فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت بیست و هشتم

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت بیست و هشتم

ویرایش: 1395/12/23
نویسنده: chaampol
زندگی، زندگی شده بود. تقریبا هر روز به هم دیگه زنگ میزدیم و صداش رو میشنیدم. سختی کار، فکر و خیالای زندگی، صدای بوق ماشینا و سر و صدا، دیگه همه چیز جلوی ریتم صداش کم آورده بود! احساس قدرتی داشتم که وصف نشدنی بود. انگار که هیچ چیز نمیتونست جلوم واسته، هیچ مانعی نبود که نتونم از روش رد شم. داشتن ترانه، قول، باعث شده بود که دیگه هیچوقت نخوام که جا بزنم. خلاصه که بودنش، می ارزید به تمام نبودن های دنیا! انگار جهانی که قبل از دیدن ترانه، قبل از حرف زدن باهاش، قبل از گرفتن دستاش توش زندگی میکردم، فقط پوستۀ خیالی جهان واقعی بود، چیزی که هیچوقت تصورش رو نمیکردم که وجود داشته باشه. گمونم دانیال قبل، دانیالی که به تنهایی عادت کرده بود، یه جایی بین چنارا، یه جایی بین دریای سیاه چشمای ترانه، یه جایی بین تنهایی و عشق، از تنهایی زده شد و اون آدم گوشه گیر، اون افسرده، اون تنها، اونو کنار گذاشت.

مامان، دنیا و حتی علی آقا هم فهمیده بودن که دانیالی که میبینن، با دانیال قبل خیلی فرق داره. صبحا پر انرژی و سرحال میرفتم و یکی دو تا بربری تازه از دو تا کوچه اونورتر میگرفتم، سوت زنان توی کوچه در حالی که گرمای نون منو یاد گرمای دستاش مینداخت راه میرفتم و حرفاشو مرور میکردم، میرسیدم خونه و صبحونه رو میخوردم و دنیا که بیدار میشد، با دیدن سر و وضعم بهم میخندید و میگفت: آهای عاشق. صبح شمام بخیر!

منم در جوابش فقط لبخند میزدم و آخ که چقدر شیرین بود اون لبخند! لباسامو میپوشیدم و میرفتم روبروی دانشگاهش، قبل از اینکه برم دم مغازه و میدیدمش، هنوز باورم نمیشد، ولی هر بار که میدیدمش، انگار همون دفعۀ اول بود. انگار من هنوز پشت دخل مغازه نشسته بودم و ترانه خانوم اومده بود توی مغازه. هنوز قلبم تند تند میزد، ولی اینبار از اینکه راستی راستی زندگیم ترانه داشت! مستقیم از اونجا میرفتم مغازه و تا شب نمیفهمیدم که زمان چطور میگذشت! از بس که هی تو فکر این بودم که هفتۀ بعد کجا ببرمش که دوست داشته باشه، فردا چه رنگ شالی میپوشه، امشب که زنگ میزنم بهش، صدای خندش چجوریه و هزارتا فکر شیرین دیگه که برای تمام عمرم کافی بودن!

تا یکی دو ماه پیش از آینده هیچ فکری نداشتم، اصلا نمیدونستم که باید چیکار کنم، نهایتش به فکر این بودم که یه جوری بتونم بهتر پول در بیارم، اما الان همه چیز عین یه نقشه توی سرم بود و توی تک تک قسمت های اون نقشه، ترانه حضور داشت و همراهم بود و همین برای اینکه یه جوری اون نقشه ها رو عملی کنم، از سرمم زیاد بود! شب هم که مغازه رو میبستم و میرفتم خونه و بعد از شام، باهاش حرف میزدم و میخوابیدم، هیچوقت فکر نمیکردم که خوابیدن میتونه انقدر لذت بخش باشه! اصلا انگار قبلا نخوابیده بودم! فکرت که راحت باشه، خواب تازه معنی پیدا میکنه، تا قبل از اون، خواب فقط یه راه فرار بی دوام از زندگی سخت و طاقت فرسای روزانس. ولی دیگه نه!

دیگه تقریبا پاییز شده بود، سه شنبه بود، نزدیکای ظهر. توی مغازه بودم و داشتم بارای جدید که رسیده بود رو میچیدم توی قفسه ها. دیشب بهم گفته بود که میخواد منو ببره تئاتر یه سری از بچه های دانشگاهشونو ببینم، منم با کله قبول کرده بودم. هم اینکه بار اولم بود و میخواستم ببینم این چیزی که ترانه اینقدر بهش علاقه داره، چقدر میتونه جالب باشه، هم اینکه خب بالاخره با ترانه بود! اصلا بگو یه پیاده روی ساده تا سر کوچه! تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد، مهران بود. از همه چیز خبر داشت، ولی نشده بود همدیگه رو ببینیم، سرش بدجوری شلوغ بود. سریع جواب دادم:

-جانم داداش. چه عجب.
-سلام پهلوون، دیگه با خودم میگم وسط لاو ترکوندن مزاحم نشم دیگه.
-از اون حرفا بودا. مزاحم که از اول بودی.
-ماشالا دست به شوخیت هم راه افتاده. خوبه میبینم ترانه خانوم حسابی خونه تکونیت کرده!
-اوه اوه کجاشو دیدی! چه خبرا؟
-سلامتی، تو چطوری؟
-منم سلامتی، مغازه ام.
-میگما من 3-4 تا بلیط کنسرت گیرم اومده، یکیش که برای خودمه. 2 تا هم برای تو و ترانه. دنیا هم بگو اگه درس مرس نداشت بیاد.
-اِ؟ چه خوب. اون دوست دخترت چی پس؟ ملیکا بود چی بود؟
-تموم شد رفت باو 2-3 هفته پیش.

-چی چی؟ خبر ندی یه وقت.
-نه بابا فدا سرت، مهم نبود که بخوام فکرتو خراب کنم. درگیر کارو بار شرکت بودم اصلا نفهمیدم چی شد. یدفعه پی ام داد بای.
-عجب. چی بگم، شانس نداری که.
-آره والا. پس حله این؟
-آره آره. میخوام با ترانه هم آشنا شی، کلی تعریفت رو کردم پیشش.
-کلی خالی بندی کردی دیگه؟
-نه باو منو خالی بندی؟ حالا میبینیش خودش میگه دیگه.

-بله چشم.
-چشمت بی بلا. واسه کی هست؟
-پنجشنبه شب. ساعت 7. خواستید خودم میام دنبالتون.
-نه اوکیه، میایم خودمون، فقط آدرس اینا باید دقیق بدی دیگه.
-حله. میبینمت پس.
-آره داداش حله، میبینمت. مشتی هستی.
نوکرم، ما بریم. فعلا.
-ما بیشتر. یا علی، فعلا.

قطع کردم و برگشتم سر کار. یکی دو روزی گذشت تا رسید به شب کنسرت. قرار شد من و دنیا یه آژانس بگیریم و بریم دنبال ترانه، ازونجا هم با هم بریم سالن آزادی. یکی دو ساعتی طول کشید، بدجور ترافیک بود. اونجا که رسیدیم مهران یه 10 دقیقه ای بود که رسیده بود. از دور که میومدیم ترانه پشت من، کنار دنیا بود. مهران اول منو دید، دست دادیمو و روبوسی کرد. یدفعه چشمش که افتاد به ترانه، شکل قیافش کامل عوض شد. ترانه سلام علیک کرد ولی جواب مهران، کاملا با جواب های معمولی مهران فرق داشت. بعد دنیا رو دید و سلام داد و خیلی آروم گفت: |خب بریم که دیر شد.|

بدجوری میلنگید یه جای کار. یه نگاه به ترانه کردم، ولی ترانه مثل همیشه بود. مشکل از مهران بود. ولی نمیشد بهش بگم قضیه چیه، حداقل باید یه موقعیتی تنها گیرش میووردم که دنیا و ترانه نباشن. هر چی که بود، فقط خود مهران میدونست. شاید یاد یه کاری چیزی افتاده بود که فراموش کرده بود. زیاد اهمیتی ندادم، رفتیم توی سالن و کنسرت شروع شد. برخلاف مهران همیشگی که توی یکی دو تا کنسرتی که قبلا رفته بودیم، مدام آهنگی که خواننده داشت میخوند رو باهاش همخونی میکرد و پر جنب و جوش بود، ساکت بود و هر از چند گاهی دست میزد. گفتم شاید خجالت میکشه جلو دنیا و ترانه. ولی اصلا به سمت من و ترانه نگاه نمیکرد. رنگ و روش پریده بود. حتما چیز مهمی بود که انقدر خراب شده بود حالش. نتونستم تحمل کنم، در گوشش تو شلوغی و سر و صدا گفتم: |داداش ردیفی؟| بدون اینکه بهم نگاه کنه، کج شد به سمتم و گفت: |آره ردیفم|
نه. ردیف نبود. اساسی حالش خراب بود.

[ادامه دارد..]


منبع: کافه پاراگراف - امیررضا لطفی پناه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت بیست و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان روی جدول های ولیعصر ، قسمت بیست و هشتم ، کافه پاراگراف ، امیررضا لطفی پناه ، کافه ، پاراگراف ، امیررضا ، لطفی پناه