فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهل و ششم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهل و ششم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻امیرعلی می گوید: همه شو نمی تونم بخوره... هر وقت خواستم برمی دارم.
امیررضا اصرار می کند: تعارف نکنید... بفرمایید.
ایران خانوم هم می گوید: قابل دار نیست... دهنتو شیرین کن پسرم.
تمام مدت که چای و شیرینی را می خورند، همچنان ایران خانوم از هانیه سوال می کند. امیرعلی سربسته و بدون توضیح فقط می گوید که حالش خوب است و زندگی اش راحت. و فکر می کند
باید به مادرش بگوید اوضاع زندگی آنها هم تغییر کرده و نیاز به پنهان کردن رفاه کنونی اش نیست.
ایران خانوم انگار خیالش از آسایش زندگی یکی از فرزندانش راحت شده. از رفتار و حرفهاش،
کاملا می تواند بفهمد چقدر مادرش را دوست داشته.
میان حرفهاش، مدام از سیما و آقا ناصر و همدم یاد می کند و زندگی صمیمی و جمع و جوری که آن سالها با هم داشته اند.
انقدر که ایران خانوم مشتاق خبر گرفتن از هانیه است، مادرش هیجانی برای ارتباط برقرار کردن
با این خانواده ندارد.
وقتی برایش از دیدن ایران خانوم در بیمارستان گفت، مادرش فقط گوش کرد. تصویرش را نمی
دید ولی سکوتش طولانی و بدون کنجکاوی و اشتیاق بود.
مطمئن است یادآوری گذشته آزارش می دهد ولی هر چه فکر می کند، دلیل درستی پیدا نکرده جز
همان تفاوت سطح زندگیِ گذشته و حالش.
خیلی ها زندگی شان تغییر می کند؛ برنده ی لاتاری می شوند، کارشان رونق می گیرد، شغلشان را
عوض می کنند، پیشرفت می کنند ولی اینها دلیلی برای فرار از واقعیت های گذشته نیست.
جمع صمیمی و گرم خانواده ی ایران خانوم را دوست دارد؛ از تعارف های بیش از حدشان که
بگذرد، کنارشان احساس بدی ندارد.
خانومها، غیر از ایران خانوم، تقریبا بدون حرف نشسته اند. فقط نهال با لبخندها و نگاههای
شیطنت بار، میانِ حرفهای جدیِ بقیه، مثل دختر بچه ای بی طاقت است که تحمل یکجا نشستن را ندارد. درست مثل جسی، وقتی به اصرار عمه کتی و نامدار، به مهمانی رسمی یا انجمن خیریه
دعوت می شود.
امیررضا صحبت را به اوضاع کار در امریکا می کشاند. نمی داند باید درباره ی کمپانی و کار نامدار هم مثل زندگی مامان، با احتیاط حرف بزند یا نه؛ برای همین، زیاد حرف ها را شخصی نمی کند و جوابهای کلی می دهد.
امیرعلیِ بزرگ، ساکت تر است و بیشتر گوش می دهد.
نمی داند چرا این خانومها، در خانه هم اینطور مثل خیابان، خود را پوشانده اند. دخترها با مانتو و شال و مادرها با چادرهای سفید گلدار.
- امیر آقا! کم کم بساط کباب رو آماده کنید... ساعت دو شد.
امیرعطا به ایران خانوم چشم می گوید و بلند می شود.
- شکوه جون! برنج دم کشیده؟
شکوه می گوید: الان نگاه می کنم... یه چای دیگه میل دارید؟
سریع جواب می دهد: نه نه!
نهال می خندد.
- بابا مستر مارتین خارجی هستن! عادت به قهوه دارن نه چایی!
امیرعطاهم از کنار در می خندد.
- چایی کش کردیم بنده خدا رو... حالا آقای راد؛ کباب کوبیده دوست دارین؟
با لبخند سر تکان می دهد.
نهال چشمک می زند.
- درست کردنشو چطور؟!
امیرعلی و امیررضا با اعتراض صدایش می زنند.
- نهال خانوم!


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهل و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت چهل و ششم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، مایکل جکسون