فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سیزدهم - ج

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سیزدهم - ج

ویرایش: 1395/12/23
نویسنده: chaampol
ه بود؛ مثل قلبش.
خوب بود نهال خرابکاریش را ماست مالی کرده بود!
صدای امیرعلی را از حیاط شنیده. بغض راه گلوش را بسته. دردی دارد که نمی تواند با هیچ کس
درمیان بگذارد. نهال، میداند خواهرش یک چیزیش هست... میداند دردی دارد که حدس زدنش
سخت هم نیست ولی نازنین را خوب می شناسد. اهل حرف زدن و درد دل کردن نیست؛ حتا با
نهال. از صبح تلاش کرده حال و هوای نازنین را عوض کند. عطا هم بدون هماهنگی کمکش کرده.
- می خوای بریم کمک عطا ما شین بشوریم؟! انگار هوای حیاط خوبه ها!
از کوره در می رود.
شروع می کند به بد و بیراه گفتن به نهال. متهمش می کند با عطا دست به یکی کرده اند تا
حرصش بدهند. بدون اینکه بفهمد، صداش بالا رفته.
نهال ادایی در می آورد و می پرسد: تو چته خانوم جان؟!
همین جمله کافی ست تا در هم بشکند. اشکش سرایز شود و به دستشویی پناه ببرد.
از سر و صدایشان، عطا و امیرعلی بالا آمده اند.
عطا نگاه متعجبش را به نهال می دوزد. تا حالا سابقه نداشته صدای نازنین بلند شود. دنبال دلیلی قانع کننده برای این رفتار، در صورت نهال می گردد و می پرسد: چی شده؟!
چه جوابی بدهد؟! |خواهر مغرور و دل نازکم عاشق شده؟!| نگاه مستاصلش را به آنها می دوزد و
در جواب، فقط تعارف می کند:
- بیاین تو!
امیرعلی، نگاهش را در خانه می چرخاند و روی نهال ثابت می کند.
امیرعطا می گوید: باید یه سر برم بانک. دیر برسم تعطیل می کنن، کارای شنبه م میمونه رو هوا.
امیرعلی می گوید: تو برو... من هستم تا بیای.
عطا می گوید |فعلا...| و از نهال می پرسد | چیزی نمی خواین؟|
نهال با سر جواب می دهد نه.
عطا همانطور که به راهرو می رود، می گوید: باز به هم نجنگین؟!
نهال نفسش را با حرص بیرون می دهد.
- بیا بشین ببینم چه گلی به سرم بگیرم... فعال که قهره... چیزی می خوری؟
- نه... برو ببین چطوره.
نهال در دل پوزخند می زند. |نهال نیستم اگه امروز دست شما رو تو دست هم نذارم!| و جواب می
دهد: فعال که تو استراحتگاهه. بذار بیاد بیرون، میرم.
نگاه امیرعلی استفهام آمیز می شود.
- کجا رفته؟! استراحتگاه کجاست؟
ریز می خندد.
- مستراح جانم! مستراح!
و با مکث، اضافه می کند: دستشویی بابا!
فکری شیطانی به سرش می زند. بی صدا به اتاق نازنین می رود. جز چراغ خواب کنار تختش که نور کمی دارد، چراغ دیگری روشن نیست. پرده ها را هم کامل کشیده. یک لحظه تصویر خانوم
هویشام در ذهنش نقش می بندد. تک خنده ای می کند. مطمئنا نمی خواهد به سرنوشت استال
دچار شود!
دنبال یک سنگر برای پیاده کردن افکار شیطانی اش می گردد. بالای تخت، حد فاصل تخت و کمد، به اندازه ی دو نفر جا هست. می رود و آنجا منتظر می نشیند.
امیرعلی بلند می شود، نگاهی کلی به خانه می اندازد. اولین بار است به خانه ی آنها آمده.
از فضای سنتی و فرشهای بزرگ الکیِ خانه ی مهربان خبری نیست اما به خانه ی امیررضا هم
شباهت ندارد که کاملا امروزی مبله شده. باید با نازنین صحبت کند. اضطرابش با موافقت نامدار
برای آمدن کمتر شده ولی نازنین تنها کسی ست که می تواند بهش آرامش بدهد.
سه طبقه خانه، اولی پشتی و حال و هوای سنتی، دومی نیمه مدرن و سومی، امروزی تر...
نگاهش را از دری که نهال واردش شده می گیرد. می خواهد نازنین را ببیند. خیره می ماند روی دو
تابلو فرشِ قاب شده ی روی دیوار. هر دو جملاتی عربی دارند. پشت پنجره می ایستد و به حیاط
نگاه می کند. بیقرار است.
پنج دقیقه گذشته و نازنین هنوز نیامده. حوصله ی نهال کم کم سر می رود. شروع می کند به
سرک کشیدن، دور و برش. چشمش می افتد به جلد سررسیدی که گوشه اش از زیر بالش بیرون
زده. با اینکه می داند کارش اشتباه است، ولی ک ی به درستیِ کارش فکر کرده که اینبار بکند؟!
ده دقیقه است نشسته و مبهوت نوشته های نازنین است که بالاخره در اتاق باز می شود و نازنین
داخل می آید.
بی توجه به نهال، به سمت جانمازش می رود. آن را روی زمین پهن می کند و مشغول نماز خواندن
می شود.
نهال هم با فراغ بال می نشیند و ادامه ی خاطرات را می خواند و در تمام مدت، با خواندن هر
سطر، متعجب تر از قبل، به نازنین نگاه می کند.
نماز نازنین تمام می شود. جانماز را جمع می کند ؛ چادر سفید و نازکش را روی دوشش انداخته.
می رود سمت تخت. احساس سرما می کند. تصمیم می گیرد بالشش را بردارد، کنار شوفاژ بگذارد
و بخوابد. سردرد و حالت تهوع دارد. ذهنش به قدری مشغول است که متوجه حضور نهال نشده.
نهال فکر می کند از همان اول، لو رفته و فقط به خاطر اینکه باهاش قهر است، محلش نمی گذارد.
سعی دارد مجبورش کند نازنین نگاهش کند.
به خوبی می داند قلب نازنین چقدر بخشنده است.
صورتش را به یک سمت جمع می کند و پنجه هایش را باز. همین که نازنین خم می شود بالش را بردارد، به سمت او خیز برمی دارد.
امیرعلی، کنار پنجره، غرق فکر است که صدای جیغ هیستریک نازنین را می شنود. با عجله به
سمت اتاق می رود و وارد می شود.
نه


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سیزدهم - ج نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و نهم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، توت فرنگی ، عطا