فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 71 الی 74

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 71 الی 74

ویرایش: 1395/12/21
نویسنده: chaampol
ـوای بحالت بیام ببینم کارایی که گفتم رو انجام ندادی
شلاقی به اسب زدو با سرعت تندی از جلوی چشمام رفت.نگاهم هنوز به جای خالیش بود رفتم سمت اشپزخونه
همه چیز توی اشپزخونه بود کمی نون خوردم و شروع به کار کردم اشپزخونه رو تمیز کردم جارو زدم بعد رفتم داخل کلبه رو تمیز کردم ظرف هارو کنار چشمه شستم ملاحفه ای زیر درخت گردو پهن کردم کمی اتیش درست کردم کتری رو روی اتیش گذاشتم و گردو های که جمع کرده بودم رو شکستم هوا داشت تاریک می شد
خسته از جام بلند شدم بدنم از نشستن زیاد درد گرفته بود کیسه گردوهای شکسته رو بردم توی اشپزخونه کمی از دمپختی که پخته بودم رو خوردم فانوس توی کلبه رو روشن کردم.
صدای هو هوی باد و زوزه ی گرگ ها باهم به گوش میرسید ترسیدم در کلبه رو قفل کردم تاحالا تنها نبودم بخصوص توی همچین جایی پتویی دورم گرفتم همونجور نشسته خوابم برد تا صبح چندین بار بیدار شدم همین که هوا رو به روشن شدن شد نفس راحتی کشیدم...
در كلبه رو باز كردم هواي اول صبح به صورتم خورد چشمامو بستم و با لذت هوا رو وارد ریه هام کردمبه سمت آشپزخونه رفتم
بايد نون درست ميكردم آب از چشمه اوردم سفره ي مخصوص درست كردن خمير رو پهن كردم
با هزار زحمت خمير آماده كردم و روشو پوشوندم تا ور بياد وسایل ا ضافی درو برمو جمع كردم چوب هايي كه براي اتيش يه گوشه جمع كرده بودو برداشتم و تنورو روشن كردم،كتري و گوشه ي تنور گذاشتم، خمير رو به تیکه های کوچک تقسیم کردم و روي سيني گذاشتم رفتم سمت تنور،تاحالا نون نپخته بودم اما ديده بودم چجوري ميپزن
اولين خميرو به تنور چسبوندم اما نگرفت و افتاد تو اتيش، نون بعدي رو اب زدم چسبوندم خدارو شكر اين بار گرفت

از پنج تا نوني كه درست كردم سه تاش قابل خوردن بود كمي نون و خوردم چون چیز دیگه ایی براي خوردن نبود
نگاهي به اطرافم كردم فقط درخت بود از شدت عرق لباسام به تنم چسبيده بودن دلم میخواست حمام کنم
رفتم تو كلبه بايد يه چيزي پيدا ميكردم تا زمانی که لباسامو بشورم بپوشم ملاحفه ي بزرگی برداشتم تا دور چشمه رو بگيرم و تو چشمه حموم كنم
نگاهي به اطراف كلبه انداختم بقچه ی كنار تخت برداشتم بازش كردم يه بلوز مردونه و چندتا چيزه ديگه بود....
نگاهي به بلوز سفيد كردم،مال هركي بود بهترين گزينه بود براي من بايد سریع لباسامو بشورم چون واقعاً وضع لباسام خراب بود.
رفتم سمت چشمه ملاحفه رو به دو درختي كه كنار چشمه بود بستم لباسمو در اوردم به خاطر اينكه ظهر بود، و هر لحظه امکان داشت شیانا خان سر برسه مجبور بودم کارامو با سرعت بیشتری انجام بدم
با هزار زحمت و با استفاده از کاسه بدنم رو شستم،اب موهامو گرفتم
بلوز سفيد مردونه رو پوشيدم تا نصف رونهامو پوشونده بود ولی هرچی بود از بي لباسي بهتر بود
لباسامو شستم و قسمتي كه افتابش بيشتر از بقيه بود پهن كردم موهاي بلندمو دورم ريختم آب ازشون ميچکید باد ملايم در حال وزيدن بود چون تنم خيس بود بلوز بهم چسبيده بود،حالا كه حموم كرده بودم احساس سبكي ميكردم و دوس داشتم بخوابم رفتم سمت كلبه روي تخت دراز كشيدم
ملاحفه ي كنار تخت رو برداشتم روي پا هاي لختم انداختم موهامو روي بالشت زير سرم پخش كردم تا خشك بشه
چون شب قبل درست نخوابيده بودم،همين كه سرم را روى بالشت گذاشتم چشماموبستم خوابم برد

تو اوج خواب بودم احساس كردم چيز نرمي روي رون پام هست، تو جام تكون خوردم و به پهلو خوابيدم اما
دوباره حس كردم يه چيزي روی پاهام داره حرکت میکنه ترسيدم و چشمام رو باز كردم،نگاهم به شيانا خان افتاد از ترس جيغ زدم و با صدای لرزونی گفتم
_شم...ا... كي.... اومدين؟
-چيه خيلي بهت خوش ميگذره؟
و به پاهام اشاره کرد نگاهي به پاهام انداختم سریع ملافحه رو برداشتم و رو پاهام کشیدم
-:تورو مگه من اینجا برای خواب اوردم؟
-فقط یه ساعت خوابیدم اونم برای اینکه شب قبل نتونستم درست بخوابم و خسته بودم
نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت:
_تو با اجازه ی کی لباس منو پوشیدی؟درش بیار!
با تعجب نگاهش کردم گفتم:اما....
_اما نداره،درش بیار،همین الان
-صبر کنید ،برم لباسامو بیارم ،بپوشم،بعدش درش میارم!
ملحفه رو دورم گرفتم از تخت پایین اومدم
خواستم از کنارش ردبشم که مچ دستمو چسبید و محکم کشیدم سمت خودش چون کارش یه دفعه ای بود پرت شدم توی بغلش!
ملحفه ی دورم افتاد زمین سرمو بلند کردم و نگاهمو به چشم های سیاهش دوختم انگار اینجا نبود دستشو دور کمرم حلقه کردومنو بیشتر به خودش فشار داد
دستمو روی سینه اش گذاشتم تا ازش فاصله بگیرم،استرس داشتم نکنه کاری کنه.

دستش اومد بالا و موهایی که تو صورتم بود و پشت گوشم زد، دستشو نوازشگرانه از روی پیشونیم تا زیر چونه ام کشید با دو انگشتش لاله ی گوشمو تو دستش گرفت با صدای مرتعش و لرزونی گفتم:
_ولم کن!
با چشمهای خمار نگاهی بهم انداخت و با صدای بمی گفت:
_چرا جات بده؟!
از این حالش ترسیدم با دوتا دستم به سینش فشار اوردم بغض الودی گفتم:
_تورو خدا ولم کن،تو نامحرمی...
حلقه ی دستشو محکم تر کرد.پوزخندی گوشه ی لبش نشست
_خب محرم میشیم تو همین جا میمونی و تا ابد زن مخفی من میشی
یعنی چی ؟!
_ولم‌کن،تو زن داری
-مهم نیست ،من خان هستم و تا چهارتا زن میتونم بگیرم.
و با دستش اولین دکمه ی پیراهن و باز کرد.
دستمو روی دستش گذاشتم
_خواهش میکنم بذار من برم! _کجابری؟تازه گیرت اوردم!
دستشو برد پشت سرم و موهام و گرفت و اروم کشید این کارش باعث شد سرم به عقب کشیده بشه سرشو اورد پایین لباش فقط یه بند انگشت با لبام فاصله داشت
با چشمای پر از اشک بهش نگاه کردم همین که خواست ببوسم بغضم شکست دیگه مظلومیت فایده نداشت


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 71 الی 74 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب