فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت پنجاه و یکم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت پنجاه و یکم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻امیرعلی دستی به شکمش کشید و گفت: دستت درد نکنه عزیز... حالا باز بگو بعد از غذا نماز بخون... انقدر خوردم که نمی تونم نفس بکشم.
بدونِ نگاه بهش، سینی را نزدیکش گذاشت. امیرعلی زیرلبی تشکر کرد. باز شده بود همان
امیرعلیِ این سالها که انگار اصلا او را نمی دید.
غذای بقیه هم تمام شده بود. سیما و همدم ظرفها را جمع کردند. ایران خانوم لقمه ها را برداشت،
رفت طرف ساک خاکی رنگِ کنج اتاق.
- لقمه هاتو میذارم روی ساکت... نقل و توت خشک و کشمشم توی جیب کنارشه... لباس گرماتم...
ساکت شد. پشتش به بقیه بود. هانیه سفره را پاک می کرد. امیررضا همچنان داشت ته ترشیها را درمی آورد.
امیرعلی، استکان چایش را روی قالی گذاشت و بلند شد، رفت کنار ایران خانوم، از پشت بغلش
کرد.
- عزیز! باز که گریه می کنی؟!
همه نگاهشان کردند. مگر جبهه سرد بود؟! جنوب که همیشه هوا گرم و شرجی بود. یاد شال و کلاهِ آماده ی امیرعلی افتاد. کاش میداد با خودش ببرد.
- عزیز جون... انقدر غصه نخور... دم رفتنی دلم خون شد.
ایران خانوم لرزان گفت: دل منم خونه... دست خودم نیست.
امیررضا آخرین تکه ی ترشی را در دهان گذاشت و گفت: عزیز! قول میدم چند وقت دیگه سالم و سلامت برمی گرده.
امیرعلی خم شد، صورت مادرش را بالا گرفت.
- شگون نداره پشت سرم اینطوری اشک بریزی ها!
ایران خانوم دست کشید به سر او و بلند شد.
صدای در زدن باعث شد امیررضا سریع بلند شود.
امیرعلی گفت: فکر کنم حسین باشه.
ایران خانوم از سر تاقچه، قرآن را برداشت و در سینی گذاشت.
امیرعلی از کنار در، بیرون را نگاه کرد و سر تکان داد.
- خودشه... برم معطل نشه.
ایران خانوم یک کاسه ی خالی برداشت و چادر سر کرد.
امیرعلی، اورکت خاکی رنگش را پوشید و کفشش را به پا کرد. راست که شد، به سیما و همدم
گفت: دست شما درد نکنه... به آقا ناصرم سلام برسونید و دوباره خداحافظی کنید... اگه میشه،
هوای عزیزو داشته باشید غصه نخوره.
سیما دوباره اشکش راه افتاده بود.
همدم گفت: خدا به همراهت... چشم علی آقا، تنهاش نمیذاریم.
هانیه توی چهارچوب در ایستاده بود.
امیرعلی لبخند تشکر آمیزی به آن دو زد و گفت: آخ... ساکمو نیاوردم.
هانیه گفت: من میارم براتون.
صداش خش داشت. دسته ی ساک را به طرفش گرفت و بغضش را پس زد اما چشمهاش از
فشار اشک می سوخت. بدون نگاه، ساک را گرفت و گفت |ممنون|.
بعد بی آنکه به به هیچکدامشان نگاه کند، گفت: دیگه حلال کنید...
پاهای هانیه بی حرکت مانده بود. سیما و همدم، همانطور که همراهش به حیاط رفتند، جوابش را دادند.
ایران خانوم کاسه را از حوض پر کرده بود. سینی را به سیما داد و امیرعلی را سخت در آغوش کشید.
هانیه تار میدیدشان. چادر را کشید به چشمهاش. کجا داشت می رفت؟! واقعا جاش امن بود آنطور که خودش می گفت؟! جلو نمی رفت؟ پس چرا دلش آنطور مثل سیر و سرکه می جوشید؟!
با دوری ها چه می کرد؟!
امیرعلی آرام با ایران خانوم حرف زد و سرش را بوسید، بعد رفت سراغ امیررضا که کنار در بود. او را هم بغل کرد و همانطور که به پشتش می زد، با لبخند چیزی گفت.
ایران خانوم، قرآن را بالا گرفت. امیرعلی از زیرش رد شد، قرآن را بوسید؛ روش به هانیه بود که همانجا توی چارچوب خشک شده بود. یک لحظه نگاهش به او افتاد. یاد آن وقت افتاد که داشت
آب داغ کتری را توی قابلمه می ریخت و نگاهش می کرد. آن وقت که در زیرزمین، وسطِ آژیر قرمز، چشمهاش مهربان شدند.
دوباره خم شد، قرآن را بوسید و از در بیرون رفت.
نباید گریه می کرد. نباید دل می بست. اما گریه می کرد و دلتنگ کسی بود که همه ی دنیای
کوچکش بود.
صدای روشن شدن موتور آمد. ایران خانوم پرده ی جلوی در را کنار زد، کاسه ی آب را روی زمین
پاشید و دعایی که می خواند را گرد، پشت سرش فوت کرد.
نباید می گذاشت کسی بفهمد... سخت بود، ولی بالاخره برمی گشت؛ باید برمی گشت!
***
تهران/ پاییز31
از ده دقیقه صحبت و دیدن جسی، کلی انرژی گرفته است. حالا هانیه آمده روی اسکایپ، با همان لبخند و نگاه دلتنگ، زل زده به تصویر او و حالش را می پرسد. نامدار، طبق برنامه ی اکثر شنبه ها،
با موشه و دوستانش رفته زمین گلف. از سفارشهای پسرش راضی ست. امیرعلی گفته مشکل حواله ی پول دارد. نامدار فقط جواب داده | یه راهی پیدا کن؛ اگه نتونستی بهم خبر بده.|
همین! و امیرعلی باز یاد آن شنبه افتاده که برای رفتن به سوارکاری، بحث می کرد و از اهمیت کار می گفت.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت پنجاه و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت پنجاه و یکم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، مایکل جکسون