فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 59 الی 62

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 59 الی 62

ویرایش: 1395/12/21
نویسنده: chaampol

میون گریه ناله کرد:
_کاتیا چرا ما انقدر بدبختیم چرا مارو با تحقیر میبینن من دختر یه خان هستم
_چی شده صنا؟؟
پسره بیشعور برگشته جلوی اون همه آدم به شیاناخان میگه این خدمتکارتو یه شب به من بده...
با این حرف صنا عصبی شدم و دستمو مشت کردم: غلط کرده ،خواهرم عزيزم گریه نکن
صنا بعد از کمی گریه کردن خوابید اما من خوابم نمیبرد باید یه فکری میکردم
اینطور نمیشد ادامه داد...دم دم های صبح خوابم برد.
با تکونای دست صنا بیدار شدم - پاشو کاتیا الان صدای هاجر بلند میشه...
از جام بلند شدم با صنا بیرون رفتيم ،لب جوی آب دست و صورتمون رو شستم.
باهم سمت آشپزخونه رفتیم... هاجر: صنا برو عمارت اصلی
صنا با عجز بهم نگاه انداخت فهمیدم دوست نداره بره...
- هاجر خانم من میرم..
هاجر چشم غره ای بهم رفت گفت: مگه اسم تو صناست..
نه به اون موقع که بزور بايد بفرستيمت نه به حالا... نمیخواد خودش باید بره زود باش ، عجله كن صنا
صنا بدون هیچ حرفی از آشپزخونه بیرون رفت...ناراحت کنار کیسه های بادوم نشستم شروع به شکستن کردم
اما تمام فکرم پیش صنا بود.. میدونستم خیلی حساسه و دل نازک تا ظهر مشغول کار تو آشپزخونه بودیم - گلنار و کاتیا پاشید غذای کارگرارو ببرین



همرا گلنار قابلمه ی غذارو با ظرفا برداشتیم
کارگرا با دیدن ما دست از کار کشیدن و همه اومدن سمت فرش زیر درخت...
قابلمه ی غذارو همرا با ظرف ها روی فرش گذاشتیم
همراه گلنار سمت آشپزخونه اومديم... اما با دیدن خانواده شیانا خان سرجام وایستادم
همه توی آلاچیق بزرگ عمارت روی صندلی ها نشسته بودن
انگار داشتن کسی رو اذیت میکردن با دیدن این صحنه قلبم محكم خودش را به در و ديوار دلم ميزد
ناخودآگاه قدم هام و به اون سمت تند کردم..حسی بهم میگفت صنام اونجاست..
هر چی به آلاچیق نزدیکتر میشدم صداها واضحتر میشد...با دیدن صنا که وسط ایستاده بود و با ترس بقیه رو نگاه میکرد تعجب کردم پسری پشت به من دستشو روی بازوی صنا انداخت و صنا دستشو پس می زد
سرعت قدمامو بیشتر کردم.. عصبی داد زدی زدم: چــخــــــــبره ایــــــنجا
همه ی نگاها متوجه من شدن صنا با دیدنم اومد سمتم و پشتم سنگر گرفت
انقدر عصبی بودم که توجهی به اینکه شیاناخان معلوم نیست چه بلایی سرم بیاره نبودم..
همون پسری که داشت صنارو اذیت میکرد نگاهی به سر تا پام کرد
پوزخندی زد گفت: تو کی هستی
رو به روش تمام قد ایستادم با غیض گفتم: من همه کارش هستم تو کی هستی؟


- منم قراره ارباب جدیدش بشم
- کی همچین اجازه ای به تو داده
- من
به سمت صدا برگشتم وقتی نگاهم به اون چشمای سیاه وحشی افتاد لحظه ای ترسیدم...
اما الان وقت ترسیدن نبود صدام صاف کردم گفتم- اون وقت چرا شیانا خان
با قدم های محکم و شمرده اومد سمتم توی دو قدمیم ایستاد
با غرور نگاهی بهم انداخت گفت: لازم نمیبینم به یه خون بس جواب پس بدم
از فردا خواهرت میره ده من و ندیمه ی یاشارخان میشه حالام از جلو چشمام دور شو تا ندادم تنبیهت کنن
هاج و واج نگاهی به شیانا خان بعد به قیافه ی پر غرور بقیشون انداختم اجازه نمیدادم صنا رو ببرن
با داد شیانا خان به خودم اومدم: مگه نگفتم از جلو چشمام گمشو فعلا خواهرتو ببر تا فردا صبح باید اماده باشه برای رفتن
دست صنارو گرفتم و با قدم های بلند از آلاچیق بیررون اومدیم:
_ کاتیا من نمیرم
_آروم باش نمیزارم ببرنت باید یه فکری بکنیم
تا شب فکرم مشغول بود که یه راهی پیدا کنم و نزارم صنا رو ببرن تا اینکه جرقه ای به سرم زد آره بهترین کار همینه
وقتی دیدم همه خوابیدن یواش وارد آشپزخونه شدم کمی نون با قمقمه آب برداشتم کت شلواری پوشیدم تا موقع فرار بتونم راحت باشم

صنا با گیجی به حرکات من نگاه می کرد
_صنا چرا وایسادی زود باش یه چیزه راحت بپوش باید از اینجا بریم
_اما کاتیا کجا بریم
_فعلا بزار از این عمارت نحس فرار کنیم بعد فکر اونجاشم می کنیم، میریم شهر کسی پیدامون نمیکنه
_من میترسم کاتیا
_صنا اگه نریم باید با اون ارباب زاده بری معلوم نیس چه بلایی سرت بیاره
صنا دیگه حرف نزد و تندی اماده شد. آروم از اتاق بیرون اومدیم هوا تاریک بود
سکوت تمام باغ رو برداشته بود و فقط صدای جیرجیرک ها میومد. دست صنا رو گرفتم
_بیا بریم پشت باغ دیواره های اونجا کوتاهه راحت میتونیم ازش بالا بریم و از عمارت فرار کنیم
با قدم های آروم رفتیم پشت باغ و نزدیک دیوار شدیم
_صنا بیا من قلاب می گیرم تو بپر اون ور دیوار باشه؟
_اما خودت چی کاتیا
_فعلا تو بیا برو
قلاب گرفتم صنا از دیوار رفت بالا و پرید اونور دیوار بقچه ی دستم که نون و آب بود و گذاشتم روی دیوار دستم و بند دیوار کردم و خودمو محکم کشیدم بالا نفسی روی دیوار تازه کردم


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 59 الی 62 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب