فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 31 الی 34

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 31 الی 34

ویرایش: 1395/12/21
نویسنده: chaampol

- با فرياد گفت:اسد فلك و نيار ميخوام كسى كه اسب محبوب منو را مريض كرده ،با شلاق تنبیهش كنم...
چشماي مشكي و وحشيش رو به چشمام دوخت و دستي گوشه ي لبش كشيد...
ميدونستم از ترس چشمام دو دو ميزنه، اونم با لذت نگاهي به سرتا پام كرد(خدايا اين مردني نيست،نه به حال ديشبش نه به الانش) از جاش بلند شد شلاق توي دستش رو بالا برد.... به شدت به پايين فرود اورد ...
صداي بدي ايجاد كرد... چشمامو از ترس زياد بستم اما دردي احساس نكردم...خوشحال چشمام رو باز كردم...
اما با ضربه اي كه توي كتفم خورد دردي توي بدنم پيچيد كه نفسم بند اومد و ناخوداگاه اخي از گلوم بلند شد....ضربه ي دومو محكم تر زد از درد پامو محكم بغل كردم و بخاطر اينكه صورتم اسيب نبينه سرمو روي پام گذاشتم ...
شلاق كه به كتفم خورد احساس كردم لباسم پاره شد و با پوست تنم برخورد كرد....نميدونم چندمين شلاق بود كه با بدن ظريفم اصابت كرد...صداي گريه و التماس هاي صنا تو گوشم بود
-ارباب تروخدا نزنینش ، كاتيا حتي به يه مورچه هم آسيب نميرسونه
-تروخدا نزنينش، كاتيا عاشق اسب و اسب سواريه...
سرم رو با درد بلند كردم كه ناگهان شلاق به سرم برخورد كرد...احساس كردم سمت چپ صورتم سوخت و پاره شد.... از درد طاقت نيوردم جيغي زدم....
-صنا پاي شيانا خان رو چسبيد با گريه گفت:خواهرم رو كشتي...
من انقدر حالم بد بود كه چشمام سياهي ميرفت....
و فقط صداها تو گوشم اکو می شد و صدای ارباب کوچیک از همه بیشتر ...
-بیایین ببرینش بندازین توی انباری ته باغ... زود باشین...


از درد زیاد بدنم بی حس شده بود...صدای گریه ی صنا هنوز بلند بود ...دونفر از دستام گرفتن و روی زمین می کشیدنم..از درد فقط یه ناله کردم...
بعدازطى کمی مسافت تحمل دردى كه از شدتش چشام باز نمی شدتوى یه جای سفت و سرد انداختنم ...لحظه ی اخر صداشونو شنیدم که باهم حرف می زدن ...
-دختره ی بدبخت ..این همه شلاق خورد صداش در نیومد...
-شیانا خان داره عقده ی نه گفتن هاى فرهاد خان رو سر دخترش در میاره وگرنه مرگ برادرش بهانه هست ...
دیگه صداشونو نشنیدم و فقط صدای بستن در و سکوت ....
آروم چشامو باز کردمو با درد دستی به کنار صورتم کشیدم ...از دردی که احساس کردم آخ ریزی گفتم و صورتم چین افتاد ...نگاهی به دست خونیم انداختم تمام بدنم درد می کرد و نمی تونستم تکون بخورم...روی زمین مچاله شدم با هر تکون درد رو احساس می کردم ...همونطور مچاله خوابم برد ...
نمیدونم چقدر گذشته بود که با سر و صدا و جیغ و داد بیرون بیدار شدم ....گوشامو تیز کردم تا صداها رو واضح بشنوم ...صدای گریه ی زنى از بیرون می اومد..و صدای عصبی اتابک خان ...
زن میون گریه چیزی گفت... با شنیدن صدای زن قلبم خالى شد ...
تندی از جام بلند شدم... اما با دردی که به تمام تنم پیچید آخ بلندی گفتم...اما از شوق زیاد حالم دست خودم نبود...دستمو به دیوار گرفتم و سمت تنها پنجره ای که توی انباری قرار داشت ، رفتم ...گوشه انباری انباشه از کیسه های گندم و برنج بود ...خودمو به پنجره رسوندم تا بتونم بیرون انباری رو ببینم...اما جز درختای سر به فلک کشیده چیزی جلوی دیدم نبود... ناراحت سُر خوردم و به دیوار پشت سرم تکیه دادم...تمام حواسمو دادم بیرون تا دوباره اون صدای زیبا و دوست داشتنی رو بشنوم....بغض راه گلومو گرفته بود...


صدای زن با عجز بلند شد که اشکم رو جاری کرد...دستمو جلوی دهنم گرفتم و از ته دل گریه کردم.
دلم می خواست فریاد بزنم بگم مامان، دخترت اینجاست ..توی انباری ....اما توان رو به رو شدن با مادر عزيزم رو نداشتم...مادری که دخترشو تو برگ گل بزرگ کرده بود...سرمو گذاشتم رو زانوهام و با صدای بلند به زیر گریه زدم ...دلم برای اغوش پر محبت مادرم تنگ شده بود ...دیگه اهمیتی به صداها ندادم..
تو حال خودم بودم که در انباری باز شد...سرمو بلند کردم و دوباره نگاهم به اون دو گوی قهوه ای مهربون افتاد ....
و قطره اشکی از گوشه ى چشمم روی گونه ام سر خورد ...لبخند غمگینی زد و به سمتم اومد ..
-زیر لب آروم گفت: ببين ، خدانشناس باهات چیکار کرده...
خم شد و آروم زیر بازومو گرفت ....سرمو بلند کردم ...صورتش توی یک سانتی صورتم بود ....نفس هاي گرمش به صورتم مي خورد...
چشماش رو آروم باز و بسته كردم، گفت: پاشو دختر ارباب ،مامانت اومده ببينتت...
دست هاي گرمش رو روي بازوهاي دردمندم گذاشت كه از درد چشمام جمع شد....
فهميدكه دستم درد ميكنه ،دستشو از پشتم رد كرد و دور كمرم گذاشت


بلند شو تا شياناخان نيومده ...
لباي خشكمو خيس كردم و اروم گفتم: اما من دوست ندارم مامانم منو اينجوري ببينه ...
-اون مادره و دلتنگ ، اگه الان نري معلوم نيست كه ديگه اتابك خان بذاره ببينيش...الانم بخاطر گريه و التماس هايى كه كرد اجازه داد براي اولين و اخرين بار ببينتت...با كمك غريبه اما آشنا تر از هر آشنايي از جام بلند شدم ،توان روي پا وايسادن رو نداشتم
-تكيه بده به من ميدونم درد داري ...
بهش تكيه دادم و باهم از انباري بيرون اومديم...
دلم طاقت نياوردو پرسيدم:اسب ارباب كوچيك حالش چطوره ؟ باور كن من كاري نكردم ...
-ميدونم اسبم حالش خوبه...
همين كه چندقدم رفتيم ....
قامت زيباي مادرم با اون موهاي بلوطيش و كت دامني كه پوشيده بود و دسته اي از موهاش كه از روسريش بيرون بود رو ديدم....قدمام سست شد،دلم ميخواست يه دل سير نگاش كنم....مادرمم با ديدن من نا باور دستشو روي دهنش گذاشت...حق داشت باورش نشه اين دختر زخم و زيلي و ژوليده همون دختر خودش باشه
با قدم هاي بلند به سمتم اومد... توي دو قدميم ايستاد...نگاهي به سرتا پام كرد چشماي درياييش روي صورتم ثابت موند...خنده اي عصبي كرد ،سري تكون داد و گفت: نه باورم نميشه تو كاتياي من باشي ...از غريبه ى آشنا جدا شدم ...با درد يه قدم به سمتش رفتم....انگار همون يك قدم كافي بود كه از شك درش اورد...


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 31 الی 34 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب