فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت بیست و چهارم

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت بیست و چهارم

ویرایش: 1395/12/23
نویسنده: chaampol
خر کیف شدم! واقعا زده بود به سرم که سر کار بودم و هیچی در جریان نبوده، ولی اشتباه میکردم!
-موردی نداره. پیش میاد دیگه.
-بازم عذرخواهی میکنم... :( سوالتون چی بود راستی؟
-اشکالی نداره بپرسم؟ -نه چه اشکالی. بفرمایید :)
-شما ترم چند هستید؟ -ترم 3. چطور؟
-همینجوری برام سوال شد. کنجکاو بودم.
-شما ترم چند هستید؟ -من دانشگاه نمیرم.
-یعنی انصراف از تحصیل دادید؟
-نه، کلا نرفتم دانشگاه. درس خوندن با من جور در نمیومد.
-آره بابا چیه. خوب کاری کردید اگر از من بپرسید. فایده ای نداره. -یعنی شما همینجوری میرید و میاید؟

-نه خب من واقعا به رشته ای که میخونم علاقه دارم. از زمانی که یادم میاد دوست داشتم که یه روز بتونم توی این رشته درس بخونم و به یه جایی برسم. :)
-میتونم بپرسم چی میخونید؟ -نمایش میخونم، گرایش بازیگری. :))
-میخواید بازیگر بشید پس. شهرت و اینا؟
-آره ولی از شهرت بدم میاد، چیز خوبی نیست. انگار آدم دیگه داره برای بقیه زندگی میکنه وقتی که معروف شد. من دوست ندارم برای بقیه زندگی کنم، بخوام مدام فکر این باشم که توقعاتشون رو جبران کنم. پس آدم کی برای دل خودش زندگی کنه؟ کی خوشبخت باشه؟ اصلا فرصتی برای خوشبختی میمونه توی گیر و دار معروف شدن؟

-درسته. قبول دارم حرفاتون رو. ولی خب بخواید یا نه، اگر بازیگر خوبی بشید که مطمئنا با علاقه ای که دارید میشید، شهرت هم به همراهش میاد. توی موقعیت ناخواسته ای گیر میکنید که راه فرار نداره.
-دیگه اون دست من نیست، دست خداست. من ولی برای شهرت نمیخوامش، فقط چون دوست دارم که بازیگر باشم. نقش ایفا کردن رو دوست دارم، باعث میشه احساس کنم دیگه ترانه نیستم و برای چند ساعت هم که شده، یه آدم کاملا متفاوتم، و این به من احساس زندگی میده.

-مگه ترانه رو دوست ندارید؟
این آخری رو که گفتم مثل قبلیا سریع جواب نداد. چند دقیقه ای گذشت تا جوابش اومد. چراش رو نمیدونستم، شاید سوالم یکم سنگین بود، شاید وارد بخشی شدم که نباید میشدم.
-چرا. ترانه رو دوست دارم، ولی نمیخوام تمام عمرم ترانه باشم! :)) من بئاتریس رو دوست دارم، ژولیت رو دوست دارم، دزدمونا رو دوست دارم، دوست دارم که زندگیشون رو، حتی یه بخش کوچیکیش رو، زندگی کنم، هرچند به صورت خیالی و نمایش، ولی دوست دارم زندگیشون کنم.

-که اینطور. اشکالی نداره اگه بگم که هیچکدوم از این خانومایی که نام بردید رو نمیشناسم؟
-نه بابا چه اشکالی. همه که قرار نیست مثل من دیوونۀ نمایش و بازیگری باشن :)) شخصیت های نمایشنامه های شکسپیر هستن. عاشقشونم!
-والا شکسپیر رو هم فقط اسمش رو شنیدم. اما اگر شما دوسشون دارید، حتما باید آدمای جالبی باشن. راستش من اهل هنر و نمایشنامه و کتاب و اینا نیستم. نه که اصلا دوست نداشته باشما، ولی خب شرایطم برام وقتی باقی نذاشته که سمتشون برم.

-درست میگید، قابل درکه که وقت و انرژی برای کتاب و این چیزا باقی نمونه برای خیلی از آدما. ولی بهتون قول میدم اگر شروع کنید به خوندن، خود به خود در کنار باقی کارای زندگیتون براش وقت ساخته میشه. :)
-شاید شروع کنم، چون کتاب کمک میکنه که ذهن آروم بشه و بجای فکر کردن به مشکلات خودم، به مشکلات شخصیت های داستان فکر میکنم!
-خیلی جالب گفتید :)) بله کمک بزرگی میکنه کتاب، نه فقط از این جهت که گفتید، از خیلی راه های دیگه که گفتنشون غیر ممکنه :) من یه لحظه برم و بیام. ببخشید. -البته، خواهش میکنم.

همونطور که آروم آروم راه میرفتم به سمت خونه، خیره شده بودم به صفحه گوشی و منتظر بودم. برعکس هر شب که تند تند میرم که برسم به شام و بتونم استراحت کنم، امشب دلم نمیخواست زود برسم خونه، میخواستم همینطور ادامه بدیم و همینطور بیشتر و بیشتر ترانه رو بشناسم. بهترین خصوصیت آدما همینه، حرف زدن. کلمات دل ها رو به هم وصل میکنن، عین یه پل بین اونی که الان تو خونشونه و منی که الان توی خیابونم، با تمام تفاوت ها و شباهت هامون. همونطور که خیره بودم به صفحه روشن گوشی که صورتمو توی تاریکی شب روشن کرده بود، نسیم خنک شبونه از لا به لای برگ چنارا میگذشت و آروم روی موهام کشیده میشد و احساس آزادی بی نظیری بهم میداد، یه احساس خوشایند خاص که نمیخواستم تموم شه، دوست داشتم ادامه پیدا کنه، چون اولین بار بود که انقدر از حرف زدن و حرف شنیدن لذت میبردم!

[ادامه دارد..]


منبع: کافه پاراگراف - امیررضا لطفی پناه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت بیست و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان روی جدول های ولیعصر ، قسمت سیزدهم ، کافه پاراگراف ، امیررضا لطفی پناه ، کافه ، پاراگراف ، امیررضا ، لطفی پناه