فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 91 الی 94

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 91 الی 94

ویرایش: 1395/12/21
نویسنده: chaampol
صبح زودازخواب بیدارشدم.ازاتاق بیرون رفتم ، هوای اول پاییزسردویه سوز خاصى داشت. باقدم های اروم سمت اشپزخونه رفتم ، اما تمام فكرم پیش مسیحابود.وارداشپزخونه شدم مثل همیشه همه درحال انجام کارهاشون بودن همین که وارداشپزخونه شدم همه دست ازکارکردن کشیدن
هاجرنگاه بدی بهم انداخت وگفت:اول واخرجات توهمین اشپزخونه است.پس تلاش واسه فرار نكن دختر خائن
ازعصبانیت دندون قروچه ای کردم.بدون اینکه بهش نگاه کنم سمت خدیجه رفتم و گفتم:من بایدچیکارکنم؟
خدیجه دست دست کردونگاهی به پشت سرم انداخت متعجب به عقب برگشتم اماباضربه ای که به صورتم خورد،صورتم یه وره شد.
دستموجای سیلی گذاشتم باچشم های متعجب به هاجری که ازدردعصبانیت نفس نفس میزدنگاه کردم.
_ دختریه اشغال بی کَسُ کارحالابرای من پشت چشم نازک میکنی؟
دستش دوباره رفت بالاوهمین که میخواست دوباره به صورتم بزنه مچ دستشومحکم گرفتم خونسردبهش نگاه کردم و گفتم:
بی کَسُ کار تو و خانواده ی پاپتیت هستید. دفعه اخرت باشه دست روی من بلند میکنی،الان هیچی برای ازدست دادن ندارم پس بترس ازکسی که چیزی برای ازدست دادن نداره
ودستشومحکم ول کردموباعث شدکمی توجاش تکون بخوره...
سمت ظرف های نشسته رفتم تشت ظرفاروبرداشتم،هاجرهنوزسرجاش ایستاده بودهیچ صدایی ازهیچکدومشون درنمیومد. باقدم های استوارازاشپزخونه بیرون رفتم ودر همیشگی شروع به شستن ظرفها كردم
وقتی شستن ظرفاتموم شد،ازجام بلندشدم تشت ظرف ها رو روی دستم بلندکردم و روی شونه ام‌ گذاشتم
وارداشپزخونه شدم ازهاجرخبری نبود. خدیجه خانوم سمتم اومدو اروم گفت:
_چراباهاجر دهن به دهن شدی برات بدتموم میشه..

بایدیه نفرجواب این زن مغرورومیداد
خدیجه سری تکون داد... خدیجه خانوم گلنارکجاست؟نمیبینمش! خدیجه خانوم چهره اش ناراحت شدوگفت:
_وقتی تو و صنا رفتین وضع خیلی بدبود.
شیاناخان خیلی عصبی بودفکرکرده بودگلناربه شماکمک کرده وگلناروازعمارت اخراج کردماهم که چیزی نمیدونستیم.
خیلی ناراحت شدم و گفتم:الان گلنارکجاست؟
-توشالیزارکارمیکنه خیلی ازش خبر ندارم حالام بیابرنج پاک کن
بدون هیچ حرفی سینی برنج وبرداشتم.تابعدازظهرمشغول کاربودیم هواتاریک نشده بودکه عمارت پرازماشین شدوکارگرهادرحال رفت وامدبودن ازصبح مسیحاروندیده بودم ونمیدونستم کجاست.
خدیجه کوزه ای دستم دادتاازجوی پشت عمارت اب بیارم رفتم سمت جوی اب وکوزه روپرازاب کردم،گذاشتم روی شونه ام که مسیحارودیدم به درختی تکیه داده بودوبالبخند مهربون وهمیشگیش بهم نگاه میکردوقتی دیدمتوجه حضورش شدم به طرفم اومد، گفت:
_سلام خانوم
سلام خوبی
-نگاه عجیبی بهم انداخت وگفت:
_الان که تورودیدم عالی هستم.
از اين حرفش ، گونه هام رنگ گرفت جدی شدوگفت: _باخان صحبت کردم،گفت بعدازرفتن تیمساروخواهرش اجازه میده ماباهم ازدواج کنیم
باورم نمیشدخان به این راحتی اجازه ى ازدواج ما را داده باشه
واقعا؟؟
_آره عزیزم فقط صبرکن این چندروزتموم بشه برای همیشه مال خودمی
باورم نمیشه....
لبخندی زد
_باورت میشه کاتیاما با هم از اينجا ميريم
نگران گفتم:
_ اماصناچی؟!
_اونم میبریم نگران نباش
دستش اومدسمت صورتم که صدای فریاد هاجر باعث شدیه قدم عقب برم.
_ وای من برم
-بروخانومم

وقتی میم به اخرخانومم چسبوند یه حس خوب توی وجودم حس كردم با خوشحالی به سمت اشپزخونه رفتم
هاجرعصبی گفت:
_ یه آب آوردن این همه وقت میگیره؟ زودباش به عمارت اصلی برو
_ اونجابرای چی؟
-من وظیفه ای ندارم كه به تو ،توضیحى بدم
روشو اونورکرد و رفت کوزه رو زمین گذاشتم. سمت عمارت اصلی رفتمِ..
از در پشتی وارد اشپزخونه شدم. چندتا زن با لباس فرم درحال انجام کاربودن صنم بادیدنم اومد سمتمو یهومنو دراغوش کشیدکنارگوشم گفت:
_سلام دخترم کجابودی اخه تو
ازاین کارصنم متعجب شدم باورم نمیشد دلش برای من تنگ شده باشه
ازم فاصله گرفت دستاشو روی هردوبازوم گذاشت ونگاه دقیقی بهم انداخت
_زودباش که خیلی دست تنهام پس این همه خدمه برای چیه
خندیدوگفت:
_ایناروهمه شیاناخان ازخونه شهرشون اورده
بعد صداشو پایین اورد
_میدونی ازشون خوشم نمیاد،مجبورشدم توروبه خان پیشنهاد بدم بگم برای کمک بیارنت حالام بریم کمکم ، فعلاتواشپزخونه باش فرداشب اتابک خان بخاطر ورود تیمسار وخواهرش مهمونی گرفته
تااخرشب باصنم تواشپزخونه مشغول کاربودیم اخرشب خسته روصندلی نشستم که مسیحاوارد اشپزخونه شد بادیدنم متعجب اومدسمتم و روی صندلی روبه رویم نشست.

_تواینجاچیکارمیکنی؟
اتابک خان گفته برای کمک بیام سری تکون دادوگفت:
_فقط چندروزمونده تابرای همیشه ازاینجابریم
لبخندی زدم صنم وارداشپزخونه شدوگفت:
_اِه اقا شمااینجایین خان دنبالتون میگشت.
مسیحاازجاش بلندشدوگفت:
_الان میام
دستم که روی میز بود و توی دستای گرمش گرفت باانگشت سبابه اش اروم پشت دستمونوازش کردوگفت:
_مراقب خودت باش
وتندی ازاشپزخونه خارج شد
باسرانگشتام اروم جایی روکه نوازش کرده بود،دست کشیدم ودستموبردم بالاوجای دستشواروم بوسیدم حالا که پدر و مادرم نبودن ازاینکه کسی هست که دوستم داره ومن براش مهم هستم خیلی خوشحالم
_پاشوکاتیابریم اتاق من بخوابیم فرداخیلی کارداریم.
مهمونا همه برای خواب به اتاق های بالا رفته بودن وارد ی اتاق کوچیک ته راه رو شدیم.صنم دوتا تشک پهن کرد
رفتم روی یکی از تشک ها دراز کشیدم.اما خوابم نمیبرد فکرم پیش صنا بود خواهرکم حالا کجاست چه اتفاقی براش افتاده شب از نیمه گذشته بود که خوابم برد. صبح با تکون های دستی چشمام باز کردم صنم بالای سرم ایستاده بود.
_پاشو دختر که کلی کار رو سرمون ریخته.
از جام بلند شدم همراه صنم رفتیم اشپزخونه خدمتکارایی که از شهر اورده بودن لباس های تمیز و ست هم پوشیده بودن هرسه تاشون جوان و ارایش داشتن نگاهی به لباس های خودم انداختم چه زود این چند ماه عوض شده بودم.دیگه اون کاتیای زیبای شیک پوش نبودم.سری تکون دادم مشغول انجام کارها شدم تا بعد ازظهر در حال بشور بساب بودم قرار بود غذارو توی اشپزخونه بیرون درست کنن ماهم باید مسئول عیش و نوششون می بودیم.
عصر بود که صنم اومد طرفم گفت:
_برو اتاقم ی دست لباس برات گذاشتم بپوش.
رفتم اتاق صنم ی دست کت دامن بنفش که دامن کوتاهیی داشت با ی کفش مشکی که ی گل کوچیک روی کفش خودنمایی میکرد لباسارو با ی جوراب کلفت بلند پوشیدم.
دنبال روسری میگشتم که صنم وارد اتاق شد گفت:
_چه خوشکل شدی
صنم خانوم چرا روسری نیس
_چون نباید سرت کنی
چرا؟
_منم نمیدونم بیا کمی ارایشت کنم
خودم بلدم
صنم کمی وسایل ارایش بهم داد منم خودمو خیلی کم ارایش کردم


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 91 الی 94 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب