فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 35 الی 38

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 35 الی 38

ویرایش: 1395/12/21
نویسنده: chaampol

كه يك قدم باقي مونده رو برداشت و دستاي مهربونش دورم حلقه شد و منو سفت به خود فشرد....از درد نفسم بند اومد اما لب نزدم تا مادرم نفهمه اين بدن چقدر درد ميكنه...دستمو اروم دورش حلقه كردم و قطره اشكي از چشمام چكيد...صداي گريه و قربون صدقه هاش كنار گوشم بهترين لالايي دنيا بود...
-كاتيا،كاتيا كوچولوي مادر چرا حال و روزت اينجوريه.... چه بلايي سر دختر كوچولو من اومده ...
ازم جدا شد دوتا دستاشو دو طرف صورتم گذاشت در حالي كه اشك از چشماش جاري بود...
گفت:الهي مادر دورت بگرده صورتت چرا اينجوريه... يه چيزي بگو دلم براي صدات تنگه....
ميون بغض لبي زدم...
-مامان جونم دلم برات تنگ شده بود ،كجا بودي؟
-كاش مادر نداشتي كه اين روزو ببينه...
-خدا نكنه مامانم
صورتم رو بوسيد گفت: وقتي اقات گفت تو صنا رو خون بس اوردن باورم نميشد... خودم رو رسوندم اينجا،ديگه اجازه نميدم اينجا باشي با خودم ميبرمت ...
-اما مادر...
-اما نداره
دستمو گرفت که حرکت کنه ....صدای پر قدرت اتابک خان بلند شد ....تازه متوجه اطرافم شدم....اتابک خان و تاج الملوک، زن بزرگ ارباب و چند تا خدمتکار کنارمون بودن...
-اتابک خان: دخترتو دیدی حالا برو....
-اما اتابک خان من اجازه نمیدم کاتیا اینجا باشه...
-اتابک خان: لازم به اجازه ی تو نیست ضعیفه، فرهاد خان باید یا اون پسره ترسوش رو می داد یا اینکه دوتا خون بس ....
-مادر: من اجازه نمیدم دخترم اینجا باشه ..دستشو می گیرم میرم روسیه...
-اتابک خان : کسی جرات نداره رو حرف اتابک خان حرف بزنه...
-همین طور ایستاده بودیم و به مشاجره مادر و اتابک خان گوش می کردیم...
-یعنی مادر با کی اومده بود ده بالا....مادر دستم و کشید که دردم اومد...
-من دخترم رو می برم...
چندقدم با مادر هم قدم شدم ....
-اتابک خان عصبی اربده کشید: اون شوهر بی غیرتت کجاست که توی ضعیفه اینجایی؟
-مادر با کی اومدی؟
مادر نگاهی بهم انداخت گفت: با خدمت کار اومدم...
آقا خبر نداره که اومدم...اجازه نمیدم تو اینجا باشی...


-اما مادر....
-اما نداره و دوباره دستمو کشید ....
اتابک خان با غرور داشت به ما نگاه می کرد...
اسد که دست راست ارباب بزرگ بود دوان دوان به سمت ما اومد ... نفس زنان گفت: ارباب فرهاد خان اینجاست...
-اتابک خان پوزخندی زد گفت: برو دعوتش کن داخل بیاد ...
ضربان قلبم از ترس می زد ، می ترسیدم اتفاقی بیفته...مادر هم رنگش پریده بود ...
وقتی قامت بلند پدر نمایان شد می خواستم به سمتش پرواز كنم ...پدر با قدم های محکم به سمتمون اومد ....
اتابک خان دستی زد و با تمسخر گفت: فرهادخان از کی تا حالا چارقد سرت کردی که زنت جای تو دنبال حق و حقوقاشان اومده ...
پدر با این حرف اتابک خان دستاش و مشت کرد و رنگش به قرمزی زد ...فهمیدم چقدر از این حرف اتابک خان عصبی شده...
-مادر با تته پته گفت: سلام آقا من اومدم تا کاتیا و صنا رو ببریم....
پدر یه نگاه غضب ناک به مادر انداخت و نگاهش به من افتاد ....لبخند پر دردی زدم...
پدر اومد سمتم و دستی به صورتم کشید ...چقدر دلم برای مرد زندگیمون تنگ شده بود ...پدری که پشتوانه ی زندگیمون بود ..
عصبی به اتابک خان گفت : مرد این چه وضعشه.. چرا کاتیا رو زدین؟
-اتابک خان: می خواست به بهترین اسب شیانا خان آسیب بزنه و اونم تنبیهش کرد...نکنه توقع داشتی دوتا خون بس رو، روی سرم بزارم...الانم از روی مهربانی و مردانگیم گذاشتم زنت بیاد دخترش رو ببینه ...اما انگار اشتباه کردم ..نکنه یادت رفته این یه رسمه و حق دخالت نداری...
پدر سمت اتابک خان رفت و رو به روش تمام قد ایستاد.....


هر دو تنومند و چهارشونه بودند ...
-اما تو نباید اجازه بدی شیانا خان به کاتیا نزدیک بشه...
متعجب به پدر و اتابک خان نگاه کردم
-اتابک خان پوزخندی زد و با دستش رو شونه پدر زد گفت:
فعلا همه کاره شیانا هست و من کم کم می خوام همه چیز رو به شیانا بسپارم....میدونی که اون خان یک قریه دیگه هم هست و پسر لایقی ...
-پدر: اما اتابک...
-حرفی نمی مونه فرهاد، بریم یه دست شطرنج بزنیم مثل قدیما
-پدر: دیگه هیچ چیز مثل سابق نیست، توام اینو خوب میدونی...
بعد رو به مادر کرد ...
- بریم کانیا...
-اما آقا کاتیا و صنا چی اونا رو هم باید ببریم ...
-پدر: من و اتابک بعد به این موضوع رسیدگی میکنیم تو دخالت نکن...من میدونم دخترای من قوی هستن اونا دخترای فرهاد خان هستن.
مادر از دنبال پدر رفت ...
پدر لحظه ای که خواست از کنار اون غریبه ى آشنا رد بشه نگاه پر مهری بهش انداخت...انگار این پسر رو می شناخت ...دستی به شونه اش زد و اومد سمت من که هنوز کنار اون غریبه ایستاده بودم خم شد و بوسه ی روی سرم زد کنار گوشم
نجواگونه گفت : مراقب خودتون باشین من همه چیز و درست میکنم
از این حرف پدر زیر دلم گرم شد و خوشحال شدم پدر به فکرمون هست و ما رو یادش نرفته
پدر رفت سمت صنا و صنا طاقت نیاورد خودش و انداخت بغل پدر و با صدای بلند گریه کرد پدر روی سر صنا رو هم بوسید و با قدم های استوار با مادر سمت در باغ رفتن اما با حرفی که اتابک خان زد پدر ایستاد....
-اتابک خان با غرور گفت: فرهاد انقدر گذشته رو نبش قبر نکن ...تو خوب میدونی من مقصر نبودم...
سرش و کج کرد و نگاهی به اتابک خان انداخت و پوزخندی زد ...
-گفت : تو هنوز گذشته و تنها بازمانده اون اتفاق رو قبول نداری ...بعد میگی مقصر نبودی؟!


اتابک خان دیگه حرفی نزد ...پدر همراه مادر رفتن ....
نگاهم به رفتن پدر و مادرم بود...
-اتابک خان نگاه پر از نفرتش به اون مرد غریبه انداخت گفت:
تو مگه الان نباید شهر باشی؟
غریبه ى آشنا سرش رو پایین انداخت و گفت: بله ارباب الان میرم.
-اتابک خان رو کرد به صنای گریون گفت: بگیر خواهرتو ببر اتاقتون تا همین بلا سر خودت نیومده...
صنا سريع سمت من اومد تا کمکم کنه...به صنا تکیه دادم و از کنار اتابک خان خواستیم رد بشیم که گفت:
خوشم میاد دختر جسور و محکمی هستی...اما مراقب باش برات بد تموم نشه..
شیانا اصلا از زن های جسور خوشش نمیاد ...
حرفی نزدم و فقط آروم زیر لب گفتم چشم...
با صنا وارد اتاقمون شدیم ..
-کاتیا تو به دیوار تکیه بده تا من جا برات بندازم.
-سری تکون دادم و گفتم باشه..
صنا تشکی پهن کرد و با کمكش به سمت تشک وسط اتاق رفتم
-صنا یه لباس برام بیار ...
صنا از کنارم بلند شد و از توی چمدون گوشه ی اتاق یه پیراهن راحت بلند برداشت...و به سمتم اومد ...
توان باز کردن دکمه هامو نداشتم ...صنا دکمه های کتم رو آروم باز کرد .با احتیاط دستامو از توی آستین کت در آوردم..
وقتی صنا لباس رو کامل در آورد نگاهم به خون های که روی لباس خشک شده بود افتاد ..صنا دوباره شروع به گریه کرد ...
-الهی بمیرم کاتیا ببین باهات چیکار کرده ....
پسره ی بیشعور انگار داره با این کاراش کینه ونفرتش رو خالی میکنه...کمی کرم برداشت و به پشتم زد ....


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 35 الی 38 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب