فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت سی و چهارم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت سی و چهارم

ویرایش: 1395/12/23
نویسنده: chaampol

با صداي درِ اتاق اشکام رو پاك کردم و در رو باز کردم. آنا جون بود. نگاهی بهم کرد و بغلم کرد.
آنا جون:
- صداي گریه ات رو شنیدم. امیر گفت چی شده. گریه نداره دخترم، تقصیر تو نبوده عزیزم. اتفاقه می افته. در ضمن، امیرم
چشم پاکه دختر. پس جاي نگرانی نیست، نشنیدي می گن یه نظر حلاله؟
چرا شنیده بودم ولی یه نظر نبود که حداقل بیست ثانیه بود! هر ثانیه رو بگیري یه نظر می شه بیست نظر. خودم رو ازش جدا
کردم و با گریه گفتم:
- یه نظر نبود آنا جون!
مثل بچه ها ادامه دادم:
- هر ثانیه رو یه نظر بگیریم می شه بیست نظر، حداقل!
آنا جون اول با چشماي گرد نگام کرد، بعد بلند زد زیرِ خنده. محکم بغلم کرد. داشتم له می شدم. به زور خودم رو از بغلش
کشیدم بیرون. آنا جون نگاه شیطونی بهم کرد و گفت:
- پسرم براي اولین بار عجب چیزي هم دید زده.
با ناراحتی نگاش کردم.
- آنا جون! داشتیم؟
آنا جون بازم خندید و گفت:
- دور از شوخی دخترم، امیرم چشمش پاکه، ناراحت نباش. خودشم خیلی ناراحت شده بود که بی خبر اومده بود. وقتی گفتم
صداي گریه شنیدم بی وقفه گفت چی شده. از خودش ناراحت بود که چرا بی خبر اومده تو سالن.
- یعنی عیبی نداره؟
آنا جون بازم خندید و گفت:
- نه بابا، اگرم داشته باشه دیگه تموم شده و نمی شه به عقب برگشت.
- آنا جون، شما اصلا دلداري دادن بلد نیستی، بدتر تو دلم رو خالی می کنی.
آنا جون ازم خداحافظی کرد و رفت. منم همراه
مادر جون کمی فیلم دیدیم و بعد خوابیدیم.
صبح که از خواب بیدار شدم سریع حاضر شدم و زدم بیرون. به شرکت که رسیدم تازه یاد خرابکاريِ دیشبم افتادم. دودل شدم،
می ترسیدم برم. یعنی برخورد
امیر چه جوریه؟ نکنه به روم بیاره؟ اگه به روم بیاره می میرم! با قدم هاي سست رفتم بالا و
همش دعا می کردم که امیر رو الان نبینم که بله! مثلِ همیشه که شانسم خوشگله این بارم خوشگل بود و همین که وارد
شدم امیر رو در حالِ ورود به اتاقمون دیدم که چاي دستش بود، اونم با دیدنِ من هول شد و کمی از چاییش ریخت روي
دستش. توي این هیر و ویر خندم گرفته بود. آخه بیچاره دستش سوخت! سلام آرومی کردم و از کنارش سریع رفتم توي اتاق.
اونم وارد شد. هیچ کدوم حرفی نمی زدیم. انگار اصلا اتفاقی نیفتاده. با صداي گوشیِ امیر، نگام به نگاش افتاد. نگاش به
سمت
گوشیش رفت، بعد عصبی گفت:
- لعنتی.
ناخودآگاه گفتم:
- کیه؟
اونم پوزخندي زد و گفت:
- عاشق و شیداي شما.
اخمی کردم و گفتم:
- چرا بازم زنگ می زنه؟
امیر:
- هه! کجاي کاري!. هر روز و هر شب کارشه، دیوونم کرده! می گه این دفعه فرق داره، می گه واقعا عاشق شده.
- غلط کرده.
چشماي گرد شده ي امیر رو که دیدم، فهمیدم سوتی دادم. بالاخره پسر داییش بود! فکر کنم نباید فحش می دادم! امیر
لبخندي زد. بازم صداي زنگ بلند شد. بی اراده بلند شدم و با قدم هاي بلند رفتم سمتش و گوشی رو از دستش بیرون کشیدم
و زدم روي اسپیکر.
- بفرمایید.
امیر ابروهاش رفته بود بالا!
آرسام:
- سلام. اوم، ببخشید، فکر کنم اشتباه گرفتم.
- نخیر، کاملا درسته.
آرسام:
- نه، من ... من با امیر کار دارم.
- این جا نیست. در ضمن، مگه نمی خواستی با من حرف بزنی؟
چند لحظه سکوت شد، بعد با هیجان گفت:
- تویی نیلوفر جان؟
چشم هاي من و امیر همزمان گرد شد. جان؟ نیلوفر جان؟ پسره ي پر رو! با اخمِ امیر منم اخمی کردم.
- میري هستم، لطفا زود صمیمی نشید آقاي آرسام.
آرسام:
- چشم، شما امر بفرما. خوبی؟ خوشی؟ چرا نمی ذاري امیر شمارت رو بهم بده خانومی.
دیگه با لحنش رو اعصابم بود. انگار ده ساله منو می شناسه. نفس هاي عصبیِ امیر باعث شد نسیم خنکی از گونه هاي سرخ
از خشمم عبور کنه. لبخندي روي لبم نشست. عصبی رو کردم به گوشی و گفتم:
- دیگه دارید شورش رو در میارید آقا! خانمی عمته، فهمیدي. یه بار دیگه هم بفهمم خواستار شمارم از امیر آقا شدي، باور کن
به جرمِ مزاحمت می دمت دست
پلیس.
در کمال تعجب بلند خندید.
آرسام:
- اوه اوه! پس خشن هم هستی! چشم دیگه خواستار شمارت نمی شم. حالا که دیگه خواستار شمارت نمی شم، می تونم
خواستار خود
خودت شم؟
چشمام کوره ي آتیش بود

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت سی و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی