فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 63 الی 66

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 63 الی 66

ویرایش: 1395/12/21
نویسنده: chaampol
و تو تاریکی پریدم اون ور دیوار پام پیچ خورد و آخ آرومی گفتم
_چی شد؟!
_چیزی نشده بدو تا دیر نشده
_حالا از کجا بریم ما که اینجاها رو بلد نیستیم
_بیا باید بریم جنگل از اونجا شاید بشه یه کاری کرد.
دست صنا رو گرفتم و توی تاریکی شب از کنار دیوار شروع به رفتن کردیم تاریکی وهم انگیزه بود و فقط گاهی صدای پارس سگ یا اواز خروسی سکوت شب را میشکست.همونطوری داشتيم برای خودمان میرفتیم بدون اینکه بفهمیم کجا داریم میریم.
-کاتیا من میترسم.
با اینکه خودمم ترسیده بودم . هم از تاریکی هم از اینکه شایانا خان . اگه پيدامون ميكرد معلوم نبود چه بلایی سرمون بیاره با صدای لرزونم گفتم
-نترس صنا بیا اون گوشه بشینیم تا هوا کمی روشن تر شه بعد دوباره حرکت کنیم.
-باشه اما کجارو پیدا کنیم بشینیم توی این تاریکی.
-صبر کن
توی جیب کتم دنبال کبریتی که اورده بودم گشتم وقتی پیداش کردم نفس راحتی کشیدم یك چوب کبریت کورمال کورمال پیدا کردم و روشن کردم برای چند لحظه اطرافمون روشن شد نگاهی به درخت های بلند اطرافمون انداختم خوشحال نفسی تازه کردم.پس راه رو درست اومده بودیم.میدونستم عمارت ارباب با خود ده خیلی فاصله داره.و تقریبا به جنگل نزدیک تره و امکانش از هر لحاظ بهتره.چوب کبریتی ديگه اى دوباره روشن کردم وقتی به اطراف مسلط شدم دست صنا رو گرفتم.
-بیا بریم زیر این درخت بشینیم تا هوا کمی روشن شه.
همرا صنا زیر یك درخت نشستیم هوا سرد بود و سوز داشت صنا بهم چسبید و نشست خسته بودم سرمو روی سر صنا گذاشتم چشمامو بستم.چشمام کم کم گرم شده و خوابم برد.با جیغ از خواب پریدم هوا گرگ و میش شده بود.-چی شده کاتیا چرا جیغ زدی.
با یاد اوری خوابم دلم به شور افتاد
بلند شدم صنا پاشو باید حرکت کنیم
_صنا بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد...هنوزم وقتی خوابم یادم میاد قلبم تند میزنه
کاتیا؛ من دلم شور میزنه!
_دستشو فشردم؛ نگران نباش! عزیزم
_کاتیا خواب دیدی ک جیغ زدی؟
_اره خواب دیدم شیا ناخان پیدامون کرد:
_وای کاتیا؛ من میترسم اگه پیدامون کنه چی؟
_با اینکه خودم ترسیده بودم
فهمیده بودم برای فرار عجولانه تصمیم گرفتم اما دیگه دیر شده بود،با صدای پارس سگ ها ترسیدم صنا دستت رو بده به من فهمیدی
صنا سرش و تکون داد و محکم دستای همو گرفتیم و شروع به دویدن کردیم
هر لحظه صدای پارس سگ ها نزدیک تر میشد دیگه نفس برام نمونده بود،گلوم به سوزش افتاده بود نفس زنان گفتم :
-صنا باید بریم حتما شیا ناخان فهمیده و ادماشو دنبالمون فرستاده وقتی نفسمون سرجاش اومد دوباره شروع ب دویدن کردیم، با شنیدن صدای شلیک ترسیدم
صنا جیغی زد و پاش پیچ خورد
_آخ آخ پام
نشستم کنار صنا،
_چیشده صنا حالت خوبه؟
_نه مچ پام درد میکنه
با استرس نگاهی ب جنگل پر از درخت انداختم صنا توروخدا پاشو الان پیدامون میکنن زیر بغل صنا گرفتم،صنا بهم تکیه داد و شروع کردیم به حرکت کردن صنا کمی تند تر نمیتونی بیایی
_نه کاتیا فکر کنم پام شکسته
_باشه اشکال نداره اروم بیا
دوباره صدای شلیک گلوله اومد…
_وای کاتیا فک کنم فهمیدن ما فرار کردیم حالا چیکار کنیم؟
تند تر بیا صنا اگه بگیرنمون دیگه زنده بودنمون معلوم نیس ؟

حرفم هنوز کامل تموم نشده بود که صدای شیه ی اسبی بلند شد!!!
تا سرمو چرخوندم ؛ببینم کیه با صدای شلاقی ک خورد وسط کتفم نفسم! برید و با صنا افتادیم
زمین درده بدی پیچید توی تنم...اروم خودمو کشیدم کنار... شیا ناخان با اسبش اومد بالای سرم اسب یکی دو قدم عقب جلو شد و ایستاد از ترس نمیتونستم به شیا ناخان نگاه کنم،میدونستم چقد عصبیه از اسب پرید پایین و با دست محکم از پشت موهام گرفت کشید سمت خودش با صدای که از عصبانیت زیاد دورگه شده بود گفت:
_حالا انقدر جرات پیدا کردی که فرار کنی اره؟روزگارتو سیاه میکنم...
دستم گذاشتم روی سرم تا موهامو ول کنه ک با شدت بیشتری موهام رو کشید سرم به عقب خم شد،صورتشو آورد جلو و با چشمای سیاه وحشیش نگاهی به صورت ترسیدم انداخت پوز خندی زد گفت:
_خوبه بترس تازه اولشه با ضرب موهام ول کرد تکونی خوردم و کمرم به درخت پشت سرم خورد،
احساس کردم کمرم از وسط نصف شد.
چند تا اسب سوار دورمون کرده بودن؛ نگاهم به قیافه ی ترسیده ی صنا افتاد مثل بید به خودش میلرزید
بغض نشست توی گلوم همه اش تقصیر من بود نباید عجولانه تصمیم میگرفتم
شیا ناخان رفت سمت صنا ،صنا از ترس قدمی عقب برداشت شیا ناخان دوباره به صنا نزدیک شد شلاق توی دستش و بالا برد...
ترسیدم به صنا بزنه...تندی خودمو رسوندم بهشون و دستی ک برده بود بالا رو گرفتم با عجز نالیدم نزن
_ توروخدا صنا مقصر نیست همه اش تقصیر منه من و بزن
دستشو از توی دستم کشید بیرون با عصبانیت فریاد زد
_ هنوز کارم با تو تموم نشده یاشار بیا این دختره رو ببر از این به بعد کنیز تو میشه

یاشار اومد سمت صنا از بازوش گرفت ،صنا با گریه گفت :
_آقا توروخدا من ونبرین
اما یاشار دست صنارو چسبیده بود...
افتادم جلوپاي شيانا خان تمام غرورمو زير پاهام بخاطر خواهرم له كردم
باگريه گفتم :
_آقا ترو خدا صنا رو از من جدا نكنين؛بزارين پيشم باشه خواهش ميكنم .
پاشو از دستام كشيد كنار گفت :
_ پس باید به جای خواهرت خودت بری!
گريه ام بند اومد با تعجب نگاهي به شياناخان انداختم پوزخندي زد و ادامه داد:
_فكرنكن اینجایی که بري راحت مي شي نه روزگارت از اينجا بدتره ...
صورتمو پاك كردم از جام بلند شدم
_باشه من ميرم ولي به صنا كاري نداشته باشين...
_ باشه؛به جای خواهرت تو رو میفرستم!
بعد رو به یاشار ادامه داد
_ياشار اون دخترو سوار اسب كن و ببر ده پدر منم اين دختر خان و مي برم اون يكي ده
_ چشم شياناخان بياسوارشو بريم .ياشار سوار اسب شد و صنا هم رفت سمت اسب انگار واقعا پاش در رفته بود ...
رفتم سمتش كمكش كردم سوار اسب شد ...با گريه دستمو گرفت
_كاتيا
دستشو فشردم
_ مراقب خودت باش خواهري معلوم نيست كي دوباره ببينمت
ياشار با پاش به بدنه ی اسب زد اسب تكوني خورد دستم از توي دست صنا جدا شد.
نگاهم هنوز به اسب بود كه لحظه به لحظه ازم دور مي شد...
گريه و زاري بسه بيا سوارشو ديرم شده...رفتم سمت اسبي كه شياناخان سوارش بود.
پامو روي زين اسب گذاشتم و خودمو كشيدم بالا و روي اسب درست نشستم ...فاصله كمي با شياناخان داشتم ..


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (1 نظر)
مرتب سازی بر اساس:


محمد رضا (00:54   1397/7/11)

سلام رمان قشنگیه من توی کانال عاشقانه های فریده بانو میخوندم ولی دیگه نزاشتید چرا کد: 206


 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 63 الی 66 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی