فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 8 الی 10

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 8 الی 10

ویرایش: 1395/12/21
نویسنده: chaampol

-خواهر نازك نارنجي من اين تازه اول راهه ما بايد قوي باشيم، مثلاً دختراي فرهاد خان هستيم انقدم گريه نكن
گوشه ي اتاق مچاله شدم تازه چشمام گرم شده بود كه در با صداي بدي بازشد،تندي سرم رو بلند كردم ،
هميشه حاضر جواب بودم ، نگاهي به قامت بلند و چاق زن پيش روم انداختم
با لباساي محلي ، هيكلي تر به نظر ميرسيد
-خونه ي خاله نيومدين كه گرفتين خوابيدين ،پاشين بياين كلي كار داريم
صنا-اما خواهرم پاش درد ميكنه
زن-هه تير كه نخورده دوتا شلاق اين حرفارو نداره ،اينجا عمارت پدرت نيست كه ناز كني دِ يالا پاشو
از جام پاشدم همين كه پامو زمين گذاشتم از درد چشمامو بستم خدا ميدونه چقدر درد داشتم ،نگاهي به سرتا
پامون كرد بعد با تمسخر گوشه ي لبش كج كرد و گفت :
لباساتونم كه مثل آدميزاد نيست ،دوبار شهر رفتن و از اين دختر شهريها قرتى بازى ياد گرفتن...
از در رفت بيرون صنا به طرفم اومد
-بذار كمكت كنم
-نه نميخواد بايد ياد بگيريم تو هر شرايطي رو پاي خودمون وايسيم و خم به ابرو نياريم
با قدم های آروم و پر درد با صنا از اتاقكمون بيرون رفتيم ...
همه در حال كار بودن،صداي گريه از داخل عمارت ميومد .
اروم تو گوش صنا گفتم:اينا آدمم نيستن بپرسيم پسرارباب رو دفن كردن يانه؟
-واي كاتيا ولش كن
سري تكون دادم ، پام خيلي درد ميكرد همراه اون خانوم كه حتي اسمشم نميدونستم وارد يه ساختمون پشت عمارت بود ،شديم نگاهي به اطراف انداختم انگار آشپزخونه بود ،يه سالن بزرگ با چندتا اتاق تو در تو،روى سقف كل سالن رو ريسه كشيده بودن و از ریسه ها خوشه های انگور اويزون بود.خدمتكارا با ديدن ما از جاشون بلند شدن یه تعدادشون سلام كردن يه تعدادي هم روشونو اونور كردن،همون خانومي كه دنبال ما اومده بود رو به زني ريزه ميزه


گفت:خديجه تو مسئول اين دوتا هستي
خديجه تندي جلو اومد و گفت :
-چشم هاجر خانوم ، شما بفرما
حالا تازه فهميدم اسمش چيه ، هاجر سري تكون داد
-تند تند كاراتونو انجام بدين امشب ارباب كلي مهمون داره
بيرون رفت و با رفتن هاجر همه يه نفس راحت كشيدن ، خديجه نگاهي به ما دو تا كرد
خدیجه -پات بهتره
-خوبم
خديجه-خوبه پس بهتره كارتون رو شروع كنيد،گلناز بيا اينارو ببر ظرفارو بشورن....
گلنار يه دختر سفيد با لپاي قرمز ، كه روسري گل گليشو دور گردنش بسته بود و لباس محلي و دامن چين چين تنش بود ،به سمت ما اومد و خيلي اروم گفت:همراه من بياين
لنگان لنگان همراه گلنار ته سالن رفتيم ،از يه در به پشت باغ راه داشت و درختاي سرسبز بزرگ و يه جوي آب هم از زير درختا آروم و بي صدا گذر ميكرد ،هوا صاف و تميز بود.
-ظرفارو كجا بايد بشوريم؟
گلنار با دست يه حوضچه ي كوچيك كه يه تانكر آب كنارش بود رو نشون داد
-اربابتون چرا اينجا رو براي شستوشوي ظرفا قرار داده ، داخل ساختمان نميشه؟
گلنار- چي ميگي خانوم جان اقا ميگه همينم از سر شما رعيت ها زياده الان كه خوبه تابستونه، زمستونا دستامون از سرما ديگه حس نداره.
سري تكون دادم نگاهي به اون همه ظرف انداختم
صنا-كاتيايعني همه اين ظرفارو ما بايد بشوريم؟
-اره ديگه
-من كه بلد نيستم
گلنار با تعجب گفت:شما ظرف شستن بلد نيستين؟؟
سري تكون دادم
-نه تا حالا نشستيم
گلنار كنار حوض بدون آب نشست ماهم كنارش نشستيم اسكاچ بزرگي برداشت و كفي كردبشقابي دستش گرفت
-ببينين اين جوري بايد بشورين فقط مراقب باشي اگه يه بشقاب بشكنه از شام خبري نيست
صنا-يعني چي ، چرا اخه؟
گلنار- خانوم خيلی حساس اند ،اگه چيزی بشكنه حتي فلك ميكنن پس حواستون جمع باشه
نميتونستم رو پاهام بشينم ، پام به شدت درد ميكرد


گلنار-پات درد ميكنه؟
-اره خيلي
گلنار-اخرشب برات پماد دست ساز ميارم ، اگه مواظب نباشی تا آخر عمرت پا درد داری
لبخندی زدم:دستت درد نكنه
صداي نكره ی هاجر بلند شد
-هوي گلنار بيا دختر كارت دارم
گلنار از جاش بلند شد
-من رفتم تند بشورين
-باشه برو
گلنار كه رفت من شروع كردم به كف مالی كردن ظرفا صنا آب كشي كرد براي اولين بار واقعاًسخت بود بايد مراقب می بودیم تا چيزي نشكنه، شستن ظرفا كه تموم شد كمرم رو صاف كردم از درد پا ديگه نا نداشتم
-صنا من ميرم لب اون جوي آب،پاهامو بشورم
-باشه منم اينارو جابه جا ميكنم ببريم آروم آروم كنار جوي آب رفتم پارچه ي دور پامو باز كردم پاهاي خونيمو توي آب سرد فرو بردم،همين كه دستم به كف پام رسيديه آخ بلند گفتم يهو صدايي از پشت سرم بلند شد
-درد داري؟
به عقب برگشتم نگاهم به پسري قد بلند و هيكلي افتاد كه موهاي كوتاه سياه و چهره ي مردونه اي داشت با چشماي قهوه اي ، اما نگاهش خشن نبود هنوز داشتم نگاهش ميكردم كه
گفت:چيزي تو صورتمه؟
سري تكون دادم
-نه نه ،يهو اومدين ترسيدم
كنارم نشست چوب توي دستش رو به آب زد
-به قيافت نمياد كه خدمتكار باشي ،مهموني؟
-يعني شما از قضايا خبر نداري؟
-از كدوم قضايا؟
-كشته شدن پسر ارباب،مگه شما پسر ارباب نيستين؟
-نكنه شما دختر فرهاد خاني و خواهر شاهين؟ بله و خون بس پسر ارباب
-پس زندگي سختي رو ميگذرونين
-از امروز زندگي سختمون شروع شده
و به پام اشاره كردم
-نيومده فلك شدی؟
-اين اولين پذيراييم بود
-بايد عادت كني،مراقب پات باش
بعد بلند شد و پشت به من شروع به رفتن کرد ، بلند داد زدم
-هي آقا اسمتو نگفتي
دستي تكون داد


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 8 الی 10 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان کاتیا دختر ارباب ، کانال تلگرام رمانکده ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی