فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 99 الی 102

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 99 الی 102

ویرایش: 1395/12/21
نویسنده: chaampol
_اشکان جای پدرش تیمسار شده چند سال پیش پدرشو به قتل رسوندن و از اون روز اشکان همه کاره شد و خواهره عتیقه اش هم براش مهم ...
که اینطور.
همراه مسیحا به سمت بقیه رفتیم و من راهمو به سمت بار کج کردم. خواهر تیمسار با دیدن مسیحا دوباره سمتش اومد و از بازوش آویزون شد. با دیدن این صحنه قلبم مچاله شد.سرمو چرخوندم تا این صحنه رو نبینم که نگاهم با نگاه تیمسار تلاقی کرد.نگاهش ترس رو به آدم القا میکرد. نگاهمو ازش گرفتم و به دختر،پسرهای سرمستی که در حال رقص بودن چشم دوختم.
خدمتکاری سمتم اومد و گفت :
_شیاناخان گفتن براشون نوشیدنی ببری
نگاهی به سمتی که شیاناخان همراه تیمسار ایستاده بودن انداختم.
دوتا لیوان همراه با یه شیشه ودکا برداشتم. به سمتشون رفتم .شیاناخان شیشه نوشیدنی رو از دستم گرفت و تکونش داد یهو در شیشه رو برداشت که باعث شد هرچی هوایی که توی بطری جمع شده بود همراه نوشیدنی با فشار بيرون بریزه. صدای جیغ و هورای دختراو پسرا بلند شد شیانا خان هردو لیوانو پر کرد یکیشو داد به تیمسار و یکیشو خودش برداشت لیوانشونو بهم زدن و یسره بالا رفتن....صدای موزیک ملایمی بلند شد و هرکدوم دو به دو برای رقص رفتند . با نگاهم دنباله مسیحا بودم که نگاهم بین جمعیت به مسیحا و خواهر تیمسار افتاد. درحال رقص بودن...

با دیدن این صحنه قلبم از درد فشرده شد. نگاهم هنوز بهشون بودکه تیمسارتمام قد روبروم ایستاد
دستشو به سمتم دراز کردو گفت:
_میخوام باهام برقصی.
با من؟!
_مگه جز تو کسی هم روبروام هست؟
سرمو چرخوندمو گفتم:
کار دارم باید برم.
یهو مچ دستمو سمت خودش كشيد دستمو گذاشتم روی سینش تا توی بغلش پرت نشم.قلبم تند تند میتپید.
سرمو بلند کردم تا صورتش و درست ببینم سرشو خم کرد و گفت:
_دوس ندارم جواب رد بشنوم پس میرقصیم
و دستمو کشید....به دنبالش تا جایی که همه درحال رقص بودن کشیده شدم
میشه دستمو ول کنین؟
بی توجه به حرفم دستشو پشت کمرم گذاشت و منو سمت خودش كشيد ...معذب بودم و دستام بی حرکت کنارم افتاده بود
یکی از دستامو گرفت و گفت:
_دختر دهاتی هستی دیگه ، یه رقصم بلد نیستی! باید یکی باشه بهتون یاد بده
سرمو چرخوندم که نگاهم با نگاه مسیحا تلاقی پیدا کرد.
چشاش از خشم زیاد قرمز شده بود.
به جای لیوان یه بطری بزرگ نوشیدنی دستش بود.یقه ی لباسش بیشتر از حد معمول باز گذاشته بود از این حالت مسیحا ترسیدم.با احساس دستی روی پائین تنه ام به خودم اومدم و سرمو سمت تیمسار برگردوندم که نگاهم به

چشمای خمارش افتاد. انگار مست بود. ناتوانی دیگه بس بود,هردو دستمو روی سینه ی ستبر و محکم تیمسارگذاشتم.هولش دادم اما نیم سانتم از جاش تکون نخورد
اما دستشو از پشتم برداشت تندی ازش فاصله گرفتم و گفتم:
جناب تيمسار بهتره با یه دهاتی نرقصین ، براتون افت كلاس داره
چرخیدم كه از اون محیط خفقان اور دور بشم که مچ دستمو چسبید و سرشو نزدیک سرم آورد با صدای خمار از مستی گفت:
_از دخترای وحشی خوشم میاد پس به دستت میارم.
بهتره بدونی اسم من اشکانه نه تیمسار از اين به بعد منو اینورا زیاد میبینی دخترخانوم.
حالم داشت از اين نزدیکی و بوی مشروب دهانش بهم مى خورد دستمو ول کرد.
منم مثل گنجشکی که از قفس ازاد شده باشه پاتند کردموبه سرعت به سمت اشپزخونه رفتم .
صنم با دیدنم متعجب گفت:
_چیشده حالت خوبه؟
سری تکون دادمو لیوانی اب برداشتم یه نفس سر کشیدم کمی تو اشپزخونه موندم اما دوباره مجبور شدم توی سالن برگردم از مسیحا خبری نبود. نگرانش شدم يعنى کجا رفته ؟ تا اخر شب کمتر به سمت تیمسار و شیاناخان رفتم.
خداروشکر شیانا خان هم دیگه باهام کاری نداشت.
مهمونا بعد از صرف شام کم کم عازم رفتن شدن. اما از مسیحا خبری نبود. دلم به شور افتاد نکنه براش اتفاقی افتاده!؟
نگاهی به اطراف انداختم وقتی دیدم همه مشغول هستن و کسی حواسش به من نیست اروم رفتم سمت پله هاے بالا و از پله ها بالا رفتم.

انقدر پله هارو تند بالا اومده بودم که قلبم تند تند میزد و به نفس نفس افتاده بودم.
نفسی تازه کردم و نگاهی به سالن بزرگ و پر از اتاق روبروم انداختم.کدوم اتاق مسیحا بود؟
نگاهی به درهای بسته اتاق ها انداختم.فقط یک در نیمه باز بود. اروم رفتم سمت در،اما وقتی نگاهم به مرد رویاهام افتاد که درحال بوسیدن زن دیگه ای بودشکستم،خورد شدم.بغض راه گلومو گرفت.
دستم بند گلوم کردم تا نفس لعنتیم بره و دیگه زنده نباشم.
از دیوار گرفتم تا زمین نخورم.قطره اشکی از چشمم روی گونه ام چکید باورم نمیشد مسیحای من داره خواهر تیمسارو میبوسه.تمام خاطراتم مثه یه فیلم از جلوی چشام رژه رفتن از روزی که اومدم به این عمارت نفرین شده،مهربونیای مسیحا و... صدای ساز دهنیش هنوز توی گوشم مونده بود و دوست دارم هاش تو سرم فریاد میزد. دیگه تحمل نداشتم.با صورتی پر از اشک نگاه اخرو به مردی که قرار بود مرد زندگیم باشه انداختم. نفسی کشیدم تا قلب لعنتیم اروم شه و کمتر بیقراری کنه با پشت دست محکم چشم های اشکیمو پاک کردم. با قدی خمیده و قدم های سست و نامتعادل پشت به مرد اروزهام و اتاقی که شاهد معاشقه ی عشقم با کسه دیگه ای بود کردم. و نمیدونم با چه حالی از طبقه ی بالا،پایین اومدم و یه راست رفتم سمت آشپزخونه تند تند به صورتم آب زدم تا کسی نفهمه گریه کردم.تا نفهمن آخرین امید زندگیم هم نا امید شد. حالا من موندمو تنهاییام و...
یه دل سیر دلم میخواست گریه کنم.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 99 الی 102 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب