فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت سی ویکم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت سی ویکم

ویرایش: 1395/12/21
نویسنده: chaampol

من اصلا از این آرسام خان خوشم نمیاد، چون ... چون مطمئنم قصدش ازدواج نیست، اون فقط دنبالِ یه عروسکه
که باهاش بازي کنه، اینو نگاهش بهم می گه. پس ولم کن.
امیر با بهت بهم خیره بود. نگاهم که تا مرزِ خیس شدن رفته بود رو ازش گرفتم.
امیر:
- تو با این ظاهرِ ساده و بچگونه مثلِ این که خیلی باهوشی.
سوالی نگاش کردم.
امیر:
- می دونی وقتی آرسام پشت
تلفن اسم تو رو آورد دوست داشتم چی کار کنم؟
... -
امیر:
- دوست داشتم فکش رو بیارم پایین.
با تعجب به امیر نگاه کردم و گفتم:
- ولی لحن بی تفاوتت اینو نشون نمی داد.
امیر:
- خواستم ببینم خودت چی می گی.
- منظورت چیه؟
امیر لبخندي زد و گفت:
- هیچی، فقط خواستم بیشتر همکارم رو بشناسم.
خواست عقب گرد کنه که گفتم:
- چرا می خواستی فکش رو بیاري پایین؟
امیر با خنده برگشت سمتم و گفت:
- به همون دلایلی که خودت حسشون کردي.
با ابروهاي بالا رفته نظاره گر امیر بودم که داخل آسانسور شد و آخرین لحظه نگام کرد و لبخند عمیقی زد و دستش رو به
حالت
خداحافظی روي پیشونیش گذاشت. حرفاش توي ذهنم مرور می شد. در کمالِ تعجب دیدم برخلاف
ساعتی پیش از ذوق
در حالِ سکته کردنم. حرفاش حسِ خوبی بهم القاء کرد، خیلی خوب. می دونستم معنیِ دوست داشتن نمی ده اما همین که
براش مهم بودم ... واي نیلو بسه!
به سمت خونه رفتم که توي راه گوشیم زنگ خورد، با دیدنِ اسمِ امیر روي صفحش با ذوقی نامحسوس گفتم:
- بله؟
امیر:
- سلام، شب رو یادت نره.
- چی؟
امیر:
- همه شام دعوتن همون رستورانی که بابا گفت.
! یادم رفته بود. آخه ... من ... مادر جونم رو چی کار کنم؟! بهش قول دادم امشب تنهاش نذارم!
امیر:
- خُب ... نمی تونی یه کاریش کنی؟
همچین گفت حس کردم مادر جون بچمه و می تونم بسپرمش دست
کسی! به مسخره گفتم:
- راست می گی ها می تونم دخترم رو بسپرم به همسایه.
امیر بلند خندید بعد خندش قطع شد.
- آره.
- چی آره؟
امیر:
- می تونی گلناز خانوم رو بیاریش پیشِ مادرِ من، اونم تنهاست، بهشون خوش می گذره.
- نه بابا، خونه می مونه. مادر جون اخلاقاي خاصی داره.
امیر:
- حالا بهشون بگو.
- مهم نیست امیر خان، شامِ خودمون خوشمزه تره.
امیر:
- اون که بله، ولی غرض دور هم بودن و جشنِ موفقیت
پروژه بود.
- جاي منم خالی کن و خوش بگذرون.
امیر:
- ایول چه مناعت
طبعی داري تو دختر! به همین راحتی از یه شامِ خوب تو بهترین رستوران می گذري؟
- امیر وسوسم نکن! خودمم دوست ندارم مادر جون تنها باشه. روزا که تا شب پیشش نیستم، دیشبم که خونه نرفتم، می دونم
تنهایی اذیتش می کنه.
امیر:
- باشه، بیشتر از این اصرار نمی کنم، مراقب خودت باش.
تو کف
حرفش بودم که صداي بوق توي گوشم پیچید. فکر کنم خودشم یه لحظه نفهمید چی گفت، اشتباه کرد. کاش اشتباه
نبود. کاش واقعا حرف دلش بود. با هزار تا کاش رفتم خونه. وارد که شدم با صداي سرحالی داد زدم:
- صاحبخونه ... صاحبخونه ... سلام.
- عشقم... کجاي دخترم؟! گلی جونم!
مادر جون با خنده همراه
آنا جون از آشپزخونه اومدن بیرون. لبخند
مرموز آنا جون نشون داد تا چه حد به جلف بودنِ من پی
برده! از خجالت سرخ شدم.
چیا گفتم؟ عشقم؟ اَي چه قدر چرت و پرت گفتم. نگاهی شرمنده بهشون کردم که مادر جون بلند خندید. آنا جون اومد سمتم و
بغلم کرد.
آنا:
- می دونستم تو دختر شیطونی هستی ولی هیچ وقت رو نمی کنی، نگو شیطونیات فقط واسه ي مادر جونته.
مثل بچه هاي خطا کار گفتم:
- سلام.
آنا جون صورتم رو بوسید و گفت:
- سلام دخترم. چه قدر تو سرخ می شی دختر! عیب نداره، منم مثلِ مادر جونت، چیزي نگفتی که! همیشه شیطون باش که
چشم رو هم بذاري می شی سن و سالِ ما و دیگه این شیطنت ها برات آرزو می شه.
لبخندي زدم و گفتم:
- شما هم خوب شیطونیا آنا جون! چه خبرا؟ این جا؟ بی خبر؟
آنا جون:
- از بی کسی، از دیشب اومدم این جا.
ابروم پرید بالا و نگاهی به مادر جون کردم.
- پس بگو چرا مادر جون اصلا از دیروز یاد
من نیفتاده و اسمش روي گوشیِ حقیرم نیفتاده. داشتیم؟ مهمونی بدونِ من؟ اصلا
حالا که این جوري شد باید امشبم این جا بمونی آنا جون.
ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت سی ویکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی