فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 55 الی 58

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 55 الی 58

ویرایش: 1395/12/21
نویسنده: chaampol

دستم رو دراز کردم و کاسه رو از دستش گرفتم.
من هنوز اسمتو نمیدونم حتی نمیدونم چه نسبتی با خان داری!
کاسه رو گذاشت توی دستم و گفت : مراقب خودت باش.
پشت بهم کرد تا بره و من هنوز سر جام ایستاده بودم
نگام بهش بود انگار سنگینی نگاهمو حس کرد که ایستاد و گفت : اسمم مسیحاست ...
بعد قدمهاشو تند کرد و توی تاریکی شب ناپدید شد.
چرخیدم تا برم سمت اتاقمون و زیر لب آروم گفتم : مسیحا پس اسم غریبه مهربون من مسیحاس...
گیلاسی از توی کاسه برداشتم و انداختم توی دهنم.از مزه ی ملسش چشمامو بستم و لبامو غنچه کردم.
با لذت شروع به خوردن گیلاس بعدی کردم تا خود اتاق تقریبا نصف گیلاسا رو خوردم ...
یک هفته می شد که خان به شهر رفته بود. و همه جا امن و امان بود بعدازظهر ها وقتمو با بچه ها میگذروندم و این مدت خیلی پیشرفت کرده بودن.
صبح از خواب پاشدم طبق هر روز با صنا رفتیم آشپزخونه تا ریسه های انگور که گذاشته بودیم خشک بشه و تبدیل به کشمش و بهشون سر بزنیم و بادوم ها رو مغز کنیم بسته بندی کنیم برای فصل سرما هاجر و خدیجه مربای گیلاس و تمشک و هلو درست می کردن و ما تو شیشه ها می نداختیم.
همین که وارد آشپزخونه شدیم دوباره صدای هاجر بلند شد


_بدوین بیاین یه چیزی بخورین آقا کوچیک با خانواده زنش دارن میان اینجا
وقتی هاجر گفت: شیانا خان داره میاد از ترس پاهام بی حس شدن...
اصلا دوست نداشتم این مرد و ببینم هر وقت اسمش میوند یاد شکنجه هاش می افتادم واقعا ازش میترسیدم...
با داد هاجر به خودم اومدم
_چیه دختر یه ساعته به من زل زدی بیا که خیلی کار داریم زود باش
با قدم های نامیزون رفتم سره سفره پیش بقیه نشستم.
بعداز خوردن صبحانه که انگور با نون محلی بود همه دنبال کارمون رفتیم
هاجر نفری یه سبد بهمون داد
_میرین و بهترین انگورا رو می چینین میارین فهمیدین
گلنار_بله خانم
همراه صنا و گلنار به ته باغ که انگورای باغچه ی اونجا بودن رفتیم
گنار_خدا بخیر کنه شیانا خان دوباره داره میاد اونم با فک و فامیل زنش هر شب مهمونیو جشنه اینجا حالام که خود خان نیست فقط رادوین خان و شیانا خان با زناشون هست، هر دو برادر مثل هم هستن همه ده از این دو برادر می ترسن....
خوشه انگور یاقوتی آب دار چیدم و توی سبد توی دستم گذاشتم.
بدون حرف دونه دونه انگورارو چیدم صنا و گلنار با هم صحبت می کردن وقتی کارمون تموم شد انگورارو کنار جوی آب شستیم و دوباره به آشپزخونه رفتیم. تا ظهر مشغول کار بودیم برای ناهار کارگرا غذا درست کردیم و مثل دفعات پیش منو گلنار غذا رو بردیم چون پاییز نزدیک بود باید هر چه زودتر میوه ها چیده می شدن.
به بچه ها گفتم امروز نمی تونم بهشون درس بدم ظرف هارو بردم کنار آب تا بشورمشون.
ظرف هارو شستم و سبد شسته شده ظرف هارو برداشتم تا برم
با دیدن غریبه سرجام ایستادم اومد سمتم و تو دو قدمیم ایستاد
مثل همیشه لبخند می زد...


_سلام بانو
_سلام شما مگه شهر نبودین؟
_چرا اما من برگشتم... ارباب تا به هفته دیگه اونجا هست
دست دست کردم
_چیزی می خوای بگی؟
_ارباب مگه پدرتون نیس؟
قیافش کمی در هم شد... احساس کردم ناراحت شد کیسه کوچیکی رو گرفت طرفم گفت:
_چیزایی که می خواستی
فهمیدم نمی خواد جواب سوالم رو بده. خوش حال کیسه رو از دستش گرفتم
_وای دستتون درد نکنه
_قابلی نداشت...اما من یه نفرم بدم میاد انقدر جمع میبندی فهمیدی کاتیا
اسمم رو یه جوربا لحن خاصی صدا کرد...نگاهم به چشمای قهوه ایش دوختم چشمکی زدو گفت:
_حالا اسمم که می دونی دیگه جمع نبند
سرم رو انداختم پایین و از کنارش خواستم رد بشم
گفت:
_شنیدم شیانا امشب میاد میدونم باز می خواد یه کاری بکنه تا دوباره تنبیه ات کنه مراقب خودت باش خیلی جلوی چشمش نباشی...
دوباره با شنیدن اسم شیانا خان رعشی به تنم افتاد....
تا غروب مشغول انجام کار ها بودیم.داشتم ظرف بزرگ میوه تزئين می کردم که غلام ، یکی از خدمتکار ها نفس نفس زنان وارد آشپزخونه شد
غلام_هاجر آقا با خانواده زنش اومدن ، زود بیا
با این حرف غلام قلبم از ترس محکم شروع به تپیدن کرد.هاجر تند دستش و با لباسش پاک کرد رو به غلام کرد


_برو ،ما هم الان میایم
_خدیجه، طوبی دنبال من بیاین
و هر سه از آشپزخونه رفتن بیرون تا به پیشواز خان کوچیک برن
میوه هارو چیدم ...چند مدل غذا درست کرده بودیم هاجر نون گرم و تازه پخته بود.با شنیدن خبر اومدن شیانا خان انگار عمارت از ترس منفجر شده باشه همه در تکاپو بودن.بعد از نیم ساعت هاجرو خدیجه با طوبی برگشتن
هاجر_تو میوه هارو ببر عمارت
صنا متعجب گفت:
_من؟!
هاجر_اره تو
صنا ظرف بزرگ میوه رو برداشت...با نگاهم بدرقه اش کردم دلم شور میزد میترسیدم شیانا خان اذیتش کنه.تا آخر شب تو آشپزخونه بودم و خداروشکر عمارت نرفتم صنا خسته از کار به آشپزخانه اومد ..یکم غذا جلوش گذاشتم بعد ازخوردن غذا با هم به سمت اتاقمون رفتم ، همین که وارد اتاق شدیم دیگه دلم طاقت نیاورد رو به صنا کردم
_صنا حالت خوبه چرا ساکتی؟خان اذیتت کرد
یهو صنا خودش رو انداخت تو بغلم با صدای بلند زیر گریه زد با این کار صنا شوکه شدم آروم دستمو گذاشتم پشتش
_صنا چی شده عزیزم، چرا گریه میکنی؟؟


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 55 الی 58 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ،