فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت سی و پنجم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت سی و پنجم

ویرایش: 1395/12/23
نویسنده: chaampol

- بی شرم، خجالت بکش. به احترامِ همون یه برخوردي که داشتیم چیزي نمی گم وگرنه بد جور حالت رو می گرفتم.
آرسام:
- من عاشقِ حال گیري از طرف
جنسِ مخالفم.
رو اعصابم داشت یورتمه می رفت.
- حالم از خودت و حرف زدنت به هم می خوره. دیگه هم مزاحمِ امیر نمی شی، فهمیدي؟
آرسام:
- چشم، امر دیگه؟
- کوفت.
تلفن رو قطع کردم و به صورت
پر از خشم امیر نگاه کردم. نگاه خشمگینش توي نگاه خشمگینم قفل بود. حس کردم در حالِ
ذوب شدنم. سرخی خشم رفت و سرخیِ شرم به جاش روي گونه هام نشست اما ... اما امیر همچنان عصبی بود و نفس هاي
کشدارش داغونم می کرد. خواستم از میزش دور شم که مچ دستم رو از روي مانتوم گرفت.
نگاش کردم. حرفی نزد. فقط چشماش تو چشمام قفل شده بود، نگاهش داشت آتیشم می زد. حرف نمی زد اما نگاهش یک
دنیا حرف بود! بالاخره به حرف اومد.
امیر:
- حتی نمی خوام باهاش همکلام شی.
تعجب کردم. چشماي گردم رو که دید بازم ادامه داد:
- تو ارزشت خیلی بالاتر از این حرفاست که با همچین آدمی همکلام شی.
نگاهش داشت برق می زد. ذوق زده بودم. اینم یه جور اعتراف بود؟
فشاري به مچ دستم داد و آروم ولش کرد و تند از اتاق بیرون رفت و منو با کلی رویا به حال خودم گذاشت. هر لحظه منتظر
بودم برگرده ولی تا ساعت
پایان کار برنگشت. ناراحت و سرخورده رفتم خونه، وارد شدم و سلام کردم. مادر جون با تیپِ خاصی
اومد جلوم.
مادر جون:
- سلام، چی شده؟ چرا این شکلی هستی؟
- خستم، خیلی.
مادر جون:
- نباش، امشب دعوتیم.
- کجا؟
مادر جون:
- خونه ي آقاي سالاري. آنا جون شام دعوتمون کرده.
از رفتارِ امیر و نیومدنش توي اتاق عصبی بودم.
- من نمیام، حوصله ندارم.
مادر جون:
- خجالت بکش، رد کردنِ دعوت کسی زشته.
- شما برید، من نمیام.
مادر جون:
- خودت می دونی بدونِ تو جایی نمی رم، پس زود حاضر شو.
- مادر جون!
مادر جون:
- مرگ! یه ربعه پایینی.
- واقعا ممنون ازتون.
مادر جون لبخندي زد و صورتم رو بوسید.
- خواهش می کنم عزیزم، زود حاضر شو.
- چشم.
سریع رفتم بالا و یه دوشِ پنج دقیقه اي گرفتم، جین مشکی همراه با تونیک سبزي پوشیدم و روسريِ ساتن خوشگل سبزم رو
هم همراه
مانتوي مشکی، کیف و کفشِ مشکی پوشیدم و رفتم پایین. مادر جون با دیدنم بلند شد.
مادر جون:
- مثل همیشه خوش تیپ! بریم.
- سوییچم رو بر نداشتم.
مادر جون:
- با ماشینِ من می ریم. بیا، خسته اي خودم می رونم.
از خدا خواسته رفتم و سه سوته رسیدیم. اولین بار بود می رفتم خونشون. وارد یه باغِ بزرگ شدیم. ماشین رو مادر جون برد
داخل. پیاده شدیم و همراه
هم رفتیم. سالاري و آنا جون جلوي در به استقبالمون اومده بودن. هر چی نگاه کردم امیر رو ندیدم.
کلافه باهاشون سلام و علیکی کردم و وارد شدیم. خونشون خیلی قشنگ بود، سالنش گرد با پنجره ها گرد و طرح هاي
سنتی، واقعا زیبا بود. آنا جون ما رو به اتاقی برد و لباسامون رو در آوردیم. گره ي روسریم رو شل تر کردم و وارد
پذیرایی شدم.
آنا جون همش چشمش به ساعت بود و در حالِ شماره گرفتن و مدام به سالاري چشم و ابرو می اومد. نگران شده بودم. حس
بدي داشتم. حس می کردم نبود
امیر با همه ي این دلشوره ها در ارتباطه! با صداي زنگ
در آنا جون خوشحال در رو باز کرد و
نشست. سالاري هم لبخندي به روش زد، بیرون فرستادن نفس راحتشون رو شنیدم ولی نمی دونم چرا دلشوره ي من هنوز
برطرف نشده بود. با صداي درِ سالن هممون چشم به در دوختیم. بعد از چند لحظه امیر وارد شد. هممون با دیدنش حرف زدن
یادمون رفت. مات شده بودم! خداي من!
امیر بود که سرش رو خم کرده و با دستش روي شکمش فشار می آورد. بازوش آستینش پاره بود و خونریزي داشت. سرش رو
بالا آورد و با دیدنِ ما اول چشماش گرد شد، بعد بی رمق با تکیه به دیوار کناري روي زمین سر خورد و ناله ي دردناکی سر
داد.

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت سی و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی