فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت سی و دوم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت سی و دوم

ویرایش: 1395/12/23
نویسنده: chaampol

آنا جون:
- اگه تو بخواي می مونم دخترم، فقط جواب سالاري و امیر رو خودت باید بدي.
بعد از حرفش زد زیر خنده. می دونستم سالاري و امیر بدونِ حضور آنا جون تو خونه یه روزم دووم نمیارن، این قدر که
جفتشون بی دست و پا هستن. اینو همیشه خود
آنا جون می گفت و سالاري تاییدش می کرد.
مادر جون رو بوسیدم و رفتم توي اتاقم. حولم رو برداشتم و سریع دوشی گرفتم و اومدم بیرون. اولین باري بود که آنا جون تنها
خونه ي ما اومده بود. تاپ سرخابی رنگی پوشیدم که ساده بود و فقط طرحِ یه گلِ درشت با خطوط سرمه ايِ کم رنگ روش
بود. شلوارِ ستش که کوتاه و کمی زیرِ زانوم بود رو هم پوشیدم. موهام رو کمی خشک کردم و دورم ریختم. فقط دور چشمام
رو با مداد سیاه کردم، همین. دمپایی ابريِ سرخابیم رو هم پوشیدم، البته هیچ وقت نمی پوشما، فقط با همین لباسا می
پوشیدمشون.
با لبخندي تو آینه از اتاق زدم بیرون. جفتشون تو آشپزخونه بودن. آنا جون داشت با تلفن صحبت می کرد چشمش که به من
افتاد نگاهی به سر تا پام انداخت، لبخند زیبایی زد و همون طور که داشت به صحبت هاي طرف گوش می کرد، اومد طرفم و
صورتم رو بوسید.
آنا جون:
- خیلی ناز شدي.
- مرسی.
نمی دونم چی شد که آنا جون از خنده روي صندلی ولو شد.
آنا جون:
- نه بابا! با تو نبودم پسر ... به تو چه با کی بودم ... نه بابا، یه دختر خوشگل ... دیگه داري زیادي پر رو می شی ... مراقب
خودتون باشید ... حواست به بابات هم باشه، چشمش بیراهه رفت چشمش رو کور کن.
خندیدم، حتما امیره. یه دفعه دیدم آنا جون گوشی رو گرفته سمتم. با تردید گوشی رو گرفتم.
آنا جون:
- امیره، کارت داره.
- بله؟
امیر:
- دیگه مادر جونت تنها نیست، بهونه نداري، میام دنبالت.
- نه.
امیر:
- چرا؟
نگاهی به مادر جون و آنا کردم که نگاهشون به من بود، لبخندي زدم و گفتم:
- دوست دارم امشب رو با دو تا خانمِ زیبا بگذرونم.
امیر:
- خوبه! مطمئنی؟
- بله.
امیر:
- خُب پس اگه ممکنه گوشی رو بده به همون خانمِ خوشگل.
خندیدم و گفتم:
- کدومشون؟
امیر:
- اونی که خوشگل تره.
با اعتراض گفتم:
- هر دوشون خوشگلن، اسم بدید لطفا.
با این که داشتیم به شوخی حرف می زدیم ولی از خجالت جلوي آنا جون و مادر جون سرخ شده بودم و مطمئنم اونا هم
سرخیم رو می بینن. سفیديِ پوست هم همینش بده دیگه!
امیر هم خندید و گفت:
- آنا، مادرم.
بدون حرف
دیگه اي گوشی رو دادم دست
آنا جون.
- خُب خانماي زیبا، بگید ببینم نهار خوردید یا نه؟
مادر جون:
- آره مادر، پیتزا سفارش دادیم. براي تو هم تو ماکروویو گذاشتیم، گرمش کن بخور.
- مرسی پیتزا! شام چی میل دارید؟
آنا جون:
- حالا تا شام خیلی مونده گُل دختر.
- نه دیگه، من باید بدونم سرکار خانم ها چی میل دارن، با حوصله بپزم. دیگه از این فرصتا پیش نمیاد که آشپزیم رو به رخ
بکشم.
آنا جون بلند خندید. چه قدر خنده هاش مثلِ امیر بود. لبخندي به این همه شباهت زدم.
مادر جون:
- هر چی آنا جون بگه.
منتظر به آنا نگاه کردم که لبخند مرموزي زد.
آنا جون:
- می شه سفارشِ دو نوع غذا داد؟
متعجب نگاش کردم و گفتم:
- شما بگو سه تا، هر چی شما بگی.
آنا جون لبخند مرموزي زد و گفت:
- خورشت قیمه و ... فسنجون.
واي فسنجون! بلد نیستم!
نگاه ترسیدم رو که دید گفت:
- چی شد دختر؟! نمی تونی آشپزیت رو به رخ بکشی؟
فهمیده بود ترسیدم. نگاهم رو عادي کردم و گفتم:
- چرا نمی تونم، خوبم می تونم، شما بفرمایید، ساعت نُه شب شام آمادست.
مادر جون و آنا جون رفتن توي باغ و منم مثل چی تو گ
ل گیر کردم. عجب کاري کردما! بهتر نبود می گفتم بلد نیستم؟! رفتم
و غذام رو خوردم تا ذهنم بهتر کار کنه. ساعت چهار بود که قیمه رو بار گذاشتم. تقریبا مواد فسنجونم می دونستم و از اینترنت
در آوردم و آماده کردم. داشتم گردوها رو خُرد و رنده می کردم که گوشیم زنگ زد. امیر بود. تعجب کردم. اینم جدیدا زیاد زنگ
می زنه ها؟! منم که چه قدر بدم میاد.
- بله؟
امیر:
- سلام، با زحمتاي ما.
- چه زحمتی؟
امیر:
- مامانا خوبن؟
از لفظ
مامانا خندم گرفت و از ذهنم گذشت من که مامان ندارم.
- هیچی، تو باغ دارن حرف می زنن.
امیر:
- خوبه، دیگه چه خبر؟!
- چیزي نیست، کاري داري؟
ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت سی و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی