فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سیزدهم - ب

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سیزدهم - ب

ویرایش: 1395/12/23
نویسنده: chaampol
چینى که جیسن در نبود خودش معرفى کرده دارد.
جیسن، خبر از مطمئن بودن و درستى کارش داده .
با ذهنى پریشان و افکارى مغشوش و درهم ،به سختى به خواب مى رود.
***
احساس تلخى وجودش را گرفته... به سرعت در امتداد خیابان راه مى افتد ، آرزو مى کند هانیه بود.
دردى خفیف رفته رفته در سینه اش جا مى گیرد ،جاى درد را با انگشتهاش لمس مى کند .
کیفیت دردش، از نوع تنهایى ست .
وکیل در دفتر وکالتش تنهاست. با تعجب نگاهى مى کند... شاید اشتباه آمده!
مرد سرى تکان مى دهد و نامدار براندازش مى کند.
مردى ریز اندام ،میانسال با سبیلى کم پشت و نازک.... چشمانى چون روباه پیر ،دانا و هوشیار .
وکیل روى میز خم مى شود و با انگشت هایش آرام روى آن ضرب مى گیرد .
- من وقت زیادى ندارم ،تا جایى که می دونم وقت تو هم تنگه ،... بررسى هات تموم شد شروع
کنیم؟
- از کجا؟
- از همونجا که گفتنى باشه!
- نحوه ی عملکردتون؟!
نوشیدنى براى نامدار مى ریزد و لیوان را به سمتش سر مى دهد.
بر شدت تعجبش هر لحظه اضافه مى شود ، تا امروز با شخصى اینچنینى برخورد نداشته.
- تا جایى که به شما مربوط باشه، قانونى!
- از نظر شما اصلاً فایده اى داره؟!
چشمان حیله گرش برقى مى زند ،سرش را به سمت بالا و پایین تکان مى دهد .
- معتقدم گاهى لازمه مردم خودشون قانون رو بدست بگیرن!
نامدار نگاهى به لیوان درون دستش مى کند و دانه هاى حباب که از ته لیوان بالا مى آیند.
- اون برادرمه...
لبخندى مرموز به چهره ی بدگمان نامدار مى زند.
اما خب این کارها چه فایده اى داره ؟....وقتى وکالیى هستن که در قبال پول، تو رو از هر معرکه
اى نجات مى دن،... چطور شروع شد؟
تعریف مى کند ....از اولش .
همانطور که به توضیحات نامدار گوش مى دهد، به دقت پرونده را وارسى مى کند .
در پایان توضیحاتش ،اضافه مى کند:
- هر کارى مى کنین ،باید درست انجام بشه.
کار خواندنش که تمام مى شود، نگاهى به نامدار مى اندازد، تلخى کلامش وکیل ریزه نقش را
دقایقى خاموش مى کند؛ بعد مى گوید:
-اگر اشتباه نکنم دیر وقته ،حتماً منتظرت هستن!
نامدار کتش را مى پوشد و به سمت در حرکت مى کند ،صداى وکیل پیر را از پشت سر مى شنود .
- در کمتر از شش ماه همه چى روبراه مى شه ....انگار هیچ اتفاقى نیفتاده!
با گفتن |امیدوارم| ،دفتر را ترک مى کند .
در پیاده رو مى ایستد ،متفکر به نقطه اى نامعلوم خیره مى شود.
بازگو کردن آن مسائل باعث شده یک جور حالت لختى و خستگى پیدا کند ....اما در عین حال
رضایت هم از این ملاقات دارد.
***
وارد خانه مى شود ....مهرانه کنار شومینه ی روشن نشسته تا خودش را گرم نگهدارد .
نگاه شکوه آلودش را به نامدار که در آستانه ی در ایستاده مى گرداند ....تا آن روز سابقه نداشته
دیر یا بى خبر بیاید.
قلب نامدار از دیدن مژه هاى خیس و پلک متورمش به درد مى آید.
مهرانه مى نالد:
- کجا بودین آقا....با نریمان گلاویز شدین؟
نامدار مى خندد.
- مهرانه ....عزیز دل من ،چطور شد که خیال کردى با نریمان درگیر شدم ؟!
دست مى اندازد دور شانه هاى لرزانش.
- رفته بودم مهمونى ،خواستم یه امشب رو خوش بگذرونم!
نگاه تندى به نامدار مى کند ،نگرانى بابت نامدار باعث شده نتواند جلوى تندى کلامش را بگیرد .
- خودتو باهوش می دونى ،آره؟؟ خیال مى کنى نمى تونم از نگاهت بفهمم ؟؟؟من بزرگت کردم!
بغضش مى ترکد.
- بمیرم براى این همه سردر گمیت ،بمیرم و نبینم این همه تنهاییت رو...
مهرانه را به سمت اتاقش هدایت مى کند.
- معذرت مى خوام نگرانت کردم ،همه چى روبراهه مهرانه ،همه چیز ....با خیال راحت بخواب!
در لحظه ی آخر، تردید را در چشمهاى قانع نشده ی مهرانه مى بیند.
طاقت ندارد پیرزن با دل نگران به خواب برود.
- راستى ،خبر خوش دارم برات! عزیز دردونه ات مى خواد زن بگیره!
مى خندد.
- عاشق شده مهرانه! باورت مى شه؟! انگار همین دیروز به دنیا اومد!
به نظر مى رسد حتى این خبر هم شادش نکرده ، آهى مى کشد و نگاه از نامدار مى گیرد. طاقت ندارد بیشتر از این عجزش را ببیند.
- خدا به همراهش ،حتماً دختر خوبیه ، آدم زن خوب رو نمى تونه تو مدت کوتاه بوجود بیاره ،یا بده
کارخونه بسازن یا حتى از بازار بخره...
به طرف حمام حرکت مى کند ،درون آینه ی بزرگ متصل به دیوار، به صورت خودش نگاه مى کند؛حق با مهرانه است درست همان چیزى که احساس مى کند: تنها و سردرگم!
پنج شنبه، حمید، هانیه و مهربان را برده شاه عبدالعظیم. دو نفری رفته اند تا به بهانه ی |یاد قدیم
کردن|، هانیه با مهربان، درباره ی امیرعلی و نازنین صحبت کند.
امیرعلی می داند. ظهر زودتر از دفتر بیرون می زند و به طرف خانه ی نازنین می راند.
عطا در حیاط، ماشینش را می شورد که امیرعلی می رسد.
دخترها بالا هستند.
نازنین کلافه است. دقیقا از همان وقت که عطا گفته امیرعلی به خاطر مشکل سربازی، باید
برگردد. پیش چشمِ مهربان و نهال و عطا، گلدان از دستش افتاده بود و هزار تکه شد


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سیزدهم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و سیزدهم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، توت فرنگی ، عطا