فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 43 الی 46

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 43 الی 46

ویرایش: 1395/12/21
نویسنده: chaampol

میدونستم الان رنگم پریده سر انگشتام سر شده بود فشار محکمی به همون بازوی زخم شده ام اورد که نا خود اگاه یک اخ گفتم ، محکم منو به سمت خودش كشيد
دستم رو حوله بود چشمامو بستم،تا نبینم کیه از ترس زیاد و ناتوانی بغض راه گلوم رو بسته بود!
سرش رو نزدیک گوشم احساس کردم نفس های تند و داغش به لاله ی گوش و گردنم میخورد و باعث میشد مورمورم بشه!!
وقتی صدای بمش،تو گوشم پیچید!
ترسم دو برابر شد...
ناخوداگاه چشمام باز شد!
سرمو چرخوندم طرفش که باعث شد نوک دماغم مماس با دماغش قرار بگیره،و نگاهم به چشم های وحشی و سیاهش بیوفته؛
پوزخندی گوشه ی لبش نشست و گفت:
_همیشه عادت داری این وقت شب خودتو برای دیگران عرضه کنی؟یا نه! به هوای اون حروم زاده امده بودی تیرت به سنگ خورد دختر ارباب
قفسه ی سینم از ترس و هیجان تند تند بالا و پایین میشد...سر انگشتای داغش رو صورتم نشست،
با سر انگشتاش روی صورتم خط های فرضی کشید وقتی دستش به جای زخمم رسید فشار محکمی داد که احساس کردم زخمم دوباره سر باز کرد
_دردت امد،تاحالا کتک نخورده بودی؟
دوباره فشاری به زخمم وارد کرد ؛
لب پایینم رو به دندون گرفتم تا صدای درد کشیدنمو نشنوه...
یهو عصبی شد بازومو ول کرد و از پشت موهای بلندمو گرفت و کشید؛
_میدونم چطور رامت کنم ؛کافیه پدر اجازه بده با خودم میبرمت،اون وقت فقط از دهنت چشم ارباب شنیده میشه...
موهامو ول کرد تا امدم به خودم بیام زد تخت سینم چون کارش یهویی بود نتونستم تعالم رو حفظ کنم و افتادم تو اب بغض راه گلومو بسته بود...
پشتش و بهم کرد و راه اومده رو برگشت رفت مشتی توی اب زدم عصبی دستی به صورتم کشیدم و از اب امدم بیرون تند تند لباسامو پوشیدم لباس های کثیفمو برداشتم و رفتم سمت اتاق خودمون
با همون موها و لباس های خیس و بدن پر از زخم به خواب رفتم...
با تکون های دست صنا بیدار شدم
_ پاشو کاتیا دیره صدای هاجر در میاد
_ با گیجی گفتم چه سحر خیز شدی
_ یک ماه اومدیم باید عادت کنم


سری تکون دادم لباسمو مرتب کردم حالم بهتر بود اما زمان میبرد تا جای زخمام خوب بشه.
همراه صنا ب سمت آشپزخونه رفتیم یه سلام به همه دادم بر عکس دفعات پیش همه جواب سلامم و دادن.
مشغول کار تو آشپزخونه بودم صنا و گلنا رفته بودن عمارت اصلی بعد از چند ساعت صنا آومد کنارم آروم گفت : آقا کوچیک با زنش امروز میرن ده خودشون
با این حرف صنا لبخندی زدم آروم گفتم : بره دیگه برنگرده
تا بعدازظهر تو آشپزخونه بودیم کلی غذا و تدارکات برای خانواده زن شیانا خان آماده کردیم تا ببرن.همه توی حیاط عمارت جمع شدیم شیانا خان و زنش همراه با ندیمه ی زنش و شوفرشون سوار ماشین شدن.
لحظه ی آخر نگاه خیره ی شیانا خان و احساس کردم سرمو چرخوندم سمتش و خیره نگاهش شدم. پوزخندی زد و سرش و برگردوندن پوزخندی نشست گوشه ی لبم زیر لب گفتم : تا ابد انقدر قدرت مند نمی مونی.
بعد از رفتن شیانا خان انگار عمارت از سایه سیاه منحوسش راحت شد. برای من که خیلی خوب شد.رفتم سمت پشت باغ تا ببینم بچه ها اومدن یا نه از دور دیدم کنار هم روی زمین نشستن با دیدنشون لبخندی زدم دستی براشون تکون دادم .
_ سلام بچه ها خوبین؟؟؟
_ بله خانوم
_ خوب ببینم چیا آوردین
علی دفتر کاهی رو گرفت سمتم و گفت : فقط همین دفتر و داشتم با چند تا مداد دفتر و مدادا رو ازش گرفتم
_ آفرین خیلی خوبه بقیه چی نداشتن؟؟؟
بچه ها سری تکان دادن
_ اشکال نداره
نفری یه برگه از دفترم کندم نگاهی به سه تا مدادای توی دستم انداختم...
خب بچه ها مدادا کمه ! باید نوبتی استفاده کنید.
روی زمین چهارزانو نشستم ، بچه ها دورم حلقه زدن توی ورق دستم حروف الفبارو نوشتم..
علی چون بلد بود به پسرا کمک کرد منم به دخترا.. برای روز اول خوب بودن بخصوص که با شوق و علاقه می نوشتن...
- خوب اقا علی از فردا کتاباتو بیار تا باهات کار کنم..
علی از خوشحالی چشماش برق زد و گفت: خانوم شما چقدر مهربونین...
دستی به سرش کشیدم گفتم: شماها باید درس خوندن و یاد بگیرین وپیشرفت کنین تا اینجا هستین و کار میکنین من بهتون کمک میکنم خوب بچه ها برای امروز بسه!
خداحافظی کردن و رفتن از جام بلند شدم و دستی به لباس خاکیم کشیدم و رفتم سمت آشپزخونه....


یک هفته از رفتن اقا کوچیک میگذشت و عمارت امن و امان بود... هاجر کمتر به دست و پام می پیچید...
بعدازظهرها میرفتم کنار جوی آب و به بچه ها درس میدادم.. از اون غریبه هم خبری نبود...
زخم هام خوب شده بودن و فقط بعضی از جاهاش هنوز مونده بود...
بعد از ظهر مثل همیشه رفتم پشت باغ تا به بچه ها درس بدم...
درحال درس دادن بودم که صدای قدم هایی رو شنیدم....
سرم چرخید تا ببینم کیه!نگاهم به کفشای چرم و قهوه ایش افتاد
بعد به شلوار راستای مشکیش... بلوز سفید...جلیقه ی مشکی...
توی دو قدمیم ایستاد تندی از جام بلند شدم و نگاهم قفل دو گوی قهوه ای مهربونش شد...
لبخندی زد که کنار چشمش چرک افتاد و چیزی زیر دلم زیر رو رو شد ...
دستی به گوشه ی روسریم کشیدم... بچه ها خوشحال رفتن سمتش دستی به سر بچه ها کشید... خوشحال شدم از اینکه بچه ها از این غریبه نمیترسن...همینطور که من نمیترسم!
-خانوم معلم ما بریم
- برین ولی فردا دوباره بیاین
بچه ها خدافظی کردن رفتن... نگاهم به رفتن بچه ها بود که با صداش سرم چرخید سمتش...
-خانوم معلمم شدی که
لبخندی زدم: دوست دارم ایناهم خوندن و نوشتن یاد بگیرن


رفت سمت جوی آب گفت: اما میدونی اگه بفهمن بهشون خوندن و نوشتن یاد میدی بدتر تنبیه ات میکنن!!
رفتم لب جوی آب نشستم و دستم توی آب زلال روان فرو کردم: از کجا میفهمن!؟
با کمی فاصله کنارم نشست سنگی توی آب پرت کرد.. خیره چشمام شد گفت...
-اما یک بار جستی ملخک دوبار جستی ملخک آخر به دستی ملخک... اگه بفهمن منتظر بدترین تنبیه ها باش
هر چند الانم کم تنبیه نشدی... زخمات چطوره!!؟؟؟!!
-زخمام خوب شدن اما حس حقارت و کینه ایی که توی دلم هست با هیچ چیز خوب نمیشه...اگه بدترین تنبیه هارو هم کنن بازم من به این بچه ها درس میدم.. حق این بچه هاست تا خوندن نوشتن یاد بگیرن
مهربون لبخند زد گفت: رو کمک منم حساب کن
با ذوق گفتم: واقعا!! وای من مداد و دفتر میخوام
-دفعه ی بعد براتون میارم...
-دستتون درد نکنه اما من هنوز نمیدونم اسم شما چی هست!؟
از جاش بلند شد: آدم مهمی نیستم... پشت بهم کرد تا بره اما انگار پشیمون شد رو پاشنه....
رو پاشنه چرخید: راستی موهات خیلی قشنگه..
با چشم های متعجب نگاهش کردم.. چشمکی زد و رفت دست خیسم و به گونه های ملتهبم کشیدم و لبخندی زدم.... از جام بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه از اینکه برگشته بود خوشحال بودم.
همین که وارد آشپزخونه شدم صدای عصبی هاجر بلند شد: ببینم کجا میری توکه بعدازظهر ها گم میشی!!؟
- هیچ جا همین اطرافم....


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 43 الی 46 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب