مشارکتش با نامدار است. وکیلِ جدید
هم با مراحل انتقال وجه آشناست ولی پروسه ی زمان بری ست.
بعد باید با بهداد قرارداد ببندد تا فرشها را به آلمان بفرستند. شب، به مناسبتِ اولین قرارداد،
بهداد و وحید می آیند آپارتمان او تا سه نفره جشن بگیرند.
پنج شنبه است و وحید می گوید | شب جمعه ای، سه تا عروسکو پیچوندم که مردونه حال کنیم!|
بهداد هم با گوشی درگیر است و مدام به تراس می رود تا راحت تر صحبت کند.
وحید چشمک می زند و به تراس اشاره می کند.
- دختره سیریش شده!
منظور وحید را نمی فهمد. یک تکه یخ توی لیوان اسکاچش می اندازد و به وحید نگاه می کند که
سراغ سیستم صوتی می رود و یو اس بی بهش می زند.
دوباره همان آهنگِ آشنا که هم در ماشینش گوش می دهد، هم در پارتی بارها شنیده.
دلت با من، هماهنگه... نگاهِ تو، تو چشمامه...
دارد خودش را با ریتم تکان می دهد و می خواند.
بهداد برمی گردد.
- کشتی ما رو... هرجا میریم، خفه مون می کنن با این آهنگ...
صدای وحید بلند می شود.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهل و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت چهل و یکم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، مایکل جکسون