فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و دوازدهم - ب

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و دوازدهم - ب

ویرایش: 1395/12/21
نویسنده: chaampol
با اینکه می داند سراسر عذاب است و بیقراریِ مدام، ولی می داند نمی شود جلوی سرنوشت و تقدیر را گرفت. می داند این مرد جوان، همه ی
زندگیش است؛ همه ی دنیاش... جان و جهانش همین پسر نگران و متفکر است که کنارش نشسته.
مادر است... مادر که باشی، گذشتن از نفست برای فرزندت هم سهل است و آسان؛ دل که ارزشی ندارد!
آرام دست می کشد روی بازوی او تا روی انگشتهاش.
امیرعلی نگاهش می کند. آخ! این چشمهای دلواپسِ خاکستری را شاد و بیخیال می خواهد.
اگر فقط ذره ای، غیر از رنگ و حالت چشمهاش به پدرش رفته باشد، مردانه پای انتخابش می
ایستد.
نفس بلندش را بیرون می دهد و سعی می کند لبخند بزند.
- پسرم... من اومدم کمکت کنم...
***
به نامدار زنگ زده تا درباره ی مشکل امیرعلی صحبت کند و از نامدار کمک بگیرد.
توی دفتر کارش نشسته.
- از همه چیز راضی هستی؟
حواسش به لحن نامدار است؛ مثل همیشه ماشینی و بی روح.
- خوبه... امیرعلی حواسش به همه چیز هست.
نمی گوید |مثل خودت!|
- از ماشین و راننده ت چطور؟
- اوهوم... یه پسر جوون و کم حرفه... ولی آن تایم و مودبه.
- بعد از اونهمه اصرار برای رفتن، الان خیالت راحته؟ اونجا نه انجمنی هست، نه کتی که مشغولت
کنه... همه ی وقتت مال پسرته.
برای تعریف کردن تماس نگرفته. تا آن زمان هم اهل توضیح و تفصیل کارهاش برای نامدار نبوده
مثل کتی که همیشه سیر تا پیاز کارهای روزانه اش را شب به شب برای باب شرح می دهد.
- روزها پیش همون همسایه و دوست قدیمیم هستم؛ شبها هم با امیرعلی...
- همون دوست قدیمی که کمک کرد به کارهای امیرعلی؟
هانیه مکث کوتاهی می کند.
- و البته همون که امیرعلی از نوه ش خوشش اومده.
- خوشش اومده؟... قبل از رفتنت، عالقه بود... حالا فقط خوشش اومده؟!
از این دقت نامدار در جزئیات، کلافه می شود.
- مسئله جدیه نامدار...
نگاه نامدار می رود جایی روی میز. سیگاری برمی دارد و قصد روشن کردنش را می کند.
فندک را می گیرد زیرِ سیگار.
- از اول هم جدی بود که تو رفتی!
هانیه اخم آرامی می کند.
- اومدم که جلوی پیشرفت احساسشو بگیرم!
نامدار، دود سیگار را فوت می کند. پوزخندش تلخ است.
- تجربه نشون داده توانایی شو نداری!
نفس بلندی می کشد.
- نامدار! امیرعلی عاشق شده!
لبخند نامدار محو می شود.
- شرایط خوبی نداره...
ندیده، می تواند صورت نامدار را با آن اخم استفهام آمیز تصور کند.
مگه چه شرایطی داره؟!
به خلاصه ترین شکل ممکن، ماجرای سربازی و نگرانی های امیرعلی را می گوید.
نامدار فقط گوش می دهد و سیگارش را تمام می کند.
- توقع که نداری بابت عاشق شدنش اونم انقدر سریع و اتفاقی، ذوق کنم؟ وقتی محدودیت زمانی
داره، مجبوره برگرده... ربطی به خواسته ی خودش یا من و تو نداره.
- ولی اگه برگرده، تا سه ماه، کی قراره دفتر تهران رو اداره کنه؟
صدای نامدار خونسرد است.
- سفارشهایی که فرستاده، تا اواخر اپریل کافیه...
لبش را به دندان می گیرد. مردد است.
- نامدار... فکر کردم شاید بتونی بیای و ...یه کاری براش بکنی...
- چه کاری دقیقا؟! من نه مسئول جایی هستم که کارت پایان خدمت میدن، نه اونقدر بی فکر و
احساساتی که اختیار عقلم رو بدم دست بچه م که در عرض یکی دو ماه، میگه عاشق شده و زن می خواد!
- ولی نامدار...
حرف هانیه را قطع می کند.
- ولی چی؟!
هانیه می خواهد بگوید | ولی خودت هم...|
نامدار آرزو می کند نشنود |ولی خودت هم...|
- میخوای پا بذارم روی حکمِ عقلم و دل به دلِ امیرعلی بدم که بی هوا، هوایی شده؟!
- من فقط می خوام یه کاری براش بکنی...
سیگار دیگری برمیدارد و میان انگشتها بازی می دهد.
- توقع که نداری اینهمه کار و گرفتاری رو اینجا ول کنم، برای همچین مسئله ای بیام ایران؟
نامدار! تو پدرشی.
دوباره پوزخند.
- ولی دلیل نمیشه چشم بسته و با طناب امیرعلی، همراهش برم توی چاه.
مکث هانیه طولانی می شود. نفس بلندی می کشد.
- یعنی نمیای؟
- نه!
باز هم از آن |نه | های قاطعانه!
چرا فکر کرده اگر نامدار موضوع را بفهمد، می آید تا به پسرش کمک کند؟!! مگر بعد از اینهمه
سال، نامدار را نشناخته؟!
صدای امیلی را می شنود. با خداحافظی کوتاهی، تماس را قطع می کند و کف دستش را به پیشانی
می چسباند.
|لعنت به این قاطعیتت نامدار!|


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و دوازدهم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و دوازدهم ، ب ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، حجاب اسلامى