فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 67 الی 70

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 67 الی 70

ویرایش: 1395/12/21
نویسنده: chaampol


با دستام محکم زین اسب رو گرفتم دوست نداشتم بدنم کوچک ترین تماسی با این مرد نفرت انگیر داشته باشه شیانا خان با شلاقش به بدنه اسب کوبید این کارش باعث شد اسب رم كنه و روی دو پاي عقبیش بلند بشه براي لحظه اي ترسيدم و ناخداگاه دستم دور كمرش حلقه کردم..ِ..افسار اسب رو کشید این کارش باعث شد اسب به حالت اولش برگرده اسب اروم شروع به حرکت کردن کرد...
اومدم دستمو بكشم كه دوباره شلاقي به اسب زد و باعث شد اسب سرعتش و بيشتر كنه؛ دستم رو دوباره دور كمرش حلقه كردم فاصله امون با هم خيلي كم بود و گرمي بدنشو احساس مي كردم اسب با سرعت از لابه لاي درخت هاي بزرگ و سر به فلك كشيده ميگذشت.
بعداز مسافتي به تپه اي رسيديم . تا چشم كار ميكرد درخت گردو و بادام بود .
با تعجب نگاهي به اطرافم انداختم ...
_چيه؟ جات خوبه كه نمیری,پایین؟ زود باش
دستامو از دور كمرش برداشتم و از اسب پیاده شدم شياناخان هم از اسب پیاده شد...
_اينجا كجاست من و آوردي؟
قدم به قدم بهم نزديك شد قدمي به عقب برداشتم پوزخندي زد
_چيه فكر كردي كاري بهت ندارم؟ و به همين زودي بخشيدمت! نه دختر خان من خيلي كينه ايم ...
ترسيدم و با چشمايي كه ترس توش موج ميزد نگاهي به چشماش انداختم اما چشماي اون يه برقي داشت
مچ دستمو چسبيد ...
_مي خواي چيكار كني ؟
من رو دنبال خودش كشيد
_ كاراي خوب خوب ...
ترس تمام وجودمو گرفته بود ميدونستم از اين مرد هر کاری بر میاد..
من و همين جور از دنبال خودش ميكشيد حالا فهميدم چرا تمام اون اسب سوارا رو با ياشار فرستاد و خودمون تنها مونديم .

رو به روي كلبه كوچيكي ايستاد درش و باز كرد و پرتم كرد توي كلبه افتادم روي زمين و دست چپم زير بدنم افتاد و در بدي تو تنم پیچید
با قدم هاي آروم اومد سمتم نگاهم به اون چكمه هاي بلند سواركاريش بود مي ترسيدم سرم و بلند كنم وقتي تو دو قدمیم ايستاد سرم بلند كردم
پوزخندی گوشه لبش نشست دستی روی لبش کشید.شلاق توی دستشو بالا برد از ترس چشمامو بستم میدونستم این شلاق لعنتی چقدر درد داره.
شلاق با صدای بدی روی کمرم اثابت کرد.اونقدر درد داشتم که یه آخ بلند گفتم.
همین یه صدا کافی بود تا عصبی تر بشه ضربه بعدی رو محکم تر زد.
-فکر کردی از اشتباهت میگذرم و می بخشمت،نه کوچولو من شایانا خان هستم چنان ادبت کنم که دیگه بدون اجازم کاری نکنی ضرب هارو پشت سر هم میزد دیگه تحمل درد نداشتم
با فریاد گفتم:توروخدا نزن بسه...بسه...
نفس نفس میزد.
شلاق رو پرت کرد گوشه کلبه رو دو زانو نشست جلوام با چشمای اشکی نگاهش کردم.
کلافه دستی توی موهاش کشید
_اگه یکم حرف گوش کن باشی انقدر کتک نمیخوری.
از جاش بلند شد از کلبه رفت بیرون.جونی برام نمونده بود.
سرمو گذاشتم روی زانوهام قطره های اشک از چشمام سرازیر شدن
یاد مسیحا افتادم لبخند پر دردی زدم حالا اونم نیس تا برام پماد بیاره دلم برای مهربونیش تنگ شده
از درد زیاد نمیتونستم بخوابم و مثل مار دور خودم میپیچیدم هوای کلبه سرد بود احساس سرما میکردم از گرسنگی زیاد دلم ضعف میرفت
دستمو گذاشته ام روی معدم نمیدونم چقدر گذشته بود در کلبه باز شد ترسیدم و توی خودم مچاله شدم
نگاهم به قامت بلند شایانا خان افتاد توی دستش چند سیخ کباب بود اومد طرفم از ترس بدنمو روی زمین کشیدم.
فهمید ازش ترسیدم گفت:
_خوبه داری یاد میگیری که به اربابت احترام بزاری...
چیزی نگفتم تا دوباره کتک نخورم
_بیا بخور؛رفتم شکار، کبک شکار کردم کباب کردم
بوی گوشت کبابی تو دماغم پیچید و باعث شد بیشتر احساس ضعف کنم

تمام تنم درد میکرد،اما با همون حالم و با هر سختی بود از جام بلند شدم و با فاصله ازش نشستم
سیخ های کباب رو داد دستم بدون هیچ حرفی تند تند شروع کردم به خوردن،وقتی سیر شدم،زیر چشمی نگاهی به شیانا انداختم،اون هنوز در حال خوردن بود
سرمو بلند کردم و با چشم کل کلبه رو از نظر گذروندم ؛یک کلبه کوچک و جمع و جور بود
انگار کسی اینجا زندگی میکرد ،چون فرش و رخت خواب و یک سری خورده ریزه توی کلبه چیده شده بود
_چرا منو اینجا اوردی؟با این حرفم شیانا خان دست از خوردن کشید و گفت:
_لازم نمی دونم بهت توضیح بدم اما بهتره به اینجا عادت کنی چون یک مدت اینجایی و باید تمام گردو و بادام های اینجا رو پوست بکنی
_یعنی چی؟اقا میدونن؟
با این حرفم عصبانی شد و به سمتم امد با دستش چونمو محکم گرفت و با خشم گفت:
_ببین دختر خان من اقاتم حرف،حرف منه!فهمیدی؟پس هرچی میگم باید گوش کنی بهتر کمی استراحت کنی تا برای کار کردن جون داشته باشی
چیزی نگفتم...چونمو ول کرد و از کلبه رفت بیرون
_تاشب یک گوشه نشستم
فانوس کنار کلبه رو روشن کردم ،جای زخم هام درد میکرد
شیانا خان وارد کلبه شد نگاهی بهم انداخت و گفت:
_لباساتو در بیار
با ترس نگاهی بهش انداختم و بیشتر تو خودم مچاله شدم قدم به قدم اومد سمتم سرمو بلند کردم و با چشم های هراسون بهش نگاه کردم.
لحظه ای با چشمهای مشکیش بهم نگاه کرد... عصبی وسیله ای که توی دستش بود پرت کرد طرفم گفت:_لیاقت محبت نداری میخواستم پشتتو چرب کنم،اما به تو محبت نیومده از فردا تا یک ماه اینجایی غذا درست میکنی لباس می شوری نون می بپزی فهمیدی؟

حرفی نزدم سرم رو انداختم پایین و پماد رو توی دستم فشار دادم باهمون لباس ها و چکمه های پاش رفت سمت تخت چوبی گوشه کلبه، دراز کشید
منم همون گوشه کلبه دستم رو زیر سرم گذاشتم و چشامو بستم بعد از چند دقیقه خوابم برد.
صبح با ضربه ای که به پهلوم خورد چشامو باز کردم نور خورد توی چشمام باعث شد دوباره چشمامو ببندم و بعد از چند ثانیه باز کردم نگاهم به چکمه سوارکاری شایانا خان افتاد
از ترس تندی سرجام نشستم این کارم باعث شد زخمام درد بگیرن و ابروهام توهم بره
_برای چی اینقدر میخوابی پاشو تا کارهای که باید کنی رو بهت بگم باید برم تو تنها اینجا هستی.
از جام بلند شدم و پشت سرش از کلبه زدم بیرون نگاهم به اون همه سرسبزی افتاد چه جای قشنگی بود تا چشم کار میکرد درخت با دیدن تابی که کنار کلبه بود چشام برق زد ،توی چند قدمی کلبه چشمه ابی بود
با صدای شیانا خان به خودم اومدم
_الان فصل چیدن گردو و بادوم هاست زیر هر درختی یه تعداد گردو بادوم ریخته جمع می کنی و میشکونیشون
با دستش چشمه اب رو نشون داد
-از اون اب میتونی استفاده کنی چند قدم جلو رفت و کنار کلبه یه اتاقک خیلی کوچیکی بود باهم وارد اتاقک شدیم نگاهی به اطراف اتاق انداختم
-اینجا اشپز خونه است ،بیرون همین اتاقک تنوره باید نون بپزی اینجاهم اشپزی می کنی
رفت بیرون منم دنبالش رفتم سوار اسبش شد و گفت


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 67 الی 70 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان کاتیا دختر ارباب ، کانال تلگرام رمانکده ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی