فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 87 الی 90

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 87 الی 90

ویرایش: 1395/12/21
نویسنده: chaampol
کی گفته ؟
-من اربابشم من همچین اجازه ای بهت نمیدم
ملافه ای روبه طرفم پرت کرد. ملافه رو روی شونه هام انداختم دوباره اومدطرفم و به زور ازکلبه بردم بیرونخودش رفت سمت انبارکوچیکی که چوب هاوکمی وسایل و مواد غذايى اونجابود.وقتی اومدبیرون یه بشکه دستش بود،دربشکه روبازکردودورتادورکلبه ریخت همین که بوی اون مایع ابی رنگ بلند شد فهمیدم نفته بشکه روپرت کرد دست توجیبش کرد،فندکشو دراورد بااخرین توانی که داشتم رفتم سمتش همین که خواستم فندکوازش بگیرم پرتش کرد طرف کلبه وکلبه شروع به سوختن کرد، با زانو جلوی پاش افتادم فریادزدم
تو یک دیوانه ایی دیوانهههههههههههه
با غرور به آتیشی که راه انداخته بود چشم دوخت و گفت:
_ کلبه ی عشقتو آتیش زدم تا دیگه هوس نکنی از این غلطا بکنی، دفعه ی بعد مطمئن باش جای اون کلبه خودتو آتیش میزنم
رفت سمت اسبش سوار شد و گفت:
_ اون سر بی صاحابتم بپوشون بیا
ملحفه رو کشیدم روی سرم.با قدم های سست و بی جون به سمتشو رفتم و پشتش نشستم اما گریه ام بند نمیومد.
بی صدا اشک میریختم و نگاهم به کلبه ی در حال سوختن بود بعد از طی مسافتی به ده خان رسیدیم هوا دیگه تاریک شده بود شیانا خان با اسبش به سمت اتاقی رفت که برای من و صنا بود
_ برو لباس بپوش
حرفی نزدم وارد اتاق شدم تو تاریکی اتاق به سمت پنجره رفتم همیشه فانوس و کبریت و اونجا میذاشتم
مثل اینکه کسی وارد اتاق نشده بود چون کبریت سرجاش بودکبریت و برداشتم و فانوس و روشن کردم

نگاهی به اتاق انداختم همه جا رو خاک گرفته بود چمدونم گوشه اتاق بود به سمت چمدون رفتم کت و دامنی برداشتم و پوشیدم
از اتاق خارج شدم ،شیانا خان با دیدنم گفت:
_ دنبالم بیا
بدون هیچ حرفی دنبالش راه افتادم رفت سمت عمارت دلم شور افتاد میدونستم اتفاقای خوبی در انتظارم نیست
همین که وارد سالن بزرگ عمارت شدیم با دیدن قیافه ی برزخی خان قالب تهی کردم خان روی مبل مخصوص نشسته بودپای چپش رو روی پای راستش انداخت و با عصاش محکم به سرامیکای كف سالن زد
نگاهم رو دور تا دور سالن چرخوندم مسیحا روی زمین کنار پای خان زانو زده بودپسرها و زن های خان دورتادور خان ايستاده بودن خان با دیدن شیانا گفت:
_ دختره رو آوردی؟؟
با این حرف خان شیانا از بازوم گرفت و محکم جلوی خان پرتم کردمسیحا نگاهی بهم انداخت و آروم پلکشو باز و بسته کردخان با عصای توی دستش محکم دوبار به شونم زد و با صداى بسيار عصبى گفت:
_ حالا فرار میکنی و خیالتم راحته گیر نمیفتی؟
چیزی برای گفتن نداشتم سکوت کردم
خان روبه مسیحا کرد و گفت:
_ مگه بهت نگفتم باید با خواهر تیمسار ازدواج کنی؟ اینطوری به نفع همه است و منم تو رو به عنوان پسرم اعلام میکنم اما تو چیکار کردی؟ معلوم نیست تو این چند روز کدوم گوری بودی
با این حرف خان نگاه متعجبم رو به مسیحا دوختم
مسیحا بدون این که سرشو بلند کنه گفت:
_ اما خان منم بهتون گفته بودم من هیچ علاقه ای به خواهر تیمسار ندارمو گفتم کاتیا رو میخوام
خان فریاد زد:
_ تو غلط میکنی. خواهر تیمسار از تو خوشش اومده و قراره فردا شب بیان ده ما
_ من دست کاتیا رو میگیرم و از این ده میرم
_ پسره ی احمق فکر کردی من اجازه میدم؟ کاتیا الان جز اینکه خون بس هست به عنوان دختر یه خائن هم شناخته شده آدمت میکنم تا عشق و عاشقی از سرت بره

شیانا خان سمت خان اومد چیزی در گوش خان گفت که خان آروم تر شد و گفت:
_از جلوی چشام گمشو
از جاش بلند شد بهم نگاهی کرد و گفت:
_ حساب تو رو هم بعدا میرسم فعلا مهمونام مهم تر از شما دوتان
خان با قدم های محکم و استوار از سالن خواست بره بیرون که مسیحا گفت:
_ من روی حرفم هستم و با کاتیا از اینجا میرم
خان سرجاش ایستاد و بعد از مکثی گفت:
_ بعد از رفتن تیمسار و خواهرش حرف میزنیم
و از سالن رفت بیرون
بعد از رفتن خان زن اولش به سمتم اومد از جام بلند شدم.
لبخند مهربونی بهم زد و گفت:
_ حالت خوبه؟
متقابلا لبخندی زدم و گفتم:
_ اگه نگرانی نبودن خانوادم و نبود صنا و کتک هایی که خوردم و بزارم کنار بله خوبم
چهره اش ناراحت شد گفت:
_ درکت میکنم دخترم اما افسوس که نمیتونم کاری برات انجام بدم
_ میدونم خانم
مسیحا سمت ما اومد نگاهم به اخم های درهم شیانا خان افتاد بی توجه بهش رومو ازش گرفتم مسیحا کنارم ایستادو با نگاه مهربونش به صورتم چشم دوخت بعد از چند دقیقه اخماش تو هم رفت و گفت: نامرد دست روت بلند کرده
_ عادت کردم
دیگه اجازه نمیدم کسی سمتت بیاد وای به حالش بخواد دست روت بلند کنه
با صدای عصبی شیانا خان یهو ضربان قلبم زیاد شد
_ اگه دل و قلوه دادنتون تموم شد برین سر کاراتون فردا خیلی کار داریم
بدون اینکه بهش نگاه کنم اومدم از کنارش رد بشم که مچ دستمو چسبیدسرمو بلند کردم و با نگاه بی تفاوتی بهش چشم دوختم عصبی فشاری به مچ دستم اورد بعد دستمو ول کرداز سالن عمارت بیرون اومدم، و به سمت اتاقی که با صنا اونجا بودم ، رفتم دلم شور میزد، الان کجاست ؟ چیکار میکنه ؟؟؟
بغض راه گلومو گرفت سرمو بلند کردم نگاهم به قرص کامل ماه افتاد .راهمو سمت جوی آب کج کردم هوا تاریک بود فقط كور سويى نور ماه باعث روشنايى بود كه بتونم جلومو ببینم
لب جوی آب نشستم کفشامو از پام دراوردم و پاهای خستمو توی آب سرد فرو کردم از سردی آب بدنم مور مور شد اما کم کم عادت کردم و آروم آروم پامو تو آب تکون دادم
چشامو بستم که چهره ی مهربون مسیحا جلوی چشم بسته ام نقش بست اين فكر باعث لبخند روى لبام شد
با نشستن کسی کنارم چشمامو باز کردم با دیدن مسیحا لبخندم عمیق تر شد

_ چی باعث شده که دختر دایی من بخنده؟
سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم
چکمه هاشو از پاش در اورد و مثل من پاهاشو تو آب فرو کرد گفت:
_ کاتیا تو هم منو دوست داری؟
سرمو بلند کردم و نگاهمو به چشم هاى مهربانش دوختم
کاتیا من خیلی وقته دوست دارم از همون بار اولی که توی باغ عمارت دایی دیدمت نمیدونم چیشد که احساس کردم دیگه بی تو نمیتونم قلبم با هر بار دیدنت بی قراری میکرد همون شبی که با صنا فرار کردین شبش میخواستم بیام بهت بگم دوست دارم اما تو رفته بودی خیلی نگرانت بودم اما دیگه اجازه نمیدم کسی تو رو از من بگیره فقط کافیه بدونم تو هم به من علاقه داری
توی سکوت به حرفاش گوش کردم حرفاش برام تازگی داشت وقتی اون ته ته های دلمو زیرو رو میکنم میبینم منم نسبت به مسیحا بی میل نیستم مسیحا مرد مورد علاقه ی هر دختریه توی سکوت منتظر جواب من بود
نفسی تازه کردم و گفتم:
منم بهت علاقه دارم
لبخندی روی لب مسیحا نشست که ادامه دادم
اما
با امای من انگار نگران شد و گفت:
_ اما چی کاتیا
اما من میترسم
_ از چی میترسی؟
از اینکه خان اجازه نده
_غصه نخور دیگه اجازه نمیدم کسی برام تصمیم بگیره کافیه تو پشتم باشی
از جام بلند شدم کفشامو پوشیدم خواستم برم که دستمو گرفت دستش رو گذاشت زیر چونم و سرمو اورد بالابه چشم هاش نگاه کردم
_ میخوای ازم فرار کنی؟
نه خستم میخوام برم بخوابم
لبخندی زد و منو کشید تو بغلش کنار گوشم آروم زمزمه کرد:
_دوست دارم
منم به همون ارومی زمزمه کردم
منم دوست دارم
از بغلش بیرون اومدم و با قدم های بلند ازش دور شدم لحطه ی آخر صدای خندش و


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 87 الی 90 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب