فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 119 الی 122

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 119 الی 122

ویرایش: 1395/12/23
نویسنده: chaampol

خواهرم
سری تکون داد ازم فاصله گرفت رفتم سمتش بازوشو گرفتم که باعث شد نگاهی به بازوش بعد به صورتم انداخت
خواهش میکنم بگو صنا کجاست
بازوشو از دستم کشید
_برو اماده شو
سریع رفتم سمت اتاقی که برای من و صنم بود تنها ژاکتی که داشتم و روی لباسام پوشیدم همین که از اتاق بیرون
اومدم شیانا خان رفت سمت در سالن دنبالش راه افتادم
بارون به شدت می بارید هواتاریک بود
دستامو روی سرم گرفتم و با قدم های بلند رفتم سمت ماشین شیانا خان اما تا به ماشین برسم بازم کلی خیس شدم در جلو رو باز کردم نشستم شیانا خان سوار شد
ماشین و روشن کرد دلم شور می زد قطرات باران روی سقف ماشین صدای زیبایی رو ایجاد کرده بود طاقت نیاوردم کمی تو جام تکون خوردم
صنم حالش خوبه ؟
_ الان میری می بینیش
حرفی نزدم و نگاهم به درختهای بلند و پرپیچ و خم ده دوختم بعد از طی کردن مسافتی ماشین و نگهداشت از ماشین پیاده شدم نگاهم رو به خونه کوچیک کاهگلی رو به روم دوختم
شیانا خان هم از ماشین پیاده شد جلوتر ازمن رفت سمت خونه و درش و زد بعد از چند لحظه تو مردی در و باز کرد شیانا خان نگاهی بهم انداخت گفت :
_چرا وایستادی برو داخل ؟



مردد وارد حیاط کوچیک خونه شدم شیانا خان در و پشت سرش بست سرجام ایستاده بودم دستشو گذاشت پشت کمرم و کمی به جلو هل داد قدمی برداشتم دستشو از پشتم برداشت
صدای مرد غریبه که داشت با شیاناخان صحبت میکرد خیلی به نظرم اشنا اومد انگار جایی صداشو شنیده بودم با هم به سمت خونه رفتیم همون مرد در سالن و باز کرد گرمای مطلوبی به صورتم خورد نور کم فانوس سالن و روشن کرده وارد سالن شدم گوشه ی سالن کوچیک خونه رختخوابی پهن بود
با قدم های لرزون رفتم سمت رختخواب پهن شده همین که نگاهم به قیافه ی رنجور و رنگ پریده ای صنم افتاد.
با دیدن قیافه ی زردش زانوهام سست شد کنارش روی زمین زانو زدم
باورش برام سخت بود این دختری که مظلومانه خوابیده بود خواهر من صنم باشه دستمو اروم روی صورتش کشیدم از داغی تنش ترس برم داشت همین که دست سردم صورت داغش رو لمس کرد چشماشو اروم باز کرد با دیدن من چشم هاش پر از اشک شد دلم طاقت نیاورد محکم بغلش کردم اما وقتی فقط چند پاره استخون رو لمس کردم شکه شدم با صدای ضعیفی کنار گوشم زمزمه کرد
_ دیر اومدی کاتیا خیلی دیر
صورتشو بوسیدم بغض راه گلومو گرفته بود با هر دو دستم دو طرف صورتشو قاب گرفتم با سر انگشتام اشکای گونه اش رو پاک کردم لب زدم
ببخش خواهری ببخش




زد زیر گریه
_ کاش مرده بودم
خدا نکنه صنم
_ تو نمیدونی کاتیا تو از هیچی خبر نداری
توبهم بگو
سرش و روی بالشت گذاشت با بغض نالید
_من دیگه دختر نیستم مادریم که بچه اش تو شکمش مرده
با شنیدن حرفای صنم دستام سست شد طاقت رنج خواهرمو نداشتم با ناباوری از جام بلند شدم عصبی سمت شیانا خانان که بالای سرم ایستاده بود هجوم بردم حرکت هام دست خودم نبود محکم یقه اش رو گرفتم عصبی فریاد زدم
چه بلایی سر خواهرم اوردی نامرد تو ناموس سرت نمیشه؟
محکم به سینه اش زدم مچ هر دو دستم و گرفت عصبی تر از من فریاد زد
_ ساکت شو وقتی از چیزی خبر نداری
هه از چیزی خبری ندارم خواهرمو بدبخت کردی آبروشو بردی حالا هم با این وضعیت ولش کردی؟ کجاست اون پست فطرتی که این بلا رو سر خواهرم اورده
دستامو عصبی از تو دست شیانا خان در اوردم
رفتم سمت مردی که ساکت یه گوشه وایستاده بود توی دو قدمیش ایستادم .سرشو بلند کرد شناختم یاشار بود
پوزخندی زدم
چطور تونستی این بلا رو سر یه دختر بی گناه بیاری بی وجدان؟
باصدای ضعیفی نالید
_بخدا خیلی دوسش دارم
هه دوستش داشتی که حال و روزش اینه نداشتی معلوم نبود چیکارش میکردی ؟


تا اومد حرف بزنه صدای ناله ی صنم بلند شد رفتم سمتش توی تب میسوخت هول کردم
یه تشت آب با پارچه بیار یاشار سریع رفت اما شیانا خان بالای سرم ایستاد دست های داغ صنمو گرفتم تو دستم
آروم باش صنم حالت خوب میشه
یاشار تشت پر از آبو گذاشت کنار دستم
پاشویش کردم اما بی فایده بود دیگه نمیدونستم چیکار کنم
لعنتی بگو چه بلایی سر خواهرم اوردی
یاشار من من کرد و گفت:
_من فقط دوستش داشتم اما هرچی بهش گفتم باورنکرد مجبور شدم خودمو به پستی بزنم و باهاش رابطه بر قرار کنم،فکر میکردم اینطوری میتونم داشته باشمش اما اشتباه کردم صنم ازم متنفر شد بخصوص وقتی فهمید بارداره روز به روز حالش بد میشد نمیدونم چی شد که حالش بد شد و از چند روز پیش به این حالو روز افتاد ،دکتر ده گفت :
بچه تو شکمش مرده باید به شهر ببرمش اما قبول نمیکنه میخواست تو رو ببینه
بعد از حرفای یاشار خم شدم و پیشونیه صنمو بوسیدم بمیره خواهرت که تو اینقدر زجر کشیدی
یک ساعت گذشت اما حال صنا تغییری نکرد بلکه خونریزیش هم بیشتر شد ،بارون به شدت میباره از جام بلند شدم
اینطوری نمیشه باید به شهر ببریمش ممکن از تب و‌خون ریزی زیاد بمیره ،شیانا خان رفت سمت در وگفت
_بیارینش با کمک یاشار صنا رو بردیم سمت ماشین و روی صندلی عقب گذاشتیمش کنارش نشستم‌
انگار تبش پایین اومده بود انگشتاش سرد بود دست های ظریفش رو بوسیدم، شیانا خان ماشین رو روشن کرد دلم شور میزد از تمام خانواده ام فقط صنا مونده بود


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 119 الی 122 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب