فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهل و سوم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهل و سوم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻وحید، میز شام را آماده می کند و با آهنگِ لایت، خودش را همچنان تکان می دهد.
بهداد هم لم داده، همراهِ اَدل، می خواند.
شام را که می خورند، بیشتر دلش می خواهد درباره ی کار و راهی که می شود راحت پول را از امریکا به ایران برساند حرف بزنند ولی بهداد و وحید فقط خیال خوشگذرانی و تفریح دارند.
وحید چند تماس کوتاه دارد که صدای آهنگ را قطع می کند تا جواب بدهد.
بهداد از میانِ حرفهای او، |کار و جلسه| را تکرار می کند و می خندد.
- آره ارواح عمه ت! الان تو توی جلسه ای!
- چه کنیم دیگه! خاطرمون واسه شون عزیزه.
- همچین می پیچونه و میگه تو جلسه ام، انگار معاون پرزیدنته و داره مملکتو می گردونه.
وحید بلند می خندد.
- چه کنیم دیگه! ناموسا همش واسه دوزار ثوابشه! دیگه حلال زاده ی اون بابا ایم! سرمون درد
می کنه واسه خدمت به خلق ا...! حالا باباهه یه جور دست نوازش به سرشون می کشه، ما یه جور!
- شاپور کلانتر روحشم خبر نداره دخترا واسه دست نوازشِ پسرش چه سر و دستی می شکونن!
می پرسد: شاپور کلانتر؟!
وحید می گوید: بابام دیگه!... تو میدون خراسون، به هر کی بگی شاپور کلانتر، می شناسدش...
معروفه... فقط حیف زیاد میره تعطیلات وگرنه منم بچه معروفم!
- پس خوشگذرونه.
می خندد.
- اوووه! از وقتی یادمه یا مرخصیه یا سفر... یه سال قزل حصار، شیش ماه کچویی... خرجشم من
و داداشم می دیم.
- با پول شما میره تعطیلات؟! تنها یا با مادرتون؟!
خنده اش تلخ می شود.
تنها میره...
هر دو ساکت می شوند. یاد نامدار می افتد. او هم تفریحات و سرگرمی ها و سفرهای خودش را دارد؛ بدون مادرش.
وحید لیوانش را دوباره پر می کند و دقیق ولی کوتاه به او نگاه می اندازد.
- نگرفتی!
- چی رو؟!
- شغل شریف بابای منو!
- فهمیدم... کلانتره.
باز هم بی خود می خندد.
- مامور قانونه ولی قانون خودش... از اونجایی هم که قانون مملکت، قانونِ بابای منو قبول نداره،
می فرستنش زندان واسه تعطیلات... یا مادرم دست به دامنِ ما میشه جریمه و دیه بدیم که
نفرستنش آب خنک بخوره تا به انجام وظیفه ش برسه.
نمی فهمد چرا درباره ی زندان رفتنِ پدرش با خنده حرف می زند.
- من نه فهمیدم دقیقا شغل پدرت چیه، نه اینکه چه چیز خنده داری توی حرفهای تو هست.
لبخند وحید محو می شود اما بهداد روی کاناپه کج شده و با خنده به بازوی او می زند.
- خنده م از بیچارگیه... منو که می بینی کنارت نشستم، آستین سر خودم. اگه به جایی رسیدم، از
زرنگی و تجربه ی خودمه... سر و کله زدن و نون درآوردنو، کف بازار یاد گرفتم... اگه بلد شدم با
کلاس باشم، انقدر آدمای با کلاسو زیر ذره بین گرفتم، اینجوری شدم... اون داداشم، اندازه ی من
زبر و زرنگ نبود... داره نونِ بی عرضگی و سادگیشو می خوره؛ عین مادرم تو سری خور و بی
زبونه... دیپلم برقشو که گرفت، یه مغازه الکتریکی همون نزدیکای خونه براش دست و پا کردم که
اونم الان گروی طلبکاره... مادرمم که بنده خدا، خسته شد از بس به بابام گفت بچسب به خونه و
زندگیت... اما باباهه یه گوشش دره، یکیش دروازه...
به خودش اعتراف می کند اولین بار است انقدر با دقت به حرفهای وحید گوش می دهد.
فضوله دیگه... نمی تونه سرشو بندازه پایین، راحت و بی دردسر زندگیشو بکنه... بزن بهادر بازی تو خونش رفته.
- بزن بهادر بازی؟!
وحید پوزخند می زند.
چند لحظه ساکت می شود. نفس عمیقی می کشد.
- آرزو به دلم موند یه بار راهو از چاه نشونم بده... یه بار دست بکشه رو سرم... یه بار بزنه تو گوشم، تربیتم کنه... انقدر که واسه مردم وقت گذاشت، خانواده ش براش اهمیت نداشت... واسه ما که پدری نکرد... ولی برای رفیقاش و اون محله، از جون و زندگیش مایه گذاشت... شاپور
کالنتر...
با خودش زیر لب تکرار می کند |شاپور کلانتر...|
بهداد هم دیگر نمی خندد. سیگاری آتش می زند و می گوید: هر کی یه جور باهاشون بدبختی
داره... بی خیال بابا!
نمی داند بهداد هم با پدرش مشکلی دارد یا نه؟ ولی راست می گوید. نامدار هم کم مادرش را
عذاب نداده.
***
ظهر جمعه است و خیابانها خلوت.
بی دردسرتر و کم خطرتر از همیشه رانندگی می کند.
دوباره یک دسته گل و طبق سفارش مادرش، یک جعبه شیرینی که به نظرش خوشمزه می رسد،
می گیرد و به آدرسی که دارد و راهیاب نشانش می دهد، می رود.
مردد، زنگ اول را می زند.
- سلام آقای راد... بفرمایید.
صدای امیرعطاست.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهل و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت چهل و سوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، مایکل جکسون