فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت پنجاهم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت پنجاهم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻لای در را باز کرد و پشت در رفت. حوصله ی چادر سر کردن نداشت.
- بله؟
- سلام... منتظریم بیاید ناهار بخوریم.
نمی دیدش. خواست بگوید |میل ندارم؛ شما بفرمایید| ولی پشیمان شد. دلش برای دیدن
امیرعلی بی قرار شد.
گفت: الان میام.
امیررضا رفت.
جلوی آینه ی روی تاقچه ایستاد و به خودش نگاه کرد. بهترین روسریش، همان بود که دو سال قبل، ایران خانوم براش از مشهد آورده بود. همان وقت که برای ادای نذر قبولی امیرعلی، پابوس
امام رضا رفت.
از پستو برش داشت و سر کرد. به ابروهاش انگشت کشید تا مرتب شوند.
برای چه کسی، وسواس به خرج می داد؟ امیرعلیِ مسافری که حتا نگاهش هم نمی کرد؟!
چادر را از چوب رختی برداشت و روی سر انداخت.
پشت در اتاقشان مکث کرد و در زد.
صدای ایران خانوم آمد.
- بفرما تو هانیه جان.
سفره پهن بود. ایران خانوم لبخند آرامی زد و جواب سلامش را داد.
- رضا جان! قابلمه رو بیار.
امیررضا با لبه های آستین، قابلمه ی بزرگ را از روی علاءالدین برداشت و کنار سفره، روی چند
تکه نان سنگک گذاشت.
امیرعلی نبود. همدم داشت نانها را ریز می کرد و سیما، روی یک نان لواش کامل، کتلت می چید تا
لقمه درست کند.
ایران خانوم توی کاسه ها، از قابلمه آبگوشت می ریخت.
از صدای |یاا...| امیرعلی پرید و به در پشت سرش که به اتاق کناری شان راه داشت نگاه کرد.
سرحال بود.
با لبخند سلام کرد و طرف دیگر سفره نشست.
ایران خانوم گفت: قبول باشه.
- قبول حق... به! عجب آبگوشتی شده عزیز!
ایران خانوم هم لبخند زد.
- نوش جونت مادر.
امیرعلی کاسه ی آبگوشت را بو کشید.
- اصلا آبگوشت دورهمش می چسبه... سیما خانوم! اجازه هست به کتلتا ناخونک بزنم؟!
چقدر خوشحال بود! سرش را بلند نمی کرد ولی حرکاتش، شادی و شیطنت داشت.
سیما ظرف کتلت را جلوی دستش گذاشت.
- همش واسه شماس. دارم برات لقمه می گیرم.
امیرعلی با لذت به دو لقمه ی بزرگ کنار دست سیما نگاه کرد.
- دست شما درد نکنه... فقط اگر چیزی به خودم برسه!... بوش بلند بشه بقیه دلشون می خواد.
نگاهِ غمدار هانیه پایین افتاد. به بخارِ کاسه ی آبگوشت و مشت نانی که همدم توش ریخت.
- زیاد درست می کنم اگر خواستی تعارف بزنی، واسه خودتم تهش بمونه.
امیرعلی یک کتلت به دهان گذاشت.
- اوم! حرف نداره!
امیررضا داشت محتویات قابلمه را با گوشت کوب چوبی می کوبید.
ایران خانوم گفت: نوش جونت... بخور جون داشته باشی... راه طولانیه... معلوم نیست کجا بری، چی بخوری دیگه.
نفس بلندش، مقطع و پر بغض شد.
سیما، لقمه ها را در نایلون پیچید و کنار گذاشت.
ایران خانوم، پر روسریش را کشید به چشمهاش.
امیررضا میانِ کوبیدن، دست دراز کرد یک تکه گل کلمِ ترشی به دهان گذاشت.
امیرعلی با همان لحن سرحال گفت: برای بار هزارم... مادرِ من! عزیز من! قرار نیست برم خط
مقدم که؟ بعدشم من به عنوان امدادگر میرم. نه قراره جلوی توپ و تانک دشمن باشم، نه اسلحه
دست بگیرم... توی بیمارستانم و به مجروحا می رسم. همین!
ایران خانوم، نگاهش کمی آرام گرفت. همدم گفت: ایشالا خدا خیرت بده.
سیما گفت: هانیه؟چرا نمی خوری؟
ایران خانوم پرسید: دوست نداری؟! کتلتم هست.
امیرعلی یک لحظه نگاهش کرد.
هانیه گفت: چرا... می خورم.
امیرعلی گفت: بده یه کم من بکوبم، آبگوشتت سرد شد.
امیررضا گوشت کوب و قابلمه را طرف امیرعلی کشید؛ چهارزانو نشست و باز از ترشی برداشت و
خورد.
هانیه، بی میل و سر به زیر، غذا خورد و فقط به حرکت دستهای امیرعلی نگاه کرد که گوشت
کوبیده را آماده کرد، در بشقاب ها ریخت و خودش هم مشغول خوردن شد. همانطور سرحال و
شوخ.
چون زودتر از بقیه کنار کشید، ایران خانوم گفت: هانیه جون، قربون دستت مادر، چایی میریزی؟
نشست کنار سماور نفتی و چای ریخت.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت پنجاهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت پنجاهم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، مایکل جکسون