فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 115 الی 118

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 115 الی 118

ویرایش: 1395/12/21
نویسنده: chaampol
سرم رو فرو كردم توي اب...اما دلم اروم نشد.قلبم سنگين بود
دلم ميخواد بخوابم ديگه بيدار نشم،اما افسوس ساعت ها كنار جوي آب نشستم
از دور صداي شادي و موسيقي به گوشم ميرسيد.اما من زانوهامو بغل كرده بودم و خودمو دلداري ميدادم
نميدونم چقدر از شب گذشته بود كه صداي ساز دهني به گوشم رسيد
تندي از جام بلند شدم..مسيحا به سمتم اومد و منو توي بغلش كشيد
تا خواستم اعتراض كنم با صداي بغض الودي گفت؛
_بذار براي اخرين بار حست كنم بعد براي هميشه ميرم.!
بغضی تو گلوم اومد.
دستام بی حس شد کنار بدنم افتاده بود.
دلم میخواست هق بزنم بگم نامرد نباش منو تنها نذار اما مهر سکوت روی لبام زدم تا نفهمه چقد شکستم.
با صدای بغض دار گفت:دیدی نذاشتن تا مال من بشی؟حتی خداهم نخواست داشته باشمت.برای یبار حس کنم منم خوشبختم.
با دستاش هردو دستمو گرفت اورد بالا و به کف هردوتا دستم بوسه ای زد.
گرمی اشکش رو کف دستم احساس کردم....قلبم هزار تیکه شد.غریبه ی مهربونم داشت گریه میکرد.

با صدای مرتعشی گفتم:برو مسیحا.برای همیشه برو سعی کن خوشبختشی ،میفهمی خوشبخت.
چشم های مهربونشو به چشمام دوخت.
میرم کاتیا برای همیشه میرم دیگه حتی سایه ام رو هم نمیبینی.مراقب خودت باش...
دست کرد تو جیبش،ساز دهنیشو دراورد گرفت سمتم:بیا این برای تو،هروقت دلت برام تنگ شد ساز دهنی بزن.
عصبی دستشو لای موهاش کشید.
پشت بهم کرد و با قدم های ناهماهنگ تو تاریکی شب محو شد.
ساز دهنی رو توی دستم فشردم.
رفتم سمت اتاقکم بدون اینکه فانوس رو روشن کنم،گوشه ای کز کردم.
چشم هام رو بستم اما خوابم نمیبرد.
دلم فریاد از ته دل میخواست.
دلم برای اغوش مادرم تنگ شده بود...
صبح با تنی خسته و چشمهایی ک به زور از درد باز نمیشدن بیدار شدم رفتم سمت اشپزخونه.
همه در حال کار بودن.
هاجر با دیدنم پشت چشمی نازک کردو گفت:خان گفتن از این به بعد عمارت اصلی زندگی میکنی و خدمتکاره اون قسمت میشی...صنم دیگ پیر شده...برو عمارت.
خدایا همینو کم داشتم.سوز سرد پائیز پوست سفیدمو دون دون کرد.دستامو دور بدنم حلقه کردم...

با نگرانی و استرس رفتم سمت عمارت ازدرپشتی وارد اشپزخونه شدم، صنم با دیدنم لبخند زد اومد سمتم بغلم کرد دلم یه اغوش مهربون می خواست
از این بغض لعنتی که دم به دقیقه اشکم و در می اورد خسته شده بودم
صنم دستی به پشتم کشید گفت:
_میدونم از دست دادن عشق خیلی سخته اما اینم میدونم تو دختر قوی هستی از امروز تو عمارت کنار خودمی
ازم فاصله گرفت
_ افرین دختر خوب حالا بیا یه چایی خوش عطر دم کن
رفتم سمت سماور در حال جوش، قوری رو برداشتم بعد از اینکه چایی دم کردم ظرفهای صبحانه رو توی سینی چیدم سینی رو برداشتم از اشپزخونه رفتم بیرون بدون اینکه به اطرافم نگاه کنم میزو چیدم همین که چرخیدم برم نگاهم به پله ها افتاد مسیحا همراه نیلوفر دست تو دست هم از پله ها پاین اومدن دوباره قلبم شروع به تپیدن کرد نگاهم به دستهای گره خوردی مسیحا و نیلوفر بود
انگار مسیحا سنگینی نگاهم و احساس کرد که اروم دستشو از توی دست نیلوفر بیرون کشید اما دیر بود و این قلبی لعنتی به دستهای گره خوردشون حسودی کرد
سرم و انداختم پاین و رفتم سمت اشپزخونه تا خوردن صبحانه از اشپزخونه بیرون نرفتم اما باید برای جمع کردن میز می رفتم از اشپزخونه امدم بیرون رفتم سمت میز که با شیاناخان رو به رو شدم با دیدنم یکی از ابروهاش بالا رفت و سرم و پایین انداختم شروع به جمع کردن میز کردم که تیمسار گفت :
_ خب خان ما باید برگردیم شهر اما حالا که فامیل شدیم بیشتر میایم و میریم و این بار نوبت شماست که بیاین
از رو صندلیش بلند شد همین که خواست از کنار رد بشه اروم گفت :
_دلت می خواد از اینجا ببرمت تا ندیمه ی شخصی خودم بشی ؟

با این حرف تیمسار با هراس نگاهی بهش انداختم سری تکون داد رفت
کارگرها چمدون ها رو توی ماشین تیمسار گذاشتن راننده تیمسار درجلو رو برای تیمسار باز کرد و درعقب رو برای نیلوفر و مسیحا لحظه ی اخر مسیحا سرشو بلند کرد و با پر از حسرت نگاهم کرد
سرشو انداخت پایین و سوار شد از جلوی دیدم محو شد اما من هنوز نگاهم به راهی بود که مسیحا رو از من جدا کرد دستی سرشونه ام نشست و صدای پر از تمسخر شیانا خان توی گوشم پیچید
_ بس دیگه عشقت رفت برو لباسامو از اتاقم بردار بشور
هفته ها از رفتن مسیحا میگذشت
هوا رو به سردی میرفت برگ درختها یکی پس از دیگری میریختن شیانا خان رفته بود ده خودش دیگه کسی نبود تا زور بگه هیچ خبری از صنا نداشتم از صبح دلم شور میزد بارون به شدت می بارید خان به شهر رفته بود اوضاع مملکت زیاد خوب نبود توی اشپزخونه در حال درست کردن غذا بود که کسی وارد شد همین که برگشتم نگاهم به شیاناخانی افتاد که بارون خیسش کرده بود چشمامو تنگ کردم چند هفته می شد ندیده بودمش دقیق یادم نیست
_ زود باش اماده شو باید بریم
متعجب نگاهی بهش انداختم
بریم ؟ کجا بریم؟
_ فعلا به اونش کاری نداشته باش فقط زود اماده شو من وقت ندارم
یعنی چی من بی خبر پاشم کجا بیام
با گام های بلند خودش و بهم رسوند بازومو محکم گرفت کشید چشم هاشو به چشم هام دوخت شده گفت :
_نمی خوای خواهرتو ببینی ؟


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 115 الی 118 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان کاتیا دختر ارباب ، کانال تلگرام رمانکده ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی