فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 14 الی 16

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 14 الی 16

ویرایش: 1395/12/21
نویسنده: chaampol

گفت:تو بايد دختر زن كوچيك فرهاد خان باشي!
هيچي نگفتم -چيه زبون نداري شنيدم نيومده گردو خاك به پا كرده بودي
باز هيچي نگفتم عصبي از جاش بلند شد دستمو پيچوند برد پشت سرم از پشت سرشو اورد كنار سرم انقدر نزديك بود كه هرم نفس هاي عصبي و داغش به گوش و گردنم ميخورد
-ببين خانوم كوچولو خوش ندارم وقتي سؤال ميپرسم بي جواب بمونه فهميدي؟
سري تكون دادم-بله آقا
-خوبه ميدوني من كي هستم پسر بزرگ ارباب
دستمو ول كرد و سر جاش نشست
-چايي برام بريز
براش چايي ريختم
-نشنيدم بگي چشم ارباب
باصداي آرومي گفتم:چشم ارباب
خواستم قوري رو بذارم سر جاش كه آروم زد زير قوري....اومدم نذارم قوري از دستم بيافته چايي ريخت روي رون پام و قوري افتاد زمين كنار پام هزار تيكه شد، از برخورد چايي داغ با پام نفسم از سوزش و درد بند اومد
نميدونستم چيكار كنم، تمام این اتفاقات توی چند لحظه افتاد از برخورد قوری داغ با شکم و پاهام درد بدی توی تنم پيچيد، دوست داشتم از درد و سوزش زیاد فرياد بزنم و از اون عمارت نحس فرار كنم ، حتي يك نفرم براي كمك پا پيش نذاشت ،صداي نحس پسر بزرگ ارباب حال خرابم رو خراب تر كرد
-دست و پا چلفتي هم كه هستي يالا جمع كن كثافت كارى هايى رو كه راه انداختي...
با تعجب به چشماي سياه و وحشيش نگاه كردم پوزخندي زد
-انتظار نداري كه برات دكتر خبر كنم،اينجا خونه ي پدرت نيست كه نازتو بكشه تو يه خون بس بيشتر نيستي پس كارتو بكن
رو زمين نشسته ام و تيكه هاي بزرگ قوري شكسته رو جمع كردم خواستم برم جارو بيارم كه بقيه اش رو جمع كنم كه دوباره همون پسر نحس گفت:با دست جمع كن
-اما....
پاشو روي پاش انداخت
-تو وظيفت فقط چشم گفتنه ، جمع كن
با هر دودستم شيشه خورده هارو جمع كردم ،دستام از برخورد با خورده شيشه ها خوني شده بود و ميسوخت وقتي كارم تموم شد از جام بلند شدم خواستم برم كه گفت:ميدوني از شام خبري نيست با قانوناي اين خونه آشنا هستي ، تو امروز يه قوري اصيل رو شكستي پس طبق قانون تا شب نبايد چيزي بخوري حالام برو تا اشتهامو كور نكردي....
(تا حالا تو عمرم انقدر حقير نشده بودم)
خواستم از در سالن برم بيرون كه همون لحظه يه نفر به سرعت داخل اومد با سر تو بغلش فرو رفتم اونم بخاطر اينكه زمين نخوريم با دوتا دستاش كمرم رو چسبيد....از بغلش اومدم بيرون سرمو بلند كردم ببينم كيه كه همون غريبه ي آشناى ديروزي را ديدم....


که همون غریبه ی آشناى دیروزی بود ... نگاهی به صورتم بعد به دستای زخمی و خونیم انداخت و بدون هیچ آشنائیتی دستاشو از روی بازو هام برداشت و وارد سالن شد. منم تندی رفتم بیرون همین که پامو از اون عمارت نحس بیرون گذاشتم نفس راحتی کشیدم ...وارد آشپزخونه شدم صنا با دیدن دستام با عجله به طرفم اومد
-چی شده کاتیا چرا دستات اینطوری شده...
خدیجه- دختر جان ،با دستات چیکار کردی ...
گلنار وارد آشپزخونه شد گفت: قوری چایی از دستش افتاد و آقا کوچیک مجبورش کرد با دست جمعش کنه...
هاجر- از بس که دست و پا چلفتی هست که نیومده این همه بلا سرش اومده.
از در پشتی آشپزخونه به پشت باغ رفتم ،صنا هم دنبالم اومد. با لباسم رفتم توی آب تا سوزش سوختنی رون هام کم تر بشه...
دستای خونی مو توی آب زدم و آروم شستم..
-کاتیا یکم باهاشون راه بیا ببین دو روزه نیومده ایم، اما تو هم دستات زخمی شده، هم سوختی، هم فلک شدی ...
بغضم شکست و اشکام روان شدن. صدای گلنار بلند شد دخترا بیاین کار داریم ...
دستامو پر آب کردم و تو صورتم زدم، سوزش پاهام کمتر شده بود، اما دستام زخمش سرباز کرده بود و می سوخت ...
خیلی گرسنه بودم و دلم ضعف می رفت.وقت صبحانه شد همه دور هم نشستن.هاجر رو کرد به من خانوم گفتن تا فردا صبح از غذا خبری نیست فهمیدی..
صنا- نمی شه از صبحانه من بخوره
هاجر- کاری نکن خودتم نخوری
با صداى بغض دارم گفتم :
-صنا عزیزم من گرسنه نیستم، تو بخور ...
رو به هاجر کردم
- کاری نیست من برم لباسامو عوض کنم.
هاجر- نه ، فعلا کاری نیست برو ....
به سمت اتاق خودمون رفتم ،وارد اتاق شدم درو بستم و کت و شلوارمو در آوردم.نگاهی به سوختگیشکم و رونام انداختم، قرمز شده بود. اما سوزشش کمتر شده.
یه کت و دامن دیگه برداشتم، یادمادرم افتادم که همیشه زیبا و آراسته بود و بیشتر لباس هام سلیقه خودش بود...با به یاد آوری مادرم لبخند پر از دردی زدم و دستی به تنها لباس که از مادرم با خودم آورده بودم کشیدم...
نفس عمیقی کشیدم انگار بوی مادرم رو میداد...
یعنی الان از روسیه برگشته؟!
چقدر دلتنگشم ..


لباسای کثیفم رو برداشتم تا برم بشورمشون ، بایدیه جوری خودمو سرگرم می کردم، تا کم تراحساس گرسنگی بکنم....بقیه هنوز داشتن صبحانه می خوردن ..
-من با چی لباسامو بشورم؟
هاجر پوزخندی زد : فکر نکن اینجا چیزی برای شستشو داريم، باید با آب بشورى ...
صنا بلند شد ،بده من بشورم تو دستات هنوز زخمش تازه است.
با صنا رفتیم و صنا لباسامو آب کشید روی شاخه درخت پهن کرد تا خشک بشه ...
-کاتیا خیلی گرسنته ببخش نتونستم برات چیزی یواشکی بیارم .
دستمو دور شونه اش حلقه کردم ،اشکال نداره خواهری ...
تا شب تو آشپزخونه بودیم.
دیگه از گرسنگی و معده درد نمی تونستم تکون بخورم اما مجبور بودم و باید کار می کردم .....
بلاخره کارامون تموم شد و هرکسی به اتاق خودش رفت ، من و صنا هم تو اتاق خودمون رفتیم.وسط راه یادم اومد لباسامو از روی شاخه های درختا برنداشتم.
-صنا تو برو من برم لباسامو بیارم.
-زود بیا
-باشـــه..راه رفته رو دور زدم و از پشت ساختمون آشپزخونه به سمت پشت باغ رفتم . آخه شبا در ساختمون آشپزخونه رو می بستن و فقط هاجر با خدیجه تو عمارت برای کار مى رفتند ...
هوا تاریک بود و باد ملایمی می وزید... به جوی آب نزدیک شدم،که با شنیدن یه ساز دهنی سرجام ایستادم .
خیلی سوزناک و با غم می زد ...بعد از چند دقیقه با قدم های آروم به سمت درختا رفتم ، داشتم لباسامو بردرميداشتم که صدای ساز دهنی قطع شد ....


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 14 الی 16 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان کاتیا دختر ارباب ، کانال تلگرام رمانکده ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی