فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهل و هفتم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهل و هفتم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻امیرعلی شانه بالا می اندازد.
- تا حالا امتحان نکردم.
نهال بلند می شود.
- بیاید بریم امتحان کنیم.
از پیشنهادش استقبال می کند اما امیرعلی می گوید: بفرمایید... نهال خانوم گاهی یادش میره چند
سالشه.
نهال مظلومانه به پدرش نگاه می کند.
- مگه چی گفتم؟ خب شاید براش جالب باشه.
امیرعلی بهش لبخند می زند.
- اتفاقا دوست دارم.
نهال دوباره شیطان می شود.
- ای ول مستر مارتین!
نازنین به نهال تیز نگاه می کند و همراه بهار می رود.
نهال شانه بالا می اندازد و به حیاط می رود.
امیررضا کج می نشیند رو به او.
- چند وقت ایران می مونید؟
- معلوم نیست... تا وقتی نیاز باشه آفیس تهران رو اداره کنم؛ بعد برمی گردم.
- دوست ندارید اینجا زندگی کنید؟!
بدون مکث می گوید |نه!|
امیرعلی می گوید: بالاخره اینجا وطنته... شاید خواستی بیشتر بمونی.
می داند همین چند ماه هم سخت می گذرد. اینجا چیزی برای نگه داشتنش ندارد.
فقط سر تکان می دهد.
امیررضا لبخند می زند.
- وقت آزادت زیاده یا کم؟
- اگر مشکلی نداشته باشم، کارم زیاد نیست... فقط زیاد به سیستم اینجا آشنا نیستم. فکر می کردم تنهایی می تونم کارها رو منیج کنم ولی انگار پیچیده تر از اونه که فکر می کردم.
امیررضا به برادرش نگاهی می اندازد.
- ما هستیم. هر کمکی از دستمون بربیاد، برات انجام میدیم. امیرعطا حسابی به اینجور کارا وارده.
دست راست منه توی شرکت... می تونه کمکت کنه... من و علی آشنا زیاد داریم... یه سفر در پیشه اگه خدا طلبیده باشه، ولی امیرعطا هست... مادرت مثل خواهر ماست. درسته سالها ازش بی خبر بودیم ولی هر کاری از دستمون بربیاد براتون می کنیم.
نمی داند چرا حس می کند نگاه امیرعلی به برادرش ناراضی ست؟ بلند می شود و همانطور که
آستینهای پیراهنش را بالا می زند، می گوید: تا ناهار آماده بشه، برم بالا.
در وجودش آرامشی ست که در ایران خانوم هم حس کرده.
امیررضا می گوید: منم برم نمازمو بخونم... شمام اگه دوست داری برو حیاط پیش بچه ها... بعد از
ناهار، درباره ی کار صحبت می کنیم.
او هم آستینش را بالا می زند و می رود.
امیرعلی پشت پنجره می رود.
امیرعطا و نهال، منقلی را روی سکوی باغچه گذاشته اند و سرگرم باد زدن هستند؛ و نازنین، در
باغچه، کنار یک درخت ایستاده و به چیزی که امیرعطا می گوید می خندد. صدای زنگ تلفن بلند می شود. شکوه، همانطور که با موبایلش صحبت می کند، سینی ای که در دست دارد را روی میز
می گذارد.
- سلام از ماس خانوم سمایی جون.
اختیار دارین... من در خدمتم!
...
- من با باباشم صحبت کردم... مخالفتی نداره... کسی که شما تاییدش کرده باشین، جای فکر و
شک نداره.
...
- پس همون سه شنبه شب...
...
- خیلی هم خوبه... ما که غیر از زحمت، واسه شما چیزی نداریم...
...
- ایشالا به حق فاطمه زهرا همه ی جوونا خوشبخت بشن... خدمت از ماست حاج خانوم...
ایشالا...
خداحافظی می کند و سینی را برمی دارد.
- اوا! شما تنها موندین؟!
برمی گردد.
شکوه است.
- رفتن نماز بخونن.
سینی پر از کباب سیخ شده است.
- اینا رو باید درست کنن؟
شکوه سر تکان می دهد.
- بله، الان صدا می زنم بیان ببرن.
ظرف را می گیرد.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهل و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت چهل و هفتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، مایکل جکسون