فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 17 الی 19

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 17 الی 19

ویرایش: 1395/12/21
نویسنده: chaampol

-نمی ترسی نصف شب ته باغ اومدى ؟
با صدای همون ناشناس دیروزی و امروزی دستمو روی قلبم گذاشتم و برگشتم عقب توی دوقدمیم ایستاده بود و نور ماه چهرشو واضح کرده بود.
-اون ساز دهنی رو شما می زدین؟
سری تکون داد ..
-خیلی قشنگ ساز دهنی می زنین...
- بی توجه به حرفم گفت: دستت بهتره؟
نگاهی به دستای زخمیم کردم ..
-تو چرا نیومده آنقدر اتفاق برات می افته ؟
-تقصیر اون پسر روانی اربابه، خودش زد زیر قوری ...
-پاهاتم سوخته؟
-آره ولی بهتره ...
سری تکون داد آروم زیر لب گفت:
-شیانا هنوزم ظالمه مثل زمان بچگیامون ....
_ چیزی گفتین
-نه بیشتر مراقب خودت باش به پرو پای شیانا نپیچ...
-سری تکون دادم ،شیانا چه اسمی ...
-خودش برعکس اسمشه...
خم شد و از زمین چیزی برداشت، بیا اینو بگیر...
-چیه؟
-یکم غذا، می دونم گرسنه ات هست ...
-نه ممنون سیرم
-من این روزا رو رد کردم می دونم گرسنه ات هست ، دِ بگير ديگه
-دستمو دراز کردم و دستمال را از توی دستش گرفتم، ممنون
-چیزی نیست که بخوای تشکر کنی...
-یه سوال شما مگه پسر ارباب نیستی؟
-قصه ی زندگی من طولانیه و چیزه خاصی برای تعریف ندارم، اما وقتی تو رو می بینم یادخودم می افتم، بازم میگم مراقب خودت باش و دوباره من وتو فکر گذاشت و رفت ....
شونه ای بالا انداختم و لباسامو جمع کردم به اتاق خودمون رفتم ...
-وای چه دیر کردی ؟
-ببخش دیر شد ...
لباسا رو گذاشتم سرجاش زمین نشستم و دستمال رو باز کردم،یه تیکه نون با کمی گوشت توش بود.
-اینا رو از کجا آوردی ؟
-یه غریبه ى آشنا بهم داد ...
-من که گیج شدم اون آدم کیه؟
-خودمم نمی شناسمش
و تند تند شروع به خوردن کردم با دهن پر اشاره ای به صنا کردم ..
-نه سیرم تو بخور
-وقتی همشو خوردم خسته رو زمین دراز کشیدم.



لبخندی از مهربانی این مردی که حتی اسمشم نمی دونستم رو لبم نشست و همونجا خوابم برد....
چند روزی میشد که خونه ارباب اومده بودیم.
از همون روزی که دستم زخمی شد دیگه منو به عمارت نفرستادن.
هاجر بیشتر کارهای سخت رو به من و صنا می داد.بعد از اون شبی که غریبه برام غذا آورده بود دیگه ندیدمش، انگار اصلا نبود ...
-هوی دختر کجایی یک ساعته دارم صدات میکنم
-بله چی شده ؟
هاجر- چیزی نشده، برو اسطبل رو تمیز کن..
-کی؟ من.؟!
-هاجر- مگه کری، آره تو ...
-مگه اونجا خدمه نداره؟
هاجر- داشته باشه ،آقا کوچیک گفتن تو که عرضه کارای زنانه رو نداری، بهتره بری اسطبل اسب ها رو تمیز کنی.
- دِ یالا بجنب دیره.
از حرص انگشتامو کف دستم فشردم ...
هاجر- گلنار بیا اسطبل اسب هارو به این دختره نشون بده ...گلنار تندی اومد سمتم به ناچار همراه گلنار راه افتادم...
گلنار- اشکال نداره کاتیا، آقا کو چیک اخلاقش خیلی تنده حتی از ارباب بداخلاق تره
-مگه من این مردو چیکار کردم
گلنار- خوب شما خون بس هستین
-نمیدونم کی این رسم و رسومای الکی از بین میره....
از کنار درخت های بلند و جوی آب گذشتیم. تقریبا ته باغ به یه ساختمان بزرگ رسیدیم.
-اینجا اسطبل اسب هاست، من باید برم اگه هاجر دعوا نمی کرد ...کمکت میکردم...
-نه مشکلی نداره برو خودم یه کاریش میکنم.
رفتم سمت اسطبل اسب ها آروم درو باز کردم.یه سالن بزرگ، کف سالن کمی یونجه ریخته بود و برای هر اسبی حالت یک اتاقک درست کرده بودن. داشتم اطرافم رو نگاه می کردم، مردی از یکی از اتاقک ها اومد بیرون.
چکمه های بلند و لباس های محلی تنش بود.
-شما اینجا چیکار داری خانم ؟
-چیزه من اومدم برای ....
اما با دیدن اون دو چشم سیاه وحشی دهنم بسته موند...
-شیانا خان دقیقا پشت سر اون مرد دست به سینه ایستاده بود..




پوزخندی زد و دستی روی شونه ی اون مرد زد.
-تو برو رحیم این خانم امروز جات اسطبل اسب ها رو تمیز میکنه ...
مرد با تعجب نگاهی به قد و بالام کرد و گفت : اما ارباب ...
آقا کوچیک عصبی غرید: نشنیدی گفتم برو
-مرد هول کرد ...چشم چشم آقا و از کنارم رد شد از اسطبل اسب ها بیرون رفت.با رفتن رحیم ... آقا کوچیک قدم به قدم اومد طرفم و رو به روم ایستاد ....سرم رو کمی بلند کردم تا چهرشو ببینم ...
چرخی دورم زد و دوباره سرجای اولش ایستاد ...قلبم گرومپ گرومپ می زد....دستی به گوشه ی لب پاینش کشید دوباره پوزخندی زد که دندونای سفید و یک دستش نمایان شد ...
-منو که خوب به خاطر داری ....
چیزی نگفتم و سرم رو پایین انداختم.
-چته، ساکتی ؟ زبونت چی شده؟!
-دستامو بهم قفل کردم، لطفا بگید چیکار کنم؟
-یه خدمتکار چیکار میکنه ، اینم بلد نیستی؟
-سرم رو بلند کردم و نگاهم به چشمای وحشیش افتاد ... ناخودآگاه دستم به سمت گوشه ی شالم رفت
یهو مچ دستمو گرفت ...از ترس قالب تهی کردم...تکونی به دستم دادم ، محکم تر گرفتش و نگاهی به کف دستم انداخت...
-کف دستات خوب شده انگار دوباره لازم به تنبیه هستی، تا یه ساعت دیگه اینجا باید برق بندازى ...
تنه ای بهم زد و از اسطبل بیرون رفت....
-نفسم رو بیرون دادم ،آخه ... از کجای اصطبل به این بزرگی شروع کنم.
-بهتر اول از اتاقک اسب ها شروع کنم .
وارد اولین اتاقک اسب شدم...
-اوف ، چطور زیرشو تمیز کنم ....
روسریمو محکم بستم و جارو رو برداشتم، کف اتاقک رو جارو کردم.
داخل آخور اسب (جایی که علوفه میریزن) رو هم تمیز کردم.
دستی به یال اسب کشیدم، آفرین پسر خوب...دو تا اتاقک قرار داشت و توی هر اتاقک یه اسب...کمرم رو راست کردم که رگ کمرم گرفت بس که کمرم خم بود و همه جا رو جارو زده بودم.
-وای دو تا دیگه مونده...
به آخرین اتاقک اسب وارد شدم داخلش یه اسب سیاه بزرگ که یال های بلندی داشت ، بود ...جزو بهترین ، اصیل ترین و کم یاب ترين اسب ها شناخته مى شد ...همین که به سمتش رفتم يهو رم کرد و پاهاشو محكم به زمين کوبید ....


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 17 الی 19 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان کاتیا دختر ارباب ، کانال تلگرام رمانکده ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی