فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خواب گل سرخ - قسمت سی و چهارم

خواب گل سرخ - قسمت سی و چهارم

ویرایش: 1395/12/21
نویسنده: chaampol


از روزی که پیشنهاد مسابقه ی اسکیت را به محسن دادم ؛ یکی دو روزی غیب شد.

به حامد سر نمی زد ؛ مگر آخر شب...
دیگر هرگز ؛ شب نمی ماند.

از آن روز ، تا روز مسابقه ؛ فقط به یک چیز فکر می کردم ؛
این یک مسابقه ی عادی نبود !

نشان دادن توانایی های فردی هم نبود ؛ اثبات توانایی ورزشی و بدنی هم نبود!

برنده ؛ مدال طلا نمی گرفت !...
این یک مسابقه ی حیثیتی بود.

مسابقه ای برای اینکه ثابت کنیم کدام یک ثابت قدمیم؟!
کدام یک صادق تریم ؟!
و عشق یعنی چه ؟!...

و دم از عشق زدن ؛ آسان است اما ؛ به راستی عاشق بودن چطور ؟

می خواستم بفهمد ؛ عشق به این آسانی نیست !
در حرف زدن زیباست ؛ ولی وقتی در عمل ؛ عشقت ؛ رقیبت میشود ؛ خودت رانشان می دهی.

آیا او ؛ حریف است یا معشوق ؟! اینجاست که فرق عاشق راستین و دروغین ؛ معلوم میشود...


در عشق واقعی ؛ به نظرم باید آماده باشی همه چیزت را به خاطر معشوق ؛ از دست بدهی ؛...

پس مسابقه ی سختی بود !

من فکر می کنم ؛ محسن باهوش تر از آن بود که این را نفهمیده باشد !

در این مسابقه ؛ شاید برنده ؛ بازنده بود و بازنده ؛ برنده !...

بستگی داشت ؛...
بستگی به خیلی چیزها...

من با استادم ؛ مسابقه می دادم که برای تیم ملی انتخابش کرده بودند.

استادی که تمام فوت و فن این ورزش را بلد بود و از کودکی ؛ اسکیت زیر پایش بود ؛...

و من دختری با جثه ی نحیف ؛ که تازه اسکیت یاد گرفته بودم ! و فقط سرسختی ؛ مرا بر آن داشته بود که اسکیت باز خوبی باشم ؛...

نه برترین اسکیت باز دختری که وجود داشت ؛...
فقط یکی از خوب ها...

اما همین یکی از خوب ها ؛
می خواست با یکی از بهترین ها مسابقه دهد !...
یکی از بهترین مربی ها !

چرا ؟!
و شرط فرد برنده چه بود ؟!

باید مسابقه انجام می شد ؛ تا طرف برنده ؛ شرط خود را اعلام می کرد.

اکنون نمی توانستم حتی درباره شرط ؛ فکر کنم ؛...

اکنون فقط باید برنده می شدم و دلیل داشت !

مینا را صدا کردم و گفتم :
ببین ! دوست پسرت ؛ معلم اسکیت بوده؛ نه؟ تو همون پارک ؟

گفت : فرید ؟! آره ... چطور ؟

گفتم : حدس زدم ؛ از نوع حرف زدن محسن درباره ش ؛ حس کردم خصومتی بینشون وجود داره...یاشایدم یه نوع رقابت...نمیدونم !...

از برخورد بدی که تو ؛ اوایلش با محسن داشتی ؛ از اینکه محسن به فرید میگفت پفیوز !....کلا حدس زدم ؛ فرید رقیب عشقیش نبوده ؛ رقیب کاریشه !....

حالا هرچی که هست ؛ ببینم فرید اونقدر معتاد نیست که نتونه اسکیت کنه ؛ درسته ؟!

گفت : نه ! خیلی هم خوب کار می کنه. ولش کنی از اینجا تا توچالو ؛ با اسکیت میره و برمیگرده ....
اعتیادشم تحت کنترله....
الان که تو ترکه ؛ بعدشم اسکیت تو خون این پسره !

محسن همیشه دروغکی می گفت ؛ اون شاگردشه ! کدوم شاگرد بابا؟!

فرید ؛ بچه گیاش اسکیت رو ؛ کانادا یاد گرفته ؛ بهترین مربی بود ؛ قبل از اینکه معتاد شه ! من اول ؛ شاگرد محسن بودم ؛ دو جلسه....

اما کار فریدو که دیدم ؛ رفتم شاگرد اون بشم.... اما دیگه متاسفانه ؛ بخاطر اعتیاد ؛ داشتن بیرونش میکردن !

شایدم محسن براش زده بود...

گفتم : ببین ؛ یه چیزی می گم ؛ منو مسخره نکنی یه وقت !....

ولی من می خوام ؛ فرید یه مدت ؛ معلمم بشه !

چشمان مینا از تعجب گرد شد.

گفتم : حالا نوبت توئه که به من کمک کنی !

فقط می خوام ازش؛ یه سری فوت و فن استقامت یاد بگیرم...

مسابقه ی ما ، مسابقه ی تکنیک نیست! ؛ مسابقه ی سرعت و استقامته !

هرکی بتونه از اول بلوار کشاورز ؛ تا میدون هفت تیر رو ؛ بدون اینکه زمین بخوره ؛ بدون اینکه تصادف کنه ؛ یا بدون لحظه ای مکث ؛ تا آخر بره ؛ برنده ست...

هر کی سریع تر به خط پایان برسه ؛ برنده ست!

همه جام اعلام میکنیم ؛ مجوزشم ؛ از طرف باشگاه خود محسن میگیریم...

من فقط الان یه کم کمک لازم دارم ؛ بهش میگی بیاد ؟

گفت : فرید به تو اسکیت یاد بده ؟... برای مسابقه با محسن ؟!

چرا می خوای این کارو کنی مانا جان؟
این خودکشیه !... محسن وارده ؛ تو کارش !

خودمونیم ولی...تا حال همه رو زمین زده ؛ اما زمین نخورده !

گفتم : پدرم می گفت مرد در عمل شناخته میشه !به خصوص مرد عاشق!


میخوام توی موقعیت عمل ؛ قرارش بدم...باید بشناسمش...
ازدواج شوخی نیست!

فقط فرید باید یه کم ؛ روشهای استقامتو یادم بده !

اگه ؛ یه دفعه یه موتور بپیچه ؛ یا یه دفعه ؛ یه ماشین بیاد...یا حتی محسن طرفم بیاد و جلوی راهمو بگیره ؛ من چیکار کنم ؟!

من اینارو بلد نیستم !....بهش میگی؟!

مینا سرش را به علامت تایید تکان داد...


منبع: کانال رسمی چیستا یثربی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره خواب گل سرخ - قسمت سی و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، چیستا یثربی ، کانال رسمی چیستا یثربی ، خواب گل سرخ ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت سی و چهارم