فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهل و چهارم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهل و چهارم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻حیاطی سرسبز با انبوه درخت و گل و شمشادهای یک اندازه که فضای پارکینگ را از بقیه ی قسمتها جدا کرده، پیش روش است. برگهای رنگی، باز او را یاد درختهای سنترال پارک می اندازد.
خانه، یک ساختمان سه طبقه است با نمای سنگی.
امیرعطا از در ورودی ساختمان بیرون می آید و با لبخندی آشنا و گرم سلام می کند.
- به به! سلام عرض شد... خوش اومدید.
دستش را می فشارد و تشکر می کند. عطا جعبه ی شیرینی را می گیرد ولی دسته گل را نه.
با دست، دری را در همان طبقه ی اول نشانش می دهد و خودش کنار در، تقریبا بلند یا ا... می گوید.
مردی میانسال، با پیراهن سفید و شلواری مشکی، موهایی جو گندمی و شبیه امیرعطا جلو می آید.
نگاهی به کفِ تماما فرش شده ی خانه می اندازد و پاهای بدون کفشِ مرد. یاد فرش تمیز اتاق مهرانه می افتد که هیچ وقت حق ندارد با کفش روش راه برود. بدون سوال، کفشهاش را درمی
آورد و وارد می شود.
مرد، مودبانه سلام می کند و خوش آمد می گوید.
- خوش اومدید آقای راد... من امیررضا هستم؛ پسر حاج خانوم.
امیرعطا دست می گذارد پشت او.
- پدرم هستن.
با او هم دست می دهد و جلو می رود.
خانه، فضای جالبی دارد. فرشهای زمینه لاکی که بی شک بافت کاشان هستند و کرک. مبلهای خراطی شده در یک طرف و در طرف دیگر، هشت پشتی که به صورت خوابیده و ایستاده، کنار
دیوار جفت شده اند.
- خوش اومدی پسرم.
به طرف صدا برمی گردد.
ایران خانوم با چادری گلدار، در حالی که نازنین دستش را گرفته، از اتاق خارج می شود.
طرفش می رود. آهسته قدم برمی دارد.
با لبخند سرتا پای او را نگاه می کند و حالش را می پرسد. دیگر می داند نباید دستش را جلو ببرد.
نازنین با لحنی خشک سلام می کند. ایران خانوم به او می گوید گلها را بگیرد و تشکر می کند.
به مانتوی سرمه ای و شال آبی رنگ که صورت نازنین را قاب گرفته نگاه می کند و یادش می افتد
در دیدار قبل هم رفتارش دوستانه نبوده ولی دوباره طلبکارانه گلها را می گیرد و می رود.
ایران خانوم حال مادرش را می پرسد و همانطور که آرام، به کمک امیررضا به طرف مبل می رود
می گوید: رضا جان! پسر هانیه رو دیدی؟ ماشالا اصلا باور ندارم هانیه پسر به این بزرگی داشته
باشه.
امیررضا لبخند می زند و او هم حال مادر را می پرسد.
امیرعطا تعارف می کند بنشیند. امیررضا هم تعارفش را تکرار می کند. هنوز ننشسته که صدای سلام، وادارش می کند دوباره بایستد.
نهال است که وارد می شود. مثل نازنین، روپوش و روسری پوشیده ولی اینبار هم آزادانه موهای
فرفری اش را اطراف صورت رها کرده.
لبخند پر از شیطنتش با احوالپرسی و نگاهی شوخ به دست او همراه می شود منظورش را می فهمد و با لبخندی متقابل جواب می دهد.
از درِ نیمه باز، خانومی وارد می شود و پشت سرش مردی که موهای کم پشتش خاکستری ست.
عینک ظریفی زده و ریشهای مرتب و تمیزی دارد.
خانومِ همراهش، بدون نگاه به صورت او، فقط می گوید |سلام علیکم... خوش اومدید| و می رود
کنار ایران خانوم. ولی مردِ تازه وارد، با دقت و موشکافانه نگاهش می کند و همانطور که جلو می
آید، دستش را هم پیش می آورد.
- سلام... خیلی خوش اومدید.
تشکر می کند.
امیرعطا می گوید: عمو! آقای راد، پسر هانیه خانوم.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهل و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت هفتاد و هفتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، مایکل جکسون