فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 95 الی 98

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 95 الی 98

ویرایش: 1395/12/21
نویسنده: chaampol
صنم گفت:
_خیلی قشنگ شدی.باید امشب ساقی باشی
متعجب گفتم : من؟
ناراحت گفت:
_اره نمیدونم چرا اتابک خان خواسته تو ساقی باشی ...
با این حرف صنم دلشوره ی بدی تو دلم افتاد نگاهی توی آیینه کردم. از هروقت دیگه زیباتر شده بودم. لباس فیت تنم بود..موهای بلندم مثل آبشار تا روی کمرم ریخته بود
_ بیا بریم الان همه ی مهمونا میرسن
همراه صنم از اتاق بیرون رفتیم وارد آشپزخانه شدیم..اون سه تا دختر جوان لحظه ای نگاهی به سرتا پام انداختن و دوباره مشغول به کار شدن
تو آشپزخونه بودم که صنم گفت:
_ کاتیا با دخترا به سالن اصلی برای پذیرایی برين
همراه دخترا به سمت سالنی که مهمونا اونجا بودن ، رفتيم آهنگ خارجی از گرامافون در حال پخش بود و همه یه جا جمع شده بودن و در حال بگو و بخند بودن
سمت بار بزرگی که برای پذیرایی مهمونا اماده کرده بودیم، رفتیم همه نوع نوشیدنی الکلی از بهترین و گرون ترین مارک ها روی میز چیده شده بود لیوان های پایه بلند و کمر باریک و پر از مشروب کردم و پشت سر هم سمت مهمونایی که ایستاده بودن و بگو و بخند میکردن رفتیم نگاهی به مهمونا کردم . از مسیحا خبری نبود
شیانا خان مثل همیشه تو راس مجلس نشسته بود مردی که کت شلوار مشکی پوشیده بود و پوست برنزه و چهره ی خشنی داشت و کمی هم ته ریش و سیبیل داشت و باعث شده بود چهره اش خشن تر نشون بده پا روی پا انداخته کنار شیاناخان نشسته بود

دختری با لباس کوتاه و موهایی که مدل خارجی زده شده بود و آرایش غلیظی داشت روی دسته ی مبل همون مرد نشسته بود حدس زدم تیمسار و خواهرش باشه سمتشون رفتم . روبه روی شیانا خان ایستادم با دیدنم نگاهی به سرتا پام کرد و نا محسوس یکی از ابروهاش بالا رفت صدای پر ابهتی نظرمو جلب کرد سرمو به سمت صدا چرخوندم که نگاهم به همون مرد کنار شیانا خان افتادوقتی دید نگاهش میکنم پوزخندی زد و گفت :
_ ببینم شیانا خان شما خدمتکار خارجی هم دارین؟
شیانا خان گفت:
_نه این دختر خان سابق ده پایینه
تیمسار متعجب گفت:
_پس اینجا چیکار میکنه
شیانا خان یه لیوان کمر باریک برداشت جرعه ای از نوشیدنی نوشید و گفت:
_ قصه اش طولانیه
و با دستش به لیوان های مشروب اشاره کرد
تیمسار دست دراز کرد لیوانی برداشت.چنان نگاهی بهم کرد که برای لحظه ای ترسیدم
چرخیدم تا لیوانی برای دختری که روی مبل نشسته بود تعارف کنم که با عشوه گفت:
_ شیانا خان پس مسیحا کجاست شیانا خان نگاه پر تمسخری بهم انداخت و به پله های طبقه ی بالا اشاره کرد دختره نگاهی به اون سمت انداخت و با ذوق گفت:
_ واااااو مسیحا خیلی زیباست
سرمو به سمت پله ها چرخوندم و نگاهم روی قامت بلند و زیبای مسیحا ثابت موند
یه کت شلوار کرم با یه بلوز قهوه ای پوشیده بود و دو دکمه ی بالای پیراهنش رو باز گذاشته بود که جذاب ترش میکرد با دیدنش قلبم به تپش افتاد نگاهم مسخ مسیحایی بود که از پله ها داشت با اقتدار پایین می اومد

نفس های گرمی کنار گوشم باعث شد سرمو بچرخونم همین که چرخیدم رخ به رخ شیانا خان شدم اونقدر فاصلمون کم بود که هر نفسی که میکشید هرم نفس هاش به صورتم میخورد
بعد از مکثی گفت:
_ خیلی بده عشق آدم مال کس دیگه ای بشه و شب و با اون سر کنه.....
با صدای لرزونی گفتم:
منظورت چیه؟
گوشه ی لبش بخاطر پوزخندی که زد بالا رفت با آروم ترین صدای ممکن گفت:
_به زودی میفهمی
بعد بی توجه به نگاه متعجب من رفت کنار تیمسار نشست گیج شده بودم. انگار خبر هایی هست. که من ازش بی خبرم؟؟همه چیز مشکوک بود خواهر تیمسار با عشوه رفت سمت مسیحا و دستشو دور بازوش حلقه کرد پاهام توان وزنمو نداشت. نگاهم هنوز به اون دختر و مسیحا بود که نگاه مسیحا بهم افتاد اول تعجب کرد اما لحظه ای نگذشته بود که اخمی میان ابروهاش افتاد به تندی دست اون دخترو از بازوش جدا کرد و با قدم های بلند اومد سمتم تا حالا عصبی ندیده بودمش....تو دو قدمیم وایساد.. نفس هاش بلند و عصبی بودسینی رو از دستم کشید و به دختری که اون نزدیکی بود داد مچ دستمو گرفت و کشید انقدر تند راه میرفت که من دنبالش کشیده میشدم تو راه رو کوبوندم به دیوار و گفت:
_ کاتیا تو اینجا چیکار میکنی؟
با چشم هایی که از تعجب گرد شده بود گفتم:
مسیحا...
یهو دستشو گذاشت روی لبام با صدای مرتعشی گفت:
_ دیگه اینجوری صدام نکن
فاصلمون خیلی کم بود هرم نفس های تند و گرمش به صورتم میخورد و باعث می شد دلم زیر رو بشه آب دهنمو قورت دادم دستمو روی مچ دستش گذاشتم و آروم دستشو از روی لبام برداشتم
با آروم ترین صدای ممکن گفتم:
مگه تو نمیدونستی من امشب ساقیم
هنوز حرفم کامل نشده بود که با مشت محکم کوبید به دیوار پشت سرم از ترس چشمامو بستم عصبی گفت:
_ کی گفته تو باید ساقی این همه آدم عیاش باشی
صدای محکم و پر جذبه شیانا خان از پشت مسیحا بلند شد
_ من گفتم

مسیحا چرخید سمت شیانا خان منم تکیمو از دیوار گرفتم شیانا خان سرشو بلند کرد و نگاهشو به هردومون دوخت و گفت:
_ انگار فراموش کردی قرار شد تو امشب به عنوان پسر خان توی مهمونی باشی و فقط یه امشبو با تیمسار و خواهرش راه بیای
مسیحا گفت:
باشه اما قرار نشد کاتیا توی این مهمونی حضور داشته باشه
شیانا خان دستی به لب پایینش کشید و ادامه داد
_ ما همچین قراری نداشتیم پدر گفت تو با تیمسار و خواهرش راه میای و آخر دست این دخترو میگیری و از ده میری اما نگفتیم این نباید کار کنه..فعلا یه خدمتکاره و باید کار کنه هوووم؟
و نگاهشو به نگاهم دوخت میدونستم میخواد حرص منو در بیاره و ثابت کنه من فقط یه خون بس هستم ...
_شيانا ، قرار نبود اینطور بشه
شیانا خان شونه ای بالا انداخت و گفت:
_بهتره پیش بقیه بياين ، تو که دلت نمیخواد کاتیا رو از دست بدی؟
و پشتشو به ما کرد و رفت.
با رفتن شیانا خان مسیحا سمتم چرخيد و هردو روبروی هم قرار داشتیم.دستمو گرفت و گفت:
_متاسفم انقدر ضعیفم که عشقمو نمیتونم از همچین جایی ببرم و نجاتش بدم
میدونستم چقدر سخته که غرور یه مرد پایمال بشه و احساس ضعیف بودن بكنه .
صدامو صاف کردمو گفتم :
مسیحا؟
مسیحا سرشو بلند کرد و با چشم هایی که ناراحتی توش موج میزد به چشم هام خیره شد ، زمزمه کرد:
_میدونستی خیلی قشنگ اسمم رو صدا میزنی؟
از این حرفش با خجالت سرمو پایین انداختم که دستش زیر چونه ام اومد سرمو بلند کردو گفت:
_چی میخواستی بگی؟
میخواستم بگم تو بهترینی.
خندیدو لپمو کشیدو گفت:
_میبینم شیطون شدی.فقط امشبو تحمل کن.
سری تکون دادم و گفتم:
میتونم یه سوال بپرسم؟
_اره بپرس.
ناراحت نمیشی؟
_نه حالا بپرس.
این تیمسار چرا انقد جوونه من فک میکردم با یه مرد 50ساله روبرو میشم.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 95 الی 98 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب