فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 3 و 4

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 3 و 4

ویرایش: 1395/12/21
نویسنده: chaampol

دیدم که پدر چجوری دستاشو مشت کرد
شاهین داد زد:
از مادر زاده نشده کسی که دخترای ناز دونه و تحصیل کرده ی فرهاد خان رو به کلفتی بگیره
یکی از پسرای اتابک خان که نمیدونم کدومشون بود گفت :
پس اون برادر نامردتو پیدا کن تا خواهرای آفتاب مهتاب ندیدت زیر دستم کلفتی نکنه

_ما میریم فرهاد خان مهلت داری تا فردا همین موقع پسرتو تحویل بدی وگرنه طبق قانون ایل باید دو تا از دخترات
برای کلفتی و خون بسی بیان خونه ی من!و تا لحظه ی مرگ کلفت من میمونن!
این حرفا رو زد و با پسرا و دیگر آدماش رفتن
_ وای صنا چیکار کنیم ؟؟ حالا چی میشه؟؟؟
_نمیدونم اگه شهباز برگرده کشته میشه و اگر برنگرده ما به جاش خون بس میشیم
پدر و شاهین وارد سالن شدند
_میری و شهباز و هر گوری که هست پیدا میکنی ومیاری فهمیدی؟
شاهین : باشه پدر
همراه شوفر پدر جون و یه تعداد از ادماش رفتن من و صنا هم یواشکی از سالن رفتیم بیرون همه در حال تکاپو
بودن ، مادر شهربانو رفته بود خونه ی صنم
_میبینی صنا طی یک روز چقدر اتفاق میفته؟ اخه شهباز چرا باید با جمال پسر اتابک خان بزرگ بره شکار سر اون حیوون زبون بسته دعواشون بشه؟؟
_نمیدونم دلم شور میزنه اگه مارو خون بس بدن چی
_پدر جون هیچوقت نمیزاره ما خون بس شیم مطمئن باش
شاهین و چندتا از ادماش تا دیر وقت دنبال شهباز بودن اما انگار آب شده بود
شاهین خسته از گشتن بیهوده به عمارت برگشت بالا توی اتاقم بودم که صدای در اومد از جام بلند شدم تا برم پایین وسط سالن بالا بودم با صدای پچ پچ دو نفر سر جام ایستادم صدای شاهین و تشخیص دادم آروم داشت با یه نفر حرف میزد
_شهباز میگه من جمالو نکشتم ، قسم خورد اما کسی باور نمیکنه
صدای آروم مادر شهین تاج رو شنیدم :
شاهین شیرمو حلالت نمیکنم اگه جای شهبازو بگی...
_اما مادر اگه اون نیاد صنا و کاتیا رو میبرن
_برادرت مهم تره یا خواهرای ناتنیت؟؟
دیگه واینستادم حرفاشونو بشنوم عقب گرد کردم و وارد اتاقم شدم هنوز از شنیدن حرفای شاهین و مادر شهین تاج...
تو شوک بودم امکان نداشت پدر ما رو جای خون بها بده اما چیزی ته دلم شور میزد انگار گواه جزای بد میداد
شب سختی رو همه پشت سر گذاشتیم پدر تا صبح نخوابید مدام توحیاط عمارت قدم میزد ...
میدونستم اگه برم به پدر بگم که شاهین جای شهبازو میدونه باور نمیکرد پس آروم نشستم تا ببینم چی پیش خواهد آمد...
صبح بود که اتابک خان و سه تا از پسراش اومدن پدر دعوتشون کرد داخل عمارت من و صنا تو نشیمن بودیم پدر اونا رو به سالن مهمان برد خدمتکارا در حال جنب و جوش بودن برای بهترین پذیرایی یک ساعت تو سالن مهمان در حال حرف زدن بودن اما نمیدونستم اون تو چه خبره..


صبح بود که اتابک خان و سه تا از پسراش اومدن پدر دعوتشون کرد داخل عمارت من و صنا تو نشیمن بودیم پدر اونا رو به سالن مهمان برد خدمتکارا در حال جنب و جوش بودن برای بهترین پذیرایی یک ساعت تو سالن مهمان در حال حرف زدن بودن اما نمیدونستم اون تو چه خبره...

بالاخره اتابک خانو پسراش رفتن اما پدر خیلی عصبی و گرفته بود کسی جرات سوال پرسیدن هم نداشت شاهین و چند نفری دنبال شهباز رفتن اما بی فایده بود...
شهباز پیداش نبود که نبود...
نزدیک غروب آفتاب بود دوباره اتابک خان و بزرگان ده بالا و ده ما تو سالن مهمان عمارت ما جمع شدن بعد از
ساعتی صدای پدرم بلند شد که به اتابک خان گفت :
اتابک اگه بخوای این ده رو ول میکنم میرم اما دخترامو نمیدم هرچی بخوای میکنم...
_فرهاد خان خودتو بیشتر ازین خار نکن این یه رسم بین ماست تو اگه مرد بودی پسرتو پیدا میکردی تا دخترات مجبور به کلفتی نباشن!!
با این حرف اتابک خان دلم هوری ریخت و پاهام سست شد و به دیوار مهمان خانه تکیه دادم تا نیوفتم دستمو جلو
دهنم گرفتم باورم نمیشد که...یه روزی منو به عنوان خون بس ببرن من دختر فرهاد خان بزرگ باید برای کلفتی میرفتم ، منى كه دست به سیاه و سفید نمیزدم ، صدای پر از عجز پدرم بلند شد :
اتابک خان خودت دختر داری چطور دخترای نازپروردمو واسه کلفتی بفرستم؟؟
اتابک خان با صدای سردی گفت :
اگه پسر منم پسرتو میکشت منم نازگلو خون بس میدادم میدونی که فقط یه دختر دارم توام غصه نخور زن و دختر
فقط برای کلفتی هستند، توام بیخود به این ضعیفه ها بها دادی... تا فردا مهلت داری دختراتو بفرستی پشت دیوار روی زمین سر خوردم نگام خیره به درختای جلوم بود و اما ذهنم جای دیگه ای بود ، میدونستم اونجا خبری از لوس بودن و کار نکردن ، تا دیر وقت خوابیدن و... نيست
سرمو تکون دادمو و از جام بلند شدم با قدم های ناميزون و سست به سمت عمارت رفتم ....
پدر روی مبل مخصوص اش نشسته بود با دیدنم گفت :
کاتیا بیا اینجا
رفتم و روی مبل كنارى اش نشستم ، صنا و شهین تاج و شهربانو و شاهینم نشسته بودند
(مامان کجایی بهت نیاز دارم)
پدر صداشو صاف کرد و به تک تک مون نگاهی انداخت گفت :
شما همه میدونید خون بس چیه و این یه رسم و قانون كه از قدیم بین تمام خان ها و ارباب های ده ها بوده و هست...
دیدین من تمام سعیم رو کردم شهبازو پیدا کنم اما انگار آب شده توى زمین رفته ، شمادوتا میدونید چقدر دوستتون دارم و ديدين گذاشتم درس بخونید در حالیکه اکثریت دخترا بی سواد هستن ، الانم تمام سعیمو کردم حتی جلوی اتابک خان زانو زدم تا ببخشه و از شما بگذره ، اما نشد..


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 3 و 4 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان کاتیا دختر ارباب ، کانال تلگرام رمانکده ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی