فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت پنجاه و چهارم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت پنجاه و چهارم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻امیررضا هم که سرباز بود، ایران خانوم مدام به رادیو و اخبار جنگ گوش می کرد ولی هانیه، بعد از رفتن امیرعلی، تازه با مفهوم واقعیِ نگرانی آشنا شد. گوشهاش تیز میشد وقتی رادیوی قوه ایِ همیشه روشن ایران خانوم، از جنگ می گفت.
تلویزیون سیاه سفیدِ قرمز رنگی که آقا ناصر تازگی خریده بود، مدام تصاویر جنگ را نشان میداد
با آن مارش حماسیِ حمله... غرق تصاویر میشد تا مگر از میان بقیه ی رزمنده ها، امیرعلی را پیدا کند.
معمولا هفته ای یکبار زنگ می زد خانه ی سید احمد، همسایه ی دیوار به دیوار مسجد.
حسین، پسر بزرگشان با امیرعلی رفته بود جبهه. مصطفی، پسر کوچکشان، می آمد ایران خانوم را صدا می زد.
ایران خانوم با ذوق و شوق چادر سر می کرد و می دوید خانه شان تا وقتی چند دقیقه بعد،
امیرعلی دوباره زنگ زد، آنجا باشد و معطل نشود.
هانیه، چشم به در می ماند تا برگردد و از امیرعلی خبر بیاورد.
وقتی از در وارد می شد و همانطور که چادر را از سرش برمی داشت، برای سیما و همدم، با ذوق و
هیجانی که در صدا و چشمهاش موج می زد، از پسرش می گفت که مدام خندیده و گفته سالم است و اطرافش همه چیز خوب و آرام، هانیه نفسِ حبس شده را راحت بیرون می فرستاد و
همیشه سوالش را پشت لبها نگه میداشت که |نگفت ک ی برمی گرده؟!|
آقا ناصر، بی خیال ترین آدمِ آن خانه بود.
توی آن بلبشوی جنگ و اضطراب همیشگی که همه ی محل درگیرش بودند، فقط فکر کاسبی و پیشرفت بود.
اگر با مکافات، موج رادیو اسرائیل و بی بی سی را می گرفت و گوش می چسباند به رادیو، نه از روی نگرانیِ نتیجه ی حمله ها و وجب کردن خاک اشغال شده ی وطن به دست دشمن توی
ذهنش، که برای اطلاع از اوضاع اقتصادی مملکت بود.
وضعیت که قرمز می شد، همه جمع می شدند توی آن چند متر زیرزمین؛ همانجا که امیرعلی، جدی
گفت عشق و دلبستگی ندارد.
همدم غر می زد همگی جمع کنند بروند شمال، خانه ی پدرش.
ناصر می گفت: پس مغازه چی؟!
همدم نگران نگاهش می کرد.
- اینجا همش باید تنمون بلرزه... بریم نزدیک آقا جانم، یه مغازه اجاره کن، دو تا اتاقم می گیریم، کم می خوریم، گرد می خوابیم ولی خیالمون راحته که جامون امنه.
هر بار، نگران به دهانِ عموش نگاه می کرد مبادا قبول کند بروند. مبادا رضایت بدهد و او را از امیرعلی دور کند.
بالاخره برمی گشت، بالاخره که این جنگ لعنتی تمام میشد.
اما آقا ناصر، با یک لبخند مطمئن می گفت: هر کی الان تو این اوضاع، جا پاشو محکم کنه، برد کرده... وسط همین وانفسا باید بارمو ببندم.
همدم بغض می کرد که | جونمون مهمتره یا پول؟!|
آقا ناصر با لحنی مطمئن تر از لبخندش می گفت: عراق هیچ غلطی نمی تونه بکنه... اینا همش سیاسته... شما چه میدونید پشت پرده چه خبره؟! بده بستونای انگلیس و امریکا و اسرائیله...
افسار صدام دست اوناس... واسه چی؟ که ایرانو از پا دربیارن... اینام می خوان مردمو بترسونن وگرنه صدام سگ کی باشه بتونه تا تهرون بیاد؟!
و وقتی همدم کوتاه نمی آمد، می گفت: قول میدم هر وقت هواپیماهاش رو سر تهرون رسیدن، یه ساعتم اینجا نگهتون نمی دارم.
کار هانیه شده بود دعا و نذر و نیاز؛ به ظاهر خواندن درسهایی که چیزی ازشان نمی فهمید؛
کشیدنِ خط خطی هایی که آرامش می کرد و روشن کردن شمع، نذر سلامتی امیرعلی.
***
-خوب گوشاتو باز کن مامان جان! دقت کن هر چى میگه به خاطرت بسپارى... بعداً نتونه زیر
حرفش بزنه.....حواست باشه از این شاخه به اون شاخه نپره...
صداى جلز ولز کردن و به همراه آن، عطر سیر داغ ،نعنا داغ بلند مى شود...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت پنجاه و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت پنجاه و چهارم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، مایکل جکسون