فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهل و دوم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهل و دوم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻ما خالطوریم داداش!... جز آغوشت، پناهی نیست... فکر کن الان پیش موش موشات بودی، بازم غر می زدی؟!... نفس تو سینه می گیره، دلم واسه تو می کوبه...
بهداد کنارش می نشیند و سیگاری روشن می کند.
- خوب خوبه شونم بی جنبه س... کارِ درستو تو می کنی... والا!
پکی به سیگار می زند.
- اونو خفه ش کن!
وحید، آهنگ را عوض می کند؛ ولوم را پایین می برد و می آید نزدیکِ آنها.
- چیه؟ چیز مرغی شدی...
بهداد لیوانش را پر می کند.
- تا بهشون می خندی، هوا برشون میداره... سر جمع، چهار بار منو دیده، میگه عاشقت شدم...
دوست دخترِ فابریکمم می دونه من مال ازدواج نیستم... این که جای خود داره.
وحید می خندد.
- میگه بیا منو بگیر؟!
بهداد هم بی حوصله می خندد.
- آره... یه جورایی!
وحید لیوانش را جلو می آورد.
- پس پنجاه درصدِ اون حله! ... سلامتیِ داماد که رفته گل بچینه!
بهداد میانِ خنده می گوید: باید کفش آهنی پاش کنه، بیفته دنبالم تا جواب بله بگیره... من قصد
ادامه تحصیل دارم!
بعد به او نگاه می کند.
- دخترای اینجا، همه این مدلی هستن... اول تیریپ روشن فکری برمیدارن که هدف منم فقط
دوستیه... ولی یه کم که گذشت، وابسته میشن، عشق و عاشقی راه میندازن و میگن ازدواج کنیم.
وحید سر تکان می دهد: راست میگه! حواست باشه!
و باز بیخود می خندد.
بهداد سیگار را همراه انگشتش به طرف او می گیرد
باید سفت و سخت طی کنی من اهل زن گرفتن نیستم... با رفتارتم نشون بدی... واسه همین،
من غیر از دوست دختر فابریکم، با صد تا دیگه هم هستم... با یکی که باشی، میگه خب منو می
خواد که فقط با منه... تعهد و لویالیتی و... چه می دونم!
وحید لم می دهد و از آجیل روی میز می خورد.
- حالا من مثل تو، از اول خط و نشون نمی کشم که اهل ازدواج نیستم... می ذارم طرف یه مدت
باهام باشه، بعد خودش به این نتیجه برسه که من به درد زندگی کردن نمی خورم!
صدای خنده شان یکدفعه بالا می رود. همراه آن دو می خندد.
- حالا قراره من با کسی باشم که دارین نصیحتم می کنین؟!
بهداد به پشت او می زند.
- بالاخره دیر و زود داره، اما سوخت و سوز نداره... طاقت میاری چند ماه تنها بمونی؟!
وحید چشمک می زند.
- مهندس کارشو بلده!
باز از آن وقتهاست که الکل، سرشان را گرم کرده و بیخود می خندند. بلند می شود زنگ بزند
برایشان غذا بیاورند.
- شام چی می خورین؟
وحید با خنده می گوید: کلپچ!
بهداد هم می خندد.
- کلپچ با دیدن دافهای میزای دیگه حال میده...
دوباره می پرسد: چی اوردر بدم؟
بهداد لیوانش را سر می کشد.
- هر چی عشقت می کشه...
- کباب دیگه! ناموسا نگرانم تنها دلیل موندن شما، خوردن کباب باشه!
زنگ می زند به رستوران. هنوز کنارشان برنگشته که موبایلش زنگ می خورد.
شماره آشناست.
- الو؟ سلام عرض شد!
نمی شناسد.
- سلام... شما؟
- آقای راد... امیرعطا هستم. نوه ی حاج خانوم.
- آها... حالتون چطوره؟
- شکر خدا... شما خوبین؟ رفتین حاجی حاجی مکه!
نمی داند چه جوابی بدهد. فقط می گوید: خوبم؛ ممنون.
- شماره ای ازتون نداشتیم، یادم اومد با منزل تماس گرفته بودید، شماره رو پیدا کردم... حسب الامرِ حاج خانوم، خواستم جویای احوالتون بشم.
صداش شوخ و سرحال است.
باز فقط می گوید: ممنون!
- حاج خانوم مرخص شدن، سراغتونو گرفتن.
- خوشحالم... حالشون بهتره؟
- خدا رو شکر... فردا جمعه ست وهمه دور همیم... زنگ زدم اگر افتخار بدید، ناهار در خدمت
باشیم. منو مامور کردن شما رو دعوت کنم.
از دیدنِ دوباره ی ایران خانوم خوشحال می شود.
- حتما... دوست دارم دوباره ببینمشون.
- خیلی هم عالی! پس، فردا ظهر منتظرتون هستیم. آدرسو دارین یا بگم؟
یادداشت کرده و دارد.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهل و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت چهل و دوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، مایکل جکسون