فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت بیست و ششم

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت بیست و ششم

ویرایش: 1395/12/23
نویسنده: chaampol
پنجشنبه بود، زودتر مغازه رو میخواستم ببندم. روز خیلی مهمی بود، شاید مهمترین روز تمام زندگیم. امروز، بعد از حدود یک ماه از اولین باری که اون شب با ترانه حرف زدم، میخواستم برم و ببینمش. دل تو دلم نبود، بهترین لباسایی که میتونستم رو از مغازه برداشتم، حسابشون رو نوشتم تو دفتر و 3 سوته رفتم خونه. ریشارو یه صفایی دادم و حسابی خوشتیپ کردم. دنیا که مدرسه بود، ولی مامان با اون سر و وضع که منو دید حسابی جا خورد. باورش نمیشد خوشتیپ کرده باشم. دوهزاریش افتاده بود که موضوع چیه، برگشت و گفت: سلام برسون بهشون.
-به کی؟ -به عروسم.

خندم گرفت و همین خندم همه چیز رو براش لو داد. اونم چشماش میخندید... بیرون رفتنی یه نگاهی به خودم تو آینه انداختم. الانت کجا، یکی دو ماه پیشت کجا؟ باورت میشه با یه دختر قرار داری؟ اونم نه هر دختری، ترانه! همون ترانه که آرزو داشتی فقط یه بار دیگه بیاد توی مغازه. همون ترانه که با خودت میگفتی این عمرا نصیب من نمیشه... الانو ببین. با اینکه برای همچین دختری، پسرای بهتر از تو خیلی هست، ولی اون تو رو انتخاب کرده. جالبه نه؟ شاید هم لیاقتش رو واقعا داشتی، بعد از اون همه مدت، اون همه تنهایی، اون همه فکر و خیال... ولی الان دیگه تمومه، الان وقتشه که یکم تو به روزگار حالی کنی که همیشه قرار نیست همه چیز بد باشه!

کفشامو پوشیدم، با مامان خداحافظی کردم و زدم بیرون. کلاس زبانش بالای ولیعصر بود، نمیخواستم پیاده روی کنم، یکم دیرم شده بود و خوش نداشتم که دیر برسم. تاکسی گرفتم. زود رسیده بودم، اِس دادم: سلام. من دم درم، کی تموم میشه؟
-سلاممم :)) آخراشه، چند دقیقه دیگه نهایت. چطور شد زود اومدی؟ میگفتی احتمالا دیر میرسی که.
-آره یکم زود بستم مغازه رو، نمیخواستم دیر برسم.
-آهان اوکی :))
-منتظرم پس. -اوکی. میبینمت. :)

چند دقیقه ای گذشت، خیلی استرس داشتم، مثل اون دفعه که جلوی دانشگاه دیدمش. اونقدرم هوا گرم نبود ولی پیشونیم خیس شده بود. تکیه داده بودم به دیوارۀ کناری که یه 10-20 متری با در آموزشگاه فاصله داشت. با اینکه دیگه مثل اون روز نبود که اصلا طرفو نشناسم و اینا، ولی نمیخواستم اولین قرارمو با سوتیو اینا خراب کنم. حسابی تمرین کرده بودم با خودم، جلوی آینه. هرچند ترانه با آینه فرق داره، ولی خب بهرحال این بهم دلگرمی میداد. بلیط سینما گرفته بودم، خیلی وقت بود که نرفته بودم سینما ولی با ترانه هرکاری انگار دفعه اول بود! حرف زدن، اِس دادن، انتظار، قدم زدن تو ولیعصر، تاکسی گرفتن، لباس پوشیدن، همه چیز!

چشم دوخته بودم به در آموزشگاه، ولی یه جوری که مشخص نبود. یکی دو دقیقه بعد دونه دونه دخترایی که اونجا درس میخوندن اومدن بیرون، هی منتظر بودم یکیشون واسته و دور و بر و نگاه کنه و بعد گوشیش رو در بیاره که زنگ بزنه. بالاخره پیداش شد. یه مانتوی سورمه ای رنگ پوشیده بود، کفش های کتونی سفید و یه شال زیتونی رنگ، با یه کولۀ سفید. چشماش... خدایا! منو که دید عین دختر بچه ها چند قدمی دویید به سمتم و منم ناخودآگاه چند قدمی حرکت کردم به سمتش و همینطور لبخند میزدم. نزدیکتر که شد با خنده گفت: سلام. ببخشیدا منتظر شدی. یکم طول کشید کلاسه. ببخشید.
-اشکالی نداره، فدا سرت. چطور بود؟
-مثل همیشه خسته کننده. ولی خب زبانه دیگه.
-پیاده بریم نه؟ -واسه ساعت چند گرفتی؟
-یه ساعت دیگه تقریبا، یه ساعت و خورده ای.
-خب پس موافقم.


راه افتادیم و چند دقیقه ای سکوت شد. هنوز باورم نمیشد، از خوشحالی داشتم بال در میوردم. هی سرمو که میچرخوندم سمتش، اونم همینکارو میکرد و باهم چشم تو چشم میشدیم... چشماش مثل یه دنیای متفاوت بود، انگار وقتی بهشون خیره میشدم، زمان از حرکت می ایستاد. انگار قوانین فیزیک روی نگاهش هیچ حاکمیتی نداشت. ترکیبی از معصومیت و رنگ مشکی بی نظیری که مثل یه لکه از گرونترین جوهر روی مرغوبترین کاغذ بود که با شیوه ای خاص صیقلی شده بود و برق میزد. یه جهان ناشناخته، یه سیاهی بی پایان که نمیشد توش غرق نشد.

با این حال نمیتونستم زیاد به چشماش خیره بشم، قدرتش رو نداشتم، احساس میکردم روحم از تنم داره خارج میشه و قلبم از سینم داره در میاد. یکم که گذشت، رومو کردم به سمتش و وقتی بهم خیره شد، نمیدونم چی شد که چیزی که توی سرم بود رو بدون اینکه توجهی به این موضوع داشته باشم که دارم چی میگم، بهش گفتم: شالت به چشمات خیلی میاد.
حرفمو که شنید یدفعه قرمز شد، دستشو برد به شالش و گفت: مرسی! چند وقت پیش بابام برام خریدش، خیلی دوستش دارم.
-پس فهمیدم که سلیقه خوبت به کی رفته.
خندید و گفت: آره دیگه. پدر و دختر مثل همیم.
در مورد مادرش زیاد حرف نزده بود. فقط اینکه وقتی کوچیک بوده، توی یه تصادف مادرش رفته توی کما و چند روز بعدش فوت شده. چیز زیادی ازش یادش نیست، و نمیخواد بهش فکر کنه.

باز یه چیزی اومد توی ذهنم، اینبار میدونستم میخوام چی بگم، چون چند روزی بود که میخواستم بگمش، ولی دنبال فرصت مناسبی میگشتم، که الان به نظرم خوب بود. یعنی باید میگفتمش، روی دلم سنگینی میکرد. بالاخره باید میگفتمش و الان وقتش بود.
-ترانه.
اولین بار بود که به اسم خالی صداش میکردم، همیشه یه خانوم کنارش میگفتم، ولی دیوارو شکستم. اونم انگار یکمی جا خورد، برگشت به سمتم. قلبم خیلی تند میزد، میخواستم بپیچونم و یه چیز دیگه بگم، ولی تمام جرئتم رو جمع کردم و گفتمش: میخوام که ترانۀ تمام زندگیم باشی


[ادامه دارد..]


منبع: کافه پاراگراف - امیررضا لطفی پناه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت بیست و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان روی جدول های ولیعصر ، قسمت بیست و ششم ، کافه پاراگراف ، امیررضا لطفی پناه ، کافه ، پاراگراف ، امیررضا ، لطفی پناه