فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 75 الی 78

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 75 الی 78

ویرایش: 1395/12/21
نویسنده: chaampol
میان گریه فریاد زدم:
_ازت بدم میاد،از تو ی خان بدم میاد.
انگار شوکه شد کمی ازم فاصله گرفت با عصبانیت گفت:
_چی گفتی؟
_ گفتم ازت بدم میاد.
پوزخندی زد و گفت:
_برام مهم نیست
دستش رفت بالا و محکم روی صورتم فرود اومد
_اینو زدم تا حد خودتو بدونی!از خدات باشه زن من بشی
اینقدر تو یه این کلبه میمونی تا بمیری بعد چرخی دورم زد و گفت:
_بذار یه چیزایی و بهت بگم دختر خان
سرمو بلند کردم تا قیافه ی منفورشو درست ببینم نگاهی از سرتا پام کرد و ادامه داد:
_میدونی شاه با کسایی که بر علیه اش هستن چیکار میکنه؟!
ترسیدم منظورش چی بود!
قهقهه ای سر داد و گفت:
_تا چند روز اینده من میشم خان ده پایین میدونی که ده پایین کدوم ده هست؟
چیزی نگفتم که دوباره گفت :
_اره درست فکر میکنی ده پدرت فرهاد خان
انگشت اشاره اش رو چندبار تکون داد
_ نچ نچ اما دیگه مال پدرت نیست چون پدرجانتو چند روز دیگه میان به عنوان جاسوس روسیه می برن
_دروغ میگی
_ دروغی در کار نیست دختر خان
رفت سمت در اما انگار پشیمون شد رو پاشنه ی پا چرخید گفت :
_ خواهرت بیچاره معلوم نیست یاشار چه بلائی تاحالا سرش اورده
دست پام سست شده بود ، با صدای بهم خوردن درکلبه به خودم اومدم.
دیگه وضعیت ظاهریم برام مهم نبود از کلبه بیرون رفتم ، نگاهی به اطراف انداختم تاپیداش کنم نگاهم بهش افتاد داشت سمت اسبش مى رفت ، تقریبا دویدم تا بهش رسیدم از پشت لباسش رو گرفتم
با تعجب به طرفم برگشت
- بگو صنا کجاست ؟ کجا بردیش ؟

لباسش رااز توی دستم دراورد سوار اسبش شد داشتم از این همه خونسردیش جون میدادم ، سر اسبشو سمتم چرخوند گفت:همونجایی که باید میرفت فکر کردی به همین راحتی قبول میکنم تو جای اون بری ، نه دختر خان.
پاهام دیگه جون نداشت با زانو روی زمین افتادم و قطره هاى اشک بود که از چشمام روی گونم سيل آسا جاری میشد شیاناخان از دیدم محو شد فریاد زدم:خداااااا
از جام بلند شدم مثل دیوونه ها دور خودم چرخی زدم.
باید لباسامو میپوشیدم رفتم سمت درخت لباسامو برداشتم توى كلبه برگشتم لباسای خودمو پوشیدم باید یه کاری میکردم اما نمیدونستم بايد چیکار کنم ، هوا تاریک شده بود
صدای جیرجیرک ها به گوش می رسید اما من هنوز روی تاپ زیر درخت نشسته بودم باید به پدر خبر میدادم که شیاناخان براش پاپوش درست کرده اما اخه چطوری فردا باید از اینجا میرفتم ، اره از جام بلند شدم بعد از اینکه در کلبه رو سفت کردم ، بدون اينكه چيزى بخورم ، پتو بالش برداشتم و همون گوشه در خوابیدم .
هوا گرگ میش بود كه بیدار شدم دست صورتمو شستم....
کمی نون خوردم بقیه نون هارو توی دستمال بستم یك قمقمه اب از چشمه پر کردم.هوا روشن شده بود با هرچی توانی که داشتم بین درخت های بزرگ سر به فلک کشیده شروع به دویدن کردم هر چی میرفتم فقط درخت بود و درخت،خورشید وسط اسمون اومده بود.
زیر درختی نشستم و کمی نون و اب خوردم کمی که خستگیم بر طرف شد دوباره شروع به حرکت کردم.باید به ده خودمون می رفتم وبه پدر خبر میدادم میدونستم اوضاع خرابه و شاه هر کی و که بر علیه اش باشه و دستیگر میکنه.
هوا تاریک شده بود اما من فقط دور خودم می چرخیدم.نگاهی به اطرافم انداختم بازم درخت بود و درخت.رفتم سمت سنگ بزرگی که کنار یه درخت بود گوشه ی سنگ کز کردم.

شب نمیتونستم حرکت کنم.چون نه راه و بلد بودم نه فانوس داشتم،از دور دست ها صدای زوزه ی گرگ به گوش میرسیدتند تند شروع کردم به صلوات فرستادن.تویه همین حالت نشسته خوابم برد از سرمای زیادی تو خودم جمع شدم،لحظه ای چشمام و باز کردم.
دلم یه غذای گرم با چای میخواست .اما باید میرفتم باید میفهمیدم صنا کجاست بايد تا برای پدر اتفاقی نیفتاده بهش خبر ميدادم !!!
هواتاریک شده بود و بدون فانوس توتاریکی هیچ کجا رو نمیتونستم تشخيص بدم .
ازگرسنگی معده ام به درداومده بود.کمی از نون وآبى که برام مونده بودوخوردم پاهامودرازکردم وبه بوته ی درخت پشت سرم تکیه دادم ازراه رفتن زیاد، پاهام تاول زده بودهمونطور كه نشسته بودم ، چشماموبستم ازفرط خستگی خیلی زودخوابم برد
هواخیلی سردشده بودبااحساس صدایی چشماموبازکردم امابادیدن چیزی که روبروم قرارداشت ازترس خودمو روی زمین کشیدم اونم یه قدم اومدجلوازجام بلندشدم تکه نونی که توبغلم بودپرت کردم سمتش...
گرگ سرشوچرخوند سمت نون پابه فرارگذاشتم اونم به دنبالم دوید بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم همینطور میدویدم لحظه ای پاهام به سنگی گیرکرد و محکم زمین خوردم تااومدم بلندشم گرگ پریدروی سینه ام جیغی کشیدم با دردی که به بازوم پیچید اه ازنهادم بلندشد گرگ با دندونای تیزش بازومو کنده مرگ و هرلحظه جلوی چشمم میدیدم باصدای بلند فریاد زدم کمک شایدکسی اون اطراف صدامومیشنید دستموروی صورتم گذاشتم که چنگالای گرگ پشت دستم نشست جیغی کشیدم ودستموازروی صورتم برداشتم خون ازپشت دستام جاری بود اب دهان گرگ روی صورتم ریخت سرشواوردپایین دیگه جونی نداشتم وتسلیم گرگ شدم وهرلحظه منتظرمرگ بودم چند لحظه بیشتر نگذشته بود که صدای گلوله ای پیچیدتوی جنگل وگرگ افتاد و کنارم ازگردنش خون فوران زد

وچشماش نیمه بازمونده بود نفس زنان به گرگ نگاه کردم که حالامرده بود سرموچرخوندم ونگاهم به اسب سفیدی افتاد....
دستمو روی بازوی خونیم گذاشتم و با تعجب نگاهی بهش انداختم.از اسب پرید پایین.
اومد سمتم؛کنارم روی زمین نشست.
_ حالت خوبه؟
نگاهمو به چشمای قهوه ای مهربونش انداختم.
_تو اینجا چیکار میکنی؟
مسیحا نگاه عمیقی بهم انداخت و خیلی ناگهانی منو كشید توی بغلش.
با صدای گرمی کنار گوشم زمزمه کرد:
_یهو کجا رفتی کاتیا؟ نگفتی دلم برات تنگ میشه؟
با شوک توی بغلش تکون خوردم.
ازم فاصله گرفت.
لبخند مهربونی زد و گفت:
_ دیگه بی خبر جایی نرو.
_ اما من بی خبر نرفتم شیانا خان منو برد کلبه ی توی جنگل.
_ یعنی تو و خواهرت فرار نکردین؟
_ چرا اما شیانا خان مارو پیدا کرد منو برد کلبه ی توی جنگل.به من گفت صنا رو میبره ده اتابک خان. بگو صنا اونجاست؟
مسیحا با تعجب گفت:
_ اما صنا اونجا نیست.
شیانا خان به اتابک خان گفت تو و صنا فرار کردین.دستمو بیشتر روی بازوم فشار دادم با درد نالیدم:
_ من باید برم ده خودمون جون پدرم در خطره....
مسیحا نگاهی به دستم انداخت.
آستین لباسم پاره شده بود و خون بود که میریخت.دستشو گذاشت روی دستم.
_ بزار ببینم دستت چطوره.
دستمو از روی بازوم برداشتم. با دستش کمی به بازوم فشار آورد.
_ آآآآآخ.
_ باید آستینتو پاره کنم دستت بدجوری آسیب دیده اما اول باید از این جا بریم.
_ نه دیر شده باید برم به پدرم خبر بدم. جونش در خطره. میدونی اگه آدمای شاه بیان ببرنش دیگه برگشتی نداره.
_ خودتو ناراحت نکن من بهشون خبر دادم.
با تعجب دستمو روی دستش گذاشتم.
_ تو از کجا میدونستی؟
دستشو زیر بازوم انداخت.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 75 الی 78 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی