فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت پنجاه و دوم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت پنجاه و دوم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻خودم یه کاریش می کنم... فردا با وکیلم یه جلسه داریم، امروز هم پسر ایران خانوم گفت آشنا داره، کمک می کنه.
هانیه چشمهاش را جمع می کند ولی چیزی نمی گوید.
- دیشب زنگ زدن، دعوتم کردن برم خونه شون... ظهر رفتم.
منتظر می شود مثل ایران خانوم هیجان زده بشود و حالش را بپرسد ولی هانیه فقط می گوید
|خب...؟!|
- خوب بود... خانواده ی گرم و مهربونی هستن. انگار مدتهاست منو می شناسن.
هانیه لبهاش را تر می کند.
- ایران خانوم با بچه ها زندگی می کنه؟
سر تکان می دهد.
- خونه شون سه طبقه ست. خودش طبقه ی اوله و دو تا پسراش طبقه های بالا
هانیه لحظه ای ماتش می برد..
- انقدر به زور بهم غذا دادن، تا همین الان نتونستم چیزی بخورم!
با تنها انگشترِ توی دستش بازی می کند و نگاهش را می دزدد.
- پس بهت خوش گذشته...
- اوهوم... پسر بزرگش هم اسم منه... نمی دونستم... تو یادت بود؟!
سعی می کند لبخندی عادی بزند ولی مگر می شود؟ مگر می تواند؟!
صداش دو رگه شده ولی با تک سرفه سعی می کند به صدا و حالش مسلط شود.
- آره... از همون موقع از اسمش خوشم می اومد...
نفس می گیرد.
- دلم می خواست پسر داشته باشم و اسمشو بذارم امیرعلی
باید ببینیشون... خانواده ی بیلیوری هستن... حتی توی خونه هم خانومها چادر سرشون بود...
امیرعلی پزشکه... امیررضا شرکت ساختمونی داره... آرشیتکته... برای دولت پروژه می سازه...
دوباره لبش را خیس می کند. انتظار اینهمه اطلاعات را نداشته... اینطور بی مقدمه. ولی دل دل می زند بیشتر بداند. انگار وقتش رسیده این پرده ی بی خبری، دریده شود؛ حتا به قیمتِ از دست رفتنِ آرامشی کاذب.
- هر دوشون... بچه دارن؟
نمی تواند؛ نه در فکرش می گنجد نه روی زبانش که بپرسد |هر دو ازدواج کردن؟!|
- آره... امیرعلی دو تا دختر داره، امیررضا یه پسر... اسمش امیرعطاست... ازش خوشم اومده...
فقط جمله ی اول را شنیده... پس امیرعلی...
- پدرش می گفت زرنگه... میتونه کمکم کنه... راستش دلیل پیشنهادشو نمی فهمم... گفت به خاطر دوستی قدیمی که با هم دارین ولی هنوز نمی دونم باید قبول کنم یا نه...
نفس بلندی می کشد شاید راه نفسش باز شود. باید ظاهرش را حفظ کند.
- کمکشونو قبول کن... آدمای بدی نیستن. اون وقتا هم هر کاری می تونستن، برای آشناها می کردن... تو به قوانین و سیستم کارهای ایران آشنا نیستی. خوبه که یه نفر که سررشته داره کمکت
کنه.
ابرو بالا می برد.
- آخه چه پرافیتی براشون داره؟!
هانیه خیره می شود به صورت پسرش. امیرعلی پیش روش نشسته... با نگاهی ناچار... درمانده...
نگاهِ سیاهِ فراری...
نه! باید فکر و قلبش را بدهد به این مرد جوان که همه ی دنیاش است. لبخند مهربانی می زند.
- بدبین نباش مامانم... اینم جزئی از فرهنگیه که باهاش آشنا نیستی.
از تنهاییِ پسرش می پرسد. امیرعلی نمی داند چه بگوید. فقط سوالش را با سوال جواب می دهد.
- هنوز نمی خوای بیای؟!


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت پنجاه و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت پنجاه و دوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، مایکل جکسون