فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهل و پنجم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهل و پنجم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻دستش را می فشارد و لبخند می زند.
- خوشحالم از دیدنتون... حال خانواده چطوره؟
برای چندمین بار می گوید خوب هستند و با تعارف دستش می نشیند.
- ایشون هم زن عموی عزیز من هستن.
نهال می گوید: و مامان عزیز من!
خانوم تازه وارد، لبخند مهربانی می زند.
نهال کنار پدرش می نشیند و دستش را می گیرد.
- شمام بابای عزیز منی! حسودی نکن!
پدرش با لذت، |پدر صلواتی| ای می گوید و دست دور شانه های نهال می اندازد.
نازنین با گلدان گلها می آید و با اشاره ی پر محبت پدرش، طرف دیگر او می نشیند.
باز صدای سلام، وادارش می کند بلند شود.
یک خانوم چادری دیگر که سینی چای در دست، خوش آمد می گوید و او هم مستقیم نگاهش نمی کند.
امیرعطا دوباره معرفی می کند.
- ایشون مامان گل من هستن.
نهال قیافه اش را خنده دار می کند.
- این چه طرز معرفیه؟! مادرم، عمو، زن عموم...
با لحنی صمیمی به مهمانشان لبخند می زند.
- معرفی می کنم؛
یک به یک با دست نشانشان می دهد.
- مهربان جون، عمو امیررضا، زن عمو بهار، عطا ،پسرشون...
امیرعطا اصلاح می کند: امیرعطا!
نهال با شیطنت نگاهش می کند.
- عطا...این آقای خوشگل، بابا علی و شکوه خانوم، مامان خودم، نازی خانوم، خودمم که عزیز دل همه، نهال خانوم!
پدرش با لبخند می گوید: زن عمو خسته شد دختر!
بهار سینی را جلوی او می گیرد و سراغ نفر بعد می رود.
نهال می گوید: خب خواستم آقای مارتین با خانواده آشنا بشن.
چشمهاش از شیطنت برق می زند.
امیرعطا متعجب میگوید: مارتین؟!
نهال ابرو بالا می اندازد.
- بعله دیگه! حس کردم بهشون می خوره اسمشون مارتین باشه!
او هم تعجب می کند.
- اسم من؟! مارتین؟!
امیررضا می خندد.
- نهال خانومِ ما یه کم شیطونه!
و یک فنجان برمیدارد.
نهال هم می خندد.
- مگه بده؟ خیلی هم با کلاسه! آدم یاد ریکی مارتین می افته!
امیرعطا و نازنین، قیافه شان را جمع می کنند.
- آَه!
به نهال چشمک می زند.
ولی اسمم مارتین نیست... امیرعلی هستم.
پدرش، همانطور که چای برمیدارد، از پشتِ بهار، سرش را متعجب به طرف او برمی گرداند.
- امیرعلی؟!
امیرعطا هم تکرار می کند: امیرعلی؟! اسم شما امیرعلیه؟!
به قیافه های متعجبشان نگاه می کند و سر تکان می دهد.
- بله!
نهال با چشمهای شیطان و تعجب کرده به پدرش نگاه می کند.
- چه جالب!
پدرش دوباره همان نگاه دقیق و ثابتِ زمان ورودش را دارد. به نظرش اینکه در عرض ده دقیقه،
بیست بار سلام کرده و بیست بار به تک تکشان از حال مادرش گفته و بیست بار جواب تعارف و خوش آمد گویی شان را داده، عجیب تر از اسم خودش است!
پدر نهال با همان نگاه کنجکاو، لبخند می زند.
- اسم منم امیرعلیه.
از اینکه برای اولین بار، با کسی هم نام خودش روبرو شده، بیشتر خوشحال است تا متعجب.
نهال می خندد.
- چه امیر در امیری شده اینجا!
امیرعطا کمی از چایش می چشد.
- پس امیرعلی راد... خـــــــب... اصل حالتون چطوره امیرخان؟!
در نگاه او هم شیطنت هست.
- همه منو امیرعلی صدا می زنن نه امیرخان.
بهار که می نشیند، امیررضا و امیرعطا ظرفهای شیرینی و شکلات را جلوی همه می گیرند.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهل و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت چهل و پنجم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، مایکل جکسون