فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سیزدهم - د

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سیزدهم - د

ویرایش: 1395/12/23
نویسنده: chaampol
ال، دستپاچه فقط داد می زند: نازنین! منم! نترس خواهری!...
به امیرعلی نگاه می کند.
- تو رو خدا یه کاری بکن...
امیرعلی که جلوی در خشکش زده، به سمتشان می رود. چادر نازنین روی شانه هاش است و همه
ی تنش مثل بید می لرزد.
نمی داند باید چه کار کند. می ترسد بهش دست بزند و اوضاع را خراب تر کند. دفعه ی قبل خوب در خاطرش مانده.
به سمتش می رود و صداش می زند.
- نازنین!... نازنین خانوم!
لرز همچنان ادامه دارد.
دستش را جلو می برد و آهسته از روی چادر، به بازوی او فشاری وارد می کند.
- بهتره بشینی... آروم باش!
نازنین، با چشمهایی که از ترس گرد شده اند، نگاهش می کند. تازه متوجه فشارملایمی می شود
که امیرعلی به دستش می آورد تا روی تخت بنشاندش.
- نهال... یه کم آب بیار براش...
معذب می نشیند ولی می ترسد حرفی بزند که باز امیرعلی برنجد. نمی خواهد این دم آخری باز
همه چیز به هم بریزد. به علاوه قبلا دیده که امیرعلی دست نهال را هم همینطور گرفته.
اتفاق لحظات قبل، کمرنگ شده. حالا حضور نزدیک امیرعلی، همه ی حواسش را به خودش جلب
کرده.
نهال با لیوان آب قند برمی گردد. هر دو روی تخت نشسته اند. نگاهی به فاصله ی بینشان می کند
و از سرش می گذرد | ارزششو داشت!|
لیوان را به طرف نازنین می گیرد.
-بخور خواهری...
نازنین امیدوار است امیرعلی دست از نوازشش بردارد. او که نمی داند این نوازشها که براش
عادی ست، چه آتشی به جانش می اندازد.
زمزمه می کند: من خوبم...
نگرانی در صورت امیرعلی موج می زند.
آب قند را از نهال می گیرد و به سمت لبهای نازنین می برد.
- بهتره بخوری... صورتت بیرنگ شده.
نهال، کمی دو دوتا چهار تا می کند و به سمت در می رود.
- من برم از گلخونه ی مهربان گلاب بیارم... میگه واسه شربت قند و فشار خوبه.
همین که می خواهد بیرون برود، نازنین می گوید: برای چی پشت تختم مثل یعجوج معجوج چمبره
زده بودی؟!
نمی خواهد بگوید ولی نازنین خودش نمی گذارد ساکت بماند! در را باز می کند که راه فرار داشته
باشد و می گوید: دست خودم نبود... هر کی اون نوشته ها رو بخونه همین شکلی میشه.
ابرویی بالا می اندازد و ادامه می دهد:
زن که باشی


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سیزدهم - د نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و سیزدهم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، توت فرنگی ، عطا