فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 23 الی 26

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 23 الی 26

ویرایش: 1395/12/21
نویسنده: chaampol

شاهین : نخیر، ولی ترجیح میدم یه نوشیدنی ساده بخورم.
-شنیدی چی گفت: برو یه نوشیدنی بدون الکل بیار ...سری تکون دادم ...
-نشنیدم بگی چشم آقا...
-بله ارباب ...
و ارباب رو با غیظ گفتم ...رفتم سمت اشپزخونه ...
-صنا یه لیوان شربت بده...
-چیزی شده...
-نه چی بشه شاهین اینجاست...
-واقعا؟! شاهین رو دیدی چقدر دلم براش تنگ شده ، در مورد آدمهای عمارت و پدر پرسیدی ازش؟
-فکر کردی این اربابه تازه به دوران رسیده میزاره؟ !خوبه شاه مملکت نیست...
شربتو توی سینی گذاشتم از آشپزخونه بیرون اومدم و رفتم سمت سالن جوون ها....پسرهای ارباب به ترتیب از شیانا خان نشسته بودن هر چهار تا زن داشتن ...از کنار شیانا خان و زنش خواستم رد بشم که پام گیر کرد و محتویات شربت جلوی پای شیانا خان ریخت ...صدای داد زنش بلند شد ...
-دختره ی نفهم، دست و پا چلفتی ، ببین چیکار کردی؟ ! تمام کفش های آقا رو کثیف کردی ...
همه حواسشون به ما بود ...صدای محکم و جدی شیانا خان پیچید توی گوشام
-بشین پاک کن کفشم رو ..
سرم رو بلندکردم و از روی اجبار گفتم:
چشم ارباب برم دستمال بیارم.
-سری تکون داد گفت: بشین با روسری سرت تمیز کن...
-اما ارباب....
عصبی مچ دستمو چسبید که نتونستم تعادلم و حفظ کنم و پرت شدم تو بغلش ...دستمو روی سینه اش گذاشتم و سرم رو بلند کردم .....
نگاهم به چشم های سیاه وحشیش افتاد. سرش رو خم کرد روی صورتم انقدر نزدیک بود که هرم نفس هاش به صورتم میخورد ...قلبم از ترس و هیجان محکم به سینه ام می کوبید...سینه اش از نفس های تندی که می کشید بالا و پایین می شد ..
با دندونای کلید شده گفت: بشین کفش هامو پاک کن فهمیدی ...
-چشم های آبیم رو دوختم به چشم های سیاهش ...


فشاری به دستی که دور کمرم حلقه کرده بود آورد و ولم کرد ...نگاهم به دستای مشت شده ی شاهین افتاد و قیافه اش که از عصبانیت زیاد قرمز شده بود ...
-با نگاهم بهش فهموندم اگه جمشید رو تحویل می داد ما انقدر حقیر نمی شدیم ...
روسریم رو باز کردم که موهای بلند و بافته ام نمایان شد ...
زانو زدم جلوی پای ارباب کوچیک و با بغضی که راه گلومو گرفته بود، کفش های چرم سیاهش رو دستمال کشیدم...
-تموم شد آقا...
-برو....
ازجام بلند شدم و از جلوی اون همه زن و مردی که ایستاده بودن و داشتن این نمایش رو نگاه می کردن گذشتم.
لحظه ای نگاهم به دو گوی قهوه ای مهربون افتاد.
تندی سالن رو ترک کردم و رفتم سمت باغ ...وقتی که هوای آزاد خورد به صورتم
بغضم شکست و اشک هام روی صورتم جاری شد.تو عمرم انقدر تحقیر نشده بودم. اونم جلوی این همه آدم...دستمو جلوی دهنم گرفتم تا هق هقم بلند نشه...دستی روی شونه ام نشست...
ترسیدم و برگشتم عقب که با چهره ی گرفته و ناراحت شاهین رو به رو شدم ....من رو کشید توی بغلش سرم روی سینه ی مردونه اش گذاشتم و هق هق کردم ...دست گرم و مردونه اش نشست پشت کمرم...-با صدای گرفته گفت:ما رو ببخش کاتیا، امشب فقط برای دیدن شما دوتا اومده بودم،حال مادر صنا خوب نیست ، همه اش گریه میکنه....پدر این روزها همه اش ساکته، مادرت فردا برمی گرده از روسیه...می دونم زندگی براتون سخت شده...
-ما رو ببر شاهین...هر روز هر لحظه تحقیر می شیم به جرم کاری که نکردیم.نمیشه کاتیا،اما یه کاری میکنم ، فقط صبر کن باشه خواهرم...
-من باید برم، دیگه تحمل ندارم، صنا رو ندیدم کجاست؟
-صنا توی آشپزخونه است.
-مراقب هم باشین ،خواهر من قویه ، تو کاتیا هستی یه خان زاده...


- سری تکون دادم شاهین پیشونیم رو گرم بوسید و رفت...
اشکام رو پاک کردم... رفتم سمت آشپزخونه ...همه ی مهمونا اومده بودن و صدای موزیک خارجی از گرامافون پخش میشد ...تعدادی جوون وسط در حال رقص بودن...
-پوزخندی زدم ، اصلا نمیدونن معنی این آهنگ چیه ، الکی برای خودشون می رقصن.
-باز که گرد و خاک کردی دختر خوب ...
- سرم رو چرخوندم سمت صدا و نگاهم به چشم های قهوه ایش تلاقی کرد.
-چشمکی زد حالت بهتره؟
-شما رو تحقیر کنن حالتون چطوره؟
-دستی پشت گردنش کشید، من میدونم تحقیر شدن چقدر سخته، اما باید خودتو به بی خیالی بزنی.
-میدونستین خیلی مرموزین ؟!حرفاتون یه جوریه، انگار این روزا رو گذروندی!
-خنده ی دندون نمایی کرد، حتما یه چیزی رو تو زندگیم داشتم که میگم...
-مراقب خودت باش بانوی زیبا....
کمی سرشو خم کرد و مثل نسیمی از کنارم گذشت ، رفت...
شونه ای بالا انداختم زیر لب زمزمه کردم یه روز که می فهمم کی هستی آقای غریبه....
تا آخر شب درگیر مهمونا بودیم...بعد از شام و خوردن نوشیدنی مهمونا همه رفتن...
ماهم آشپزخونه عمارت رو جمع کردیم.از خستگی نا نداشتم...همراه صنا خواستم از آشپزخونه بیرون برم که زن شیانا خان وارد آشپزخونه شد...
-تو، زود باش... شربت عسل بیار برای آقا یالا و از آشپزخونه بیرون رفت ....
صنا_ بیا دختر جان گاوت زائید...
یه لیوات شربت عسل با لیموی تازه برای آقا کوچیک ببر...همینطور زیرلب غرغرکرد
-من نمیدونم آقا میدونه این زهرماری رو بخوره حالش بد میشه ، بازم می خوره...بگیر این شربتو ببر طبقه بالا ....
بزرگترین در، در اتاق آقا ست....



صنا تو برو استراحت کن منم کارم تموم بشه میام.
- می خوای بمونم؟
-نه برو معلوم نیست کی کارم تموم میشه...
از آشپزخونه بیرون اومدم و رفتم سمت پله ها... از پله ها بالا رفتم .....
عمارت ارباب يه عمارت بزرگ و مجلل بود بعد از چندين پله ي مارپيچ به طبقه ى بالا ميرسيديم كه يه سالن بزرگ نيم دايره داشت و چند دست مبل چيده بودن با مجسمه هاي عتيقه و دور تا دور سالن اتاق بود ،نگاهم به بزرگترين در كه توي سالن بود افتاد و به سمت درش رفتم اما با فرياد شيانا خان سرجام ايستادم .در اتاق باز شد زن شيانا خان سراسيمه بيرون اومد، با ديدن من عصبي
غريد:كدوم گوري هستي بدو حال آقا بدشده (حوصله ي بحث نداشتم ، آروم زير لب گفتم:چشم) من نميدونم اين
واقعاً زنشه....وارد اتاق شدم ، يه اتاق بزرگ كه يه تخت سلطنتي و شيك وسط اتاق داشت و چندين در توي اتاق بود.
نگاهم به مرد مغروري افتادكه مچاله روي تخت جمع شده بود، اروم سمتش رفتم ليوان تو دستمو گذاشتم روي ميز و نزديكش شدم... اقا هيچ واكنشي نشون نداد.
آروم دستمو سمت شونش بردم، همين كه دستم به شونش رسيد سريع عكس العمل نشون داد،ترسيدم و دستمو كشيدم.
عصبي با صدايي كه اون صلابت هميشگي رو نداشت گفت:تو اينجا چيكار ميكني؟
-براتون شربت عسل اوردم
ليوان رو برداشتم -اينو بخورين براتون خوبه


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 23 الی 26 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب