فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 79 الی 82

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 79 الی 82

ویرایش: 1395/12/21
نویسنده: chaampol
_ فعلا بریم و یه فکری برای دستت بکنيم؛بعدا راجبش حرف میزنیم.
با کمک مسیحا از جام بلند شدم. باهم سمت اسبش رفتيم.سوار اسب شد. دستشو سمتم دراز کرد. دستمو توی دست مردونش گذاشتم . با کمکش سوار اسب شدم‌.احساس ضعف شديدى میکردم.
_ دستتو دور کمرم حلقه کن ميدونم ضعف داری.
+ اما لباسات کثیف میشه.
از مچ دستمو گرفت یهو به سمت خودش كشيد؛با شدت پشتش پرت شدم . دستمو روی شکمش گذاشت و بامهرخاصى توى صداش گفت:
_ نگران لباسای من نباش.
دیگه چیزی نگفتم و دست سالممو دور کمرش حلقه کردم.
آروم به گردن اسب زد. نمیدونستم کجا میریم اما دیگه نگران نبودم و یه حس آرامشى داشتم.تمام وجود این مرد آرامش بود و بس....بعد از طی کردن مسافتی از وسط درخت های بزرگ و سر به فلک کشیده گذشتیم.
کنار یک کلبه ی کوچیک نگه داشت. آروم منو از اسب پايين اورد. مسیحا هم از اسب پایین پريد.اسب و به درختی بست وبه طرفم اومد.
_ اینجا خونه ی منه شاید بزرگ و مجلل نباشه ولی براى من منبعه آرامشه .
با هم وارد کلبه ی کوچیک شدیم. نگاهی به اطراف کلبه انداختم. یه کلبه ی جمع و جور کوچیک بود. دوتا صندلی و یه میز که با تنه ی درخت درست شده بود وسط کلبه قرار داشت. درختی کنار تنها پنجره ی کوچیک کلبه قرار داشت و کف کلبه يه پوست ببر پهن بود. یه دست رختخواب گوشه ی کلبه بود.مسیحا سمت رختخواب رفت و تنها تشکی که اونجا قرار داشت و برداشت پهن کرد.
_ بیا اینجا بشین باید زخمتو ببندم.
سمت تشک رفتم وروش نشستم.
مسیحا بعد از چند دقیقه با یه پارچه تمیز و یه چاقو برگشت. کنارم روی زمين نشست. با چاقوی توی دستش آستینمو پاره كرد.

نگاهی به بازوی لختم انداختم غرق خون بودخجالت کشیدم از اینکه اینطوری روبه روی مسیحا نشستمدستمال تمیزی رو از توی کاسه ی آبی که کنارش بود برداشت و زد به خون های روی بازوم وقتی خون های روی بازومو تمیز کرد با یه دستمال دیگ دستمو بست
_ تموم شد خداروشکر زیاد عمیق نیست زود خوب میشه
ممنون
_ کاری نکردم
هردوتا دستمو گرفت از گرمی دستاش احساس کردم خون زیر پوستم هجوم اورد دستمالو برداشت و پشت دو تا دستامو تمیز کرددلم طاقت نیاورد و پرسیدم
نگفتی تو از کجا میدونستی که جون پدرم در خطره؟ اصلا چرا به پدرم کمک کردی؟
_ پدرت دائی منه پس سلامتی اون برای منم مهمه
تندی سرمو بلند کردم و باتعجب گفتم:
چی گفتی؟؟؟؟؟
نگاهش رو کل صورتم چرخید. با لبخند گفت:
_ پدرت دایی منه نفهمیدی؟؟؟
چطوری پدر من میتونه دایی تو باشه؟
_ چرا مگه من چمه؟
نه منظور بدی نداشتم فقط من گیج شدم‌میشه توضیح بدی؟
_ برات توضیح میدم اما الان نه فعلا استراحت کن من برم یه چیزی برای خوردن پیدا کنم
مسیحا از کلبه رفت بیرون
احساس ضعف میکردم و دلم میخواست بخوابم سرمو روی بالشت گذاشتم بعد از چند دقیقه خوابم برد نمیدونم چه قدر خوابیده که با احساس نوازش دستی رو موهام چشامو باز کردم نگاهم به چشمای مهربون مسیحا افتاد.
وقتی دید بیدار شدم دستشو از روی موهام برداشت
لبخندی زد
_ خوب خوابیدی؟

سر جام نشستم موهامو پشت گوشم زدمو
اره
_ خداروشکر حالا بیا یه چیزی بخور
سینی بزرگی رو کشید طرفم.چهار زانو کنارم نشست و یه تیکه نون بزرگ برداشت و لقمه ای درست کرد و گرفت طرفم
_ بیا بخور تا جون بگیری
لقمه رو از دستش گرفتم و با ولع شروع به کردم به خوردن مسیحا لقمه ی بزرگی برای خودش گرفت بعد از خوردن غذامون دوتا چائی ریخت
فرصت و غنمیت دیدم آروم گفتم:
حالا میشه درست توضیح بدی تو چطور پسر عمه ی من هستی که من نمیدونستم؟عمه کجاست؟چرا خان و پسراش تورو به عنوان پسر خان قبول ندارن؟
_ اروم تر دونه دونه
ساکت بهش چشم دوختم نفسشو اه مانند بیرون دادو نگاهش رو به پنجره دوخت
_ قصه ی زندگی من خیلی طولانیه و پر از درد از بچگیم خاطرات خوبی ندارم نه مادرمو دیدم و نه درست و حسابی پدرمو فقط میدونستم پسر خان هستم همیشه برام سوال بود اگه پسر خان هستم نمیتونم مثل بقیه ی بچه هاش باشم. یه دایه ی مهربون داشتم که بزرگم کرده اما الان چندساله فوت کرده اون بهم گفت که من بچه ی هوس یک شب ی خان هستم بچه که بودم نمیدونستم چرا بهم میگن حروم زاده اما وقتی بزرگتر شدم فهمیدم چرا به من به منی که بچه ی زن صیغه ایی پدرم هستم میگن حروم زاده کم کم از همه فاصله گرفتم خان بخاطر اینکه منو نبینه فرستادم شهر و اونجا درس خوندم هر وقت از دایه میپرسیدم اصل و نسب مادرم کیا هستن و کجا زندگی میکنن سکوت میکرد! اما من دست بردار نبودم یک شب که از یکی از مهمونیای بی سرو ته پدر خسته و ناراحت به خونه ای که با دایه زندگی میکردیم برگشتم حالم خوب نبود
دایه ام وقتی دید حالم بده بهم گفت:

مادرم دختر یکی از خان های ده پایین هست و حالا بعد از فوت پدربزرگم که از نبود مادرم دق کرده. داییم خان ده پایین شده .
فرداش رفتم ده پدرت دلم میخواست ببینمش.به شاهین گفتم به پدرت بگه مسیحا پسر شهربانو اومده.انگار پدرت منو خوب میشناخت که قبول کرد ببینتم. اولین دیدارمونو هیچوقت یادم نمیره.اینکه بعد از سال ها فامیل مادرتو ببینی. مادری که هیچی ازش یادت نمیاد.اما پدرت بهم گفت :بوی شهربانو رو میدی
اما من میخواستم بدونم از گذشته ی مادرم و اتابک خان.خانی که برای اولین بار بهش گفتم پدر به جای نوازش بهم سیلی زد. و بعد از اون سیلی اولین و اخرین باری بود که کلمه ی پدر رو به زبون اوردمبعد از اون دیگه هیچوقت بهش نگفتم پدر. در صداش بغض و حسرت موج میزد.
وقتی سکوتش رو دیدم آروم و با احتیاط گفتم:
_ پدرم چی گف راجب مادر چی گفت؟
نگاه مخملیشو دوخت و لبخند غمگینی زد ادامه داد
_ مادرم عاشق اتابک خان شده بوده عاشق مردی که دوتا زن داشته.
مادرم اخرین فرد خانواده بوده. اما عشق چیزی سرش نمیشه و مادر من یه دل نه صد دل عاشق اتابک خان میشه و توی یکی از مراسم ها به اتابک خان گفته که ازش خوشش میاد...پدرت میگفت مادرم یه زن جسورو نترس بود
اون موقع زن دوم ارباب تازه شیاناروبه دنیااورده بوده
مگه شیاناماله زن اول خان نیست؟
-زن اول اتابک خان بچه دارنمیشه وخان میره مادر شیانا رو به زور میگیره...
وقتی مادر به خان میگه ازش خوشش میاد اتابک خان هم بی میل نبوده وبدون اینکه پدربزرگ بفهمه باخان محرم میشه و مادرم ناغافل منوباردارمیشه اون وقته که همه میفهمن وآبروی چندین ساله پدربزرگ میره ومادرو ازخونه اش بیرون میکنه مادربه عشق اتابک خان میره دِهِ بالا


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 79 الی 82 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ،