فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت سی و سوم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت سی و سوم

ویرایش: 1395/12/23
نویسنده: chaampol

امیر:
- مهم نیست، تو مثل این که کار داري؟!
- بله، دارم یه غذایی رو می پزم که تا حالا تو عمرم نپختم.
امیر خنده ي بلندي کرد و گفت:
- حتما فسنجون؟
تعجب کردم و با بهت گفتم:
- شما از کجا می دونی؟
امیر:
- مادرِ من عاشقِ فسنجونه. حتما ازش پرسیدي چی می خوره و اونم این غذا رو گفته، درسته؟
- بله و من گفتم بلدم و الان گیر افتادم. دستوراي توي اینترنتم همش با هم متفاوته، نمی دونم بالاخره بهش رب بزنم یا نه؟
نمی دونم با گوشت چرخی کوفته ریزه توش بریزیم یا با مرغ بپزم؟ اَه! عصبیم.
امیر بلند خندید.
- خیلی ببخشیدا، خیلی مسخره اید! به بدبختیِ آدما نمی خندن جناب!
امیر:
- من می تونم تو چند تا مورد بهت کمک کنم.
ذوق زده گفتم:
- چی؟
امیر:
- آروم بابا، کر شدم دختر! خُب اول می گم که مامان فسنجون رو ترش دوست داره، یعنی فقط ربِ انارِ ترش بزن و شکر هم
اصلا نزن.
- واي مرسی، اینم یکی از سوالا بود. بازم کمک داري؟
امیر خندید.
- مامان فسنجون رو با کوفته ریزه دوست داره.
- ایول.
امیر:
- گردو رو هم رنده کن، خُرد نکن.
- واي! خیلی کمک کردي امیر، یه پا آشپزي واسه ي خودت ها!
امیر:
- بله دیگه، وقتی از بچگی کنارِ دست
مادرم بودم و هر هفته سه بار فسنجون می خوردیم یاد می گیرم دیگه.
بلند خندیدم.
- هفته اي سه بار؟!
امیرم خندید.
- بله. خانمِ پندگو بدبختی آدما خنده نداره ها! خُب، فعلا کاري نداري؟
- نه مرسی، خیلی کمکم کردي ممنون.
امیر:
- قابلی نداشت خانمِ آشپز. بازم کمک خواستی بهم زنگ بزن.
- مرسی.
ذوق زده بدون جواب دادن بهش قطع کردم و مشغولِ پختن شدم. لبخند مرموزي گوشه ي لبم بود. ساعت هشت بود و تقریبا
غذاهام کامل آماده شده بود. خیلی بوي غذا گرفتم ولی اصلا حسِ حمام رفتن رو نداشتم، تازه چند ساعت نبود رفته بودم!
دست و صورتم رو شُستم و لباسام رو در آوردم و کلی ادکلن زدم. یه پیرهن کوتاه تا بالاي زانوم پوشیدم که تنگ، آستین حلقه
اي و به رنگ لیمویی بود و ساق شلواريِ کوتاهی تا زیرِ زانوم به رنگ
بنفش پوشیدم. همیشه عاشقِ ترکیب رنگ
زرد و بنفش
بودم. دمپاییم رو هم دیگه نپوشیدم. خودموت رو توي آینه نگاه کردم. چشماي سبز آبیم بیشتر به سبز می زد. بازم مداد
سیاهی
دورِ چشمام کشیدم و رفتم پایین. مادر جون و آنا توي سالن داشتن فیلم می دیدن. مادر جون با دیدنم لبخندي زد و گفت:
- خسته نباشی عزیزم.
- مرسی.
آنا جون:
- دختر ماشاا... چه قدر تو خوشگلی! هر لباسی می پوشی خوشگلیت بیشتر می شه، یه اسپند براي خودت دود کن.
- آنا جون! دیگه اغراق نکن، اسپند واسه چمه؟
نشستم نزدیکشون.
- غذا حاضره ها.
آنا جون ابرویی بالا انداخت و گفت:
- فسنجون هم پختی؟
لبخند مرموزي زدم و گفتم:
- بله که پختم.
مادر جون:
- دخترم یه پا هنرمنده آنا جان.
- اوه! چه قدر هندونه زیر بغلم رفت.
آنا و مادر جون خندیدن.
- من می رم میز رو بچینم، شما هم زود بیاید.
رفتم و خیلی با سلیقه میز رو چیدم. طعم هر دو خورشت فوق العاده شده بود. با این که اولین بار بود فسنجون پختم ولی این
قدر خوش طعم بود که نگو! حدود یه ربع بعد نشستیم و تا پایانِ غذا کسی حرفی نزد. بعد از غذا آنا جون گفت:
- واقعا خوشمزه بود، عالی بود. فکر نمی کردم دخترِ جوونی به سنِ تو بتونه این همه خوب آشپزي کنه!
- همه رو مدیونِ مادر جونم هستم.
مادر جون:
- ولی فسنجون رو من یادت ندادم.
- خُب ... خُب بلد بودم.
بعد از شُستن ظرف ها همه نشستیم روي مبل ها و داشتیم میوه و چاي می خوردیم که دیدم مشغولن، منم رفتم به اتاقم کمی
کتاب خوندم و بعد رفتم دستشویی. قرار بود آژانس بیاد دنبالِ آنا جون. با صداي آیفون سریع از دستشویی زدم بیرون و رفتم تو
سالن که کاش نمی رفتم! با لبخند
روي لبم همین که پام رو توي سالن گذاشتم چشمم خورد به امیر! اونم نگاهش که بهم
افتاد با تعجب و بهت بلند شد. انگار لال شده بودم. با نگاه خیره ي امیر سرخ شده یه قدم عقب رفتم. هنوز نگاهم تو نگاهش
قفل بود. چرا هیچ کس توي سالن نیست؟!
امیر:
- سلا ... م.
کشیدن کلماتش دست
خودش نبود، مات شده بود. خاك تو سرم، آبروم رفت. امیر کلافه سعی داشت نگاهش رو از روم برداره
که نمی تونست و همش زل زده بود بهم. سریع برگشتم و دویدم توي اتاقم. در رو بستم و تکیه به در سر خوردم روي زمین
نشستم. اشکم بی اختیار ریخت. دوست نداشتم منو این جوري ببینه. چرا؟ خدایا چرا؟
ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت سی و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی