فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت پنجاه و ششم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت پنجاه و ششم

ویرایش: 1395/12/20
نویسنده: chaampol
🔻بغض راه گلویش را مى بندد . براى پنهان کردن اشکِ حلقه زده در چشمهاش ،به قصد ریختن چاى ، رو به سمت گاز بر مى گرداند .
امیرعطا از جایش بلند مى شود و کنارش مى ایستد. به صورت خیس از اشک او نگاه مى کند.
-شکوه جون ،بدین من بریزم .شما خسته شدین ،بهتره استراحت کنین .
نگاه قدردانى به عطا مى اندازد.
این میان ،نهال است که وظیفه ی تغییر جو پیش آمده را به عهده مى گیرد.
- به جاى این حرف ها ،مامانم ....،بیا یه تدبیرى کن ،دو تا حرکت اساسى یاد این دخترت بده،
بلکه پسره خر شه !
به چشم غره ی شکوه توجه نمى کند و به اتکاى لبخندى که روی لب مهربان جا خوش کرده ،
ادامه می دهد:
- خواهرم ..عزیزم ... بیا و رفتارهاى نرم ترى از خودت نشون بده ....ناسلامتى زنى !...یه نازى
...یه ادایى...حتماً که نباید همون اول بفهمن تو هیچى بلد نیستى و از جذاب بودن سر در نمیارى!
آسه آسه شیر فهمشون کن ... ایشالا تا اون موقع هم دیگه کار از کار گذشته و خر ماهى افتاده تو تور ...
اخم روى پیشانى شکوه باز نمى شود. مهربان سر زیر انداخته و خودش را مشغول خوردن چاى
نشان مى دهد. امیرعطا ، فکش را محکم روى هم فشار مى دهد که نابجا نخندد. و نازنین با حالتى
تهدید آمیز نگاهش مى کند.
از نگاه نازنین متوجه میشود که تا حدودى موفق بوده و حواسش پرت شده.
شکلاتى را از زرورق خارج مى کند و با نگاه به اون می گوید:
-از این شکلات یاد بگیر... نصف توئه... از زرورق که در بیاد، چه خوردنیه!
بابا جان، یه خورده گره ی اون روسرى را شل کنى والا جاى دورى نمیره ... یه لبخندى، یه عشوه
اى، یه پا رو پا انداختنى...
شکوه معترضانه حرفش را قطع مى کند
نهال! حواست به حرف زدنت باشه .
- دروغ میگم مهربان جون!؟ شما بگو!
بعد رو به جمع اضافه مى کند:
- خدا این گوهر طنازى و دلبرى رو که همینطورى، سر تفریح و بیکارى نیافریده...
انگشت سبابه اش را بلند مى کند.
- حتما هدفى در خلقتش بوده دیگه! هان !؟... دروغ مى گم ؟! باید ازش استفاده بهینه را کرد یا
نه؟!
به تأثیر حرفهاش در چهره تک تکشان نگاه مى کند.
شکوه سرش را با تاسف به چپ و راست تکان مى دهد. عطا با دست جلوى دهانش را گرفته ، تا کسى متوجه خندیدنش نشود. شانه هاى مهربان از فرط خنده تکان مى خورد . و نهایتاً صداى قهقهه ی بلند نازنین، مهر تاییدى ست بر نتیجه بخش بودن کارش. استرس از جمع رخت بسته.
شکوه این بار نه با جدیت قبل ولى همچنان معترض مى گوید:
- مى خواى بگن دخترشون خله؟! نکنى مادرا؟! ... یدفعه سوء تفاهم میشه ، بد برداشت مى کنن.
| نخیر این مامان شکوه دست برادر نیست....تا از استرس این دختره را نیمه جون نکنه....بى
خیال نمى شه|
همانطور که براى برداشتن شکلاتى دیگر از روى میز به جلو خم مى شود، رو به نازنین آهسته مى گوید:
- پیشنهادم اینه که هر چى دارى، بذارى تو طبق اخلاص و ...
کاغذ باقیمانده از شکلات را از کف دست فوت مى کند.
- آه!
و چشمکى حواله اش مى کند.
چاى توى گلوى امیرعطا مى پرد و به سرفه مى افتد. صورت نازنین از فرط خجالت سرخ مى شود.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت پنجاه و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت پنجاه و ششم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، مایکل جکسون