فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 27 الی 30

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 27 الی 30

ویرایش: 1395/12/21
نویسنده: chaampol

از جاش بلند شد دكمه هاي پيراهنش باز بود و زيرش ركابي مشكي پوشيده بود ،دوباره ليوان رو گرفتم سمتش -بفرمايين
فرياد زد:كي به تو گفت بياى اينجا
به شدت زير ليوان زد....ليوان از دستم پرت شد به ديوار پشت سرم خورد ... و با صداي مهيبى شكست...زنش سراسيمه وارداتاق شد
-چيكار كردي دختره ي احمق؟
-من كاري نكردم ايشون مستن
شيانا خان دستش و به ديوار گرفت رفت سمت زنش اونم اومد دستشو بگيره كمكش كنه با دست هولش داد
فرياد زد:برو گمشو زيبا مگه نگفتم نيا تو اتاقزيبا- چشم آقا ميرم، اما شما حالتون بده
قهقه ي عصبي زد:كي گفته من حالم بده من حالم خيلى هم خوبه و هوشيارم پس از جلوي چشمام گمشو، تو و اون پدرم باعث شدين عشقم و از دست بدم...
هاج و واج سرجام وايساده بودم و به مشاجره ي اين زن و شوهر نگاه ميكردم ،زيبا با گريه از اتاق بيرون رفت
شيانا خان دستشو گذاشت رو معدش و خم شد روي دو زانو و هرچي خورده بود بالا اورد.....
هول كرده بودم ، روي زمين نشستم ،آروم با ترس دستمو به سمت كتفش بردم، وسط هردو كتفش را مالش دادم ،سرشوبلند كرد و با چشم هاي خمارو وحشيش نگاهي بهم انداخت ، چشماش قرمز شده بودو اشك توي چشماش جمع شده بود چيزي نميگفت ،دستمو زير بازوش قفل كردم
-خودتون كمك كنين ببرمتون حموم ، آب سرد حالتونو بهتر ميكنه


بازم حرفي نزد ، فقط نگاهم كرد ،هرچي تقلا كردم نتونستم بلندش كنم به نفس نفس افتاده بودم،تمام اتاق بوي بد ميداد ، نفسم داشت بند ميومد از ناتوانی خودم گريه ام گرفته بود،اين چه عمارت گور به گور شده اى ، هيچ كس نيست به آدم كمك كنه
-آقا ميشه كمك كنين ، بايد ببرمتون حموم؟
دستشو از تو دستم با ضرب بيرون كشيد خودش دستشو به لبه ي تخت گرفت بلند شد دست لرزونشو سمتم
گرفت :گمشو از اتاقم بيرون كي گفته بياي اينجا
-خانومتون گفتن بيام
واقعاً وحشتناك شده بود هرچي رو ميز بود رو با دست زد و پخش اتاق كرد.
چشمام و از ترس بستم در اتاق باز شد نگاهم به مرد غريبه ى آشنا افتاد ، احساس ارامش كردم.... نفس نفس ميزد ،شيانا خان با ديدنش پوزخند زد گفت:توي حرومي توي اتاق من چيكار ميكني؟غریبه ى آشنا وارد اتاق شد ...
حالت خوب نیست بزار کمکت کنم، معده ات باز خون ریزی میکنه...
-هه تو کمک کنی، توی حرومی ....
یه نگاهم به غریبه ى آشنا بود و یه نگاهم به ارباب جوانی که با اینکه حالش بد بود اما باز هم می خواست ثابت کند که قدرت داره...غریبه ى آشنا به سمتمون اومد ...
-تو برو من حواسم بهش هست ...
-سری تکون دادم و خواستم برم که مچ دستم اسیر دستای قدرتمند شیانا خان شد...
با قدرت من رو کشید سمت خودش چون این اتفاق ناگهانی افتاد، توی بغلش پرت شدم ....
چرخید و منو محكم به دیوار كوبند که صدای ترق استخونام بلند شد ...از درد برای لحظه ای چشام بستم..
با صدای خماری گفت : کجا دختر ارباب، مگه من اجازه دادم بری؟!
از بوی بد دهنش چینی به دماغم دادم ...
غریبه ى آشنا : شیانا خان بزار بره از دست این که کاری بر نمی یاد ...
شیاناخان: کی اجازه داده تو حرف بزنی ها ؟
غریبه ى آشنا : آروم داد نزن حالت خوب نیست ...
شیانا خان: حالم از همیشه بهتره...
دوباره نگاه خمارشو به چشام دوخت ، ابرویی بالا انداخت...


چیه ساکتی... روزه اولی خوب زبون داشتی ...از همین بالا شلاق خوردنتو دیدم....
-با اون همه شلاق خم به ابرو نیاوردی اما من به زانو درت میارم...
پسر اتابک خان نیستم اگر با هر بار دیدنم از ترس قالب تهی نکنی ....
حالام از جلو چشام گمشو ...از زیر دستش بیرون اومدم و نفسی تازه کردم ...
لحظه ی اخر دیدم كه دستش به سمت معدش رفت و اون غریبه ى آشنا زیر بازوشو گرفت...
دیگه موندن رو جايز ندونستم و به سرعت اتاق بیرون اومدم...پله ها رو تندی پایین رفتم و از اون عمارت نحس بیرون زدم...
سمت اتاقک خودمون رفتم ... با چند تا ژنراتور تمام عمارت برق داشت و ما از چراغ استفاده می کردیم ...
با تن و روحی خسته وارد اتاقک خودمون شدم...چراغ روشن بود و صنا توی رختخوابش آروم خوابیده بود...
تشک منم کنار خودش پهن کرده بود... روی تشک دراز کشیدم ... انقدر خسته بودم که زود خوابم برد ...
با داد و فریاد بیرون چشام باز کردم...هوا هنوز کامل روشن نشده بود و سر صدا از بیرون می اومد ...روسریمو سرم انداختم از جام بلند شدم...صنا غرق خواب بود ..سمت در رفتم ... دستم هنوز به دستگیره در نرسیده بود که...
در با ضرب باز شد ...و قامت بلند شیانا خان با اون لباس شکاروچکمه های بلند چرم تا زانو و شلاق توی دستش توی قامت در نمایان شد ...از چشاش خون می بارید ....از ترس قدمی عقب برداشتم که اون یه قدم جلو اومد
يه قدم عقب رفتم كه اون يه قدم جلو اومد ،ازترس قلبم تند تند ميزد ، با ترس گفتم:چيزي شده ارباب؟


، چيزي شده،اسب محبوبم از ديروز كه تو اصطبل رو تميز كردي مريض شده چي بهش خوروندى ؟
-من كاري نكردم فقط بهش علوفه دادم
-عصبي داد زد:خفه شو دختره ي احمق حالا معلوم ميشه
با دادي كه اون زد صنا سراسيمه از جا پريد و با ديدن پسر ارباب رنگ از رخش پريد...شيانا خان به سمتم اومد ،محكم بازوم رو گرفت و از اتاق كشون كشون بيرونم بردم....هواي صبحگاهي سرد بود و احساس لرز شديد كردم ،همه ي خدمتكارا توي باغ جمع شده بودن...شيانا خان به شدت وسط حياط پرتم كرد ،تعادلم رو از دست دادم و با ضرب روي زمين افتادم... از برخورد دستم با سنگ ريزه هاي روي زمين سوزش بدي توي دستم پيچيد...
نگاهي به كف دستم كردم ،ديدم چندتا سنگ ريزه توي دستم فرو رفته... با درد دست روي دستم گذاشتم كه با فرياد اسد رو صدا كرد
-اوي مردك كجايي برو اون فلك و بيار تا به اين دختر نشون بدم كه اينجا فقط يه خدمتكاره...
از فكر اينكه دوباره قراره فلك شم نفسم حبس شد... تازه درد فلكي كه ارباب بهم زده بود ، داشتم فراموش ميكردم....
با قدم هاي محكم اومد روي دو زانو روبه روم نشست....
باشلاق توي دستش اروم كشيد روي صورتم و پوزخندي زد..


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 27 الی 30 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان کاتیا دختر ارباب ، کانال تلگرام رمانکده ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی