فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 103الی 106

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 103الی 106

ویرایش: 1395/12/21
نویسنده: chaampol
هرکاری میکردم صحنه بوسیده شدن اون دختره توسط مسیحا از جلوی چشم هام کنار نمیرفت. باورش برام سخت بود.اما باید قبول میکردم،باید میپذیرفتم اما چرا مسیحا با من بازی کرد چرا باعث شد عاشقش بشم و دوباره چشام داشت اشکی میشد اما نباید ضعیف میشدم مشغول کارهای آشپزخونه شدم؛اون سه تا دختر هم اومده بودن.
صنم خانم اومد آشپزخونه گفت:کاتیا بیا کارت دارم.
رفتم سمت صنم
_:بله؟
صنم:تو برو استراحت کن اینا هستن
_:چرا؟
صنم:واه دختر جان خسته شدی برو اتاق من استراحت کن.
دیگه حرفی نزدم،از آشپزخونه بیرون اومدم رفتم سمت اتاق ته راهرو تشکی پهن کردم و توی خودم مچاله شدم.
چشم هامو بستم تا بخوابم. اما تمام خاطراتم از بچگی تا همین چند لحظه ی پیش جلوی چشام رژه میرفتن.
کلافه شدم،سرمو روی بالشت محکم فشار دادمو های های گریه کردم. برای تمام لحظه های تلخ و شیرین زندگیم گریه کردم.نمیدونم چقدر اشک ریختم که میون اشک هام خوابم برد. صبح با سروصدای زیاد سراسیمه از خواب پریدم.نگاهی به اتاق انداختم،از صنم خبری نبود. باهمون موهای پریشون از خواب دیشب از اتاق بیرون زدم.
و رفتم سمت سالن اصلی که سروصدا از اونجا میومد.رفتم جلو،خوانواده ی ارباب همه جمع بودن.

نگاهم به قیافه ی عصبی و ژولیده ی مسیحا افتاد. با دیدنش قلبم شروع کرد به تپیدن.اما با یاداوری دیشب،قلبم از درد فشرده شد.خان عصبی اینورو اونورمیرفت.شیاناخان با پوزخندی نظاره گر این صحنه بود.خواهر تیمسار داشت اشک میریخت.
گیج شدم اینجا چه خبر بود؟
تیمسار عصبی فریاد زد:ابروی منو بردین،من به شما اعتماد داشتم.اما حالا با خواهری که دیگه دختر نیس چیکار کنم؟
این داشت چی میگفت؟منظورش چی بود؟؟؟؟؟نکنه....نه امکان نداره نه نه مسیحا دیشب با خواهر تیمسار نبوده... دروغه نـــه دوباره چشم های لعنتیم پره اشک شد.اما نباید خودمو ضعیف نشون میدادم. نگاه مسیحا به من افتاد. یه لحظه احساس کردم رنگش پرید و مات من شد.اشک تو چشم هام حلقه زد. انگار از نگاهم حرف دلمو فهمید که لب زد...باور نکن...اما مگه میشد باور نکنم خودم با چشم های خودم دیدم.تیمسار دوباره عصبی فریاد زدو گفت:خان؟ ما نون و نمک همو خوردیم.حالا من چیکار کنم؟
شیاناخانه تا این لحظه سکوت کرده بود گفت:یه نفر یه اشتباهی کرده پس باید پای اشتباهش باشه،مسیحا باید با نیلوفر(خواهر تیمسار)ازدواج کنه.
مسیحا با عجز گفت:اما من از اتفاقات دیشب هیچی یادم نیست....امکان نداره من همچین کاری کرده باشم.
شیاناخان از جاش بلند شد.....چرخی دوره مسیحا زد.
با دست چنبار به شونه اش کوبید و گفت:بایدم یادت رفته باشه با اون همه مستی که تو کرده بودی.
ــ من مست بودم این خانوم که مست نبوده.
نیلوفر فین فین کردو گفت:من گریه کردم،زار زدم اما تو هیچی حالیت نبود
مات حرفای ادمای دورم و حرفاشون بودم.
یعنی مسیحا دیشب تو مستی به نیلوفر تجاوز کرده.پس اون معاشقه ی دیشب چی بود ...اگه نیلوفر راضی نبوده اما هر دو راضی به نظر میرسیدن اما حالا....

مسیحا سکوت کرده بود.خان از سر جاش بلند شد گفت : اگه نیلوفر راضی باشه،مسیحا باید باهاش ازدواج کنه...
مسیحا : اما...
خان _ اما و اگر نداره باید پای کاری که کردی باشی تو زندگی یه دختر معصومو تباه کردی... این حقشه که بخواد با آبرو زندگی کنه. فهمیدی?نیلوفر تو هم فکراتو بکن.من متاسفم تیمسار که بچه ای تربیت کردم که حالا باید باعث ابروریزیم باشه.....
با قدم های محکم سالن بیرون رفت.
نیلوفر گفت: من میرم تو اتاقم تا فکرامو کنم.
با نگاهی پر حسرت به رفتن دختری که دیشب زنانگی رو با عشقم تجربه کرده بود کردم و آهی کشیدم.
باقدم های سست به عقب گرد کردم تا از سالن بیرون برم...
با قدم های ناهماهنگ روی سنگ فرش باغ که حالا پر از برگ های زرد و قرمز و نارنجی پائیز بود اروم شروع به قدم زدن کردم ....
باهرقدمم برگ ها زیر پام صدا میداد...
رفتم جای همیشگی و پاهامو توی اب سرد فرو کردم.
سرمو بلند کردم و به آسمونی که گرفته و ابری بود چشم دوختم...
زیر لب اروم زمزمه کردم:هی دنیا راضی شدی مسیحا رو هم ازم گرفتی
چشم هامو بستم و قطره اشکی از گوشه چشم هام سرازیر شد.
صدای ساز دهنی غمگینی به گوشم رسید...تندی چشام هامو باز کردم.... نگاهم به مسیحا افتاد ....
چشم هاشو بسته بود و ساز دهنی میزد محوش شدم.
از امروز دیگه غریبه ی اشنا،مرد مهربان روز های سختم مال من نبود.

چشم هاشو باز کردو نگاهمون باهم تلاقی کرد.هردو محو هم شدیم.
انگار نگامون به اندازه ی سال ها باهم حرف داشت اما افسوس چه زود دیر شد....
مسیحا کلافه دستی به گردنش کشید
گفت:کاتیا؟تو که باور نمیکنی من انقد بی وجدان باشم تا دخترانگی یه دخترو ازش بگیرم بگو که باور نکردی.
بغضمو قورت دادم و با صدای لرزونی گفتم:حالا که شده و سرمو پایین انداختم.
مسیحا _ خودخواه نباش کاتیا ...نگو که باور میکنی،من به کی بگم اخه من از دیشب هیچی یادم نیس...تو باور کن حداقل.....
چیزی نگفتم که گفت:منو نگاه کن کاتیای من دارم دیوونه میشم.
فریاد زد:خدا چرا اینطور شد.
سرمو بلند کردم و برای اخرین بار به چشم های قهوه ای مهربونش چشم دوختم.
از جام بلند شدم پشتمو بهش کردم.
-با اخرین انرژیی که برام مونده بود گفتم :برات ارزوی خوشبختی میکنم شاید قسمت نبودکه ما برای هم بشیم....
با سر انگشتای سردم قطره اشکی که روی گونه ام چکید رو پاک کردم


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 103الی 106 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب