فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت بیست و سوم

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت بیست و سوم

ویرایش: 1395/12/23
نویسنده: chaampol

کم کم چشمام داشت میرفت. ولی نمیخواستم بخوابم، انگار که خوابیدن، اینبار مثل بیدار شدن از یه رویای شیرین بود! ولی خب هرچی هم تلاش کردم، باز نتونستم جلوی خستگی رو بگیرم و خوابم برد، راحت ترین خواب تمام عمرم! از اون خوابایی که بعد از مسافرت طولانی و خسته کننده که خیلی هم بد گذشته و توی راه هم جریمه شدی، خیلی میچسبه! صبح که بیدار شدم، فوری رفتم سراغ گوشیم و متن حرفای دیشبمون رو نگاه کردم، میخواستم مطمئن بشم که خواب نبوده. خیره شدم به سقف و با خودم گفتم پسر، راستی راستی داره یه چیزایی میشه ها! روزم طبق معمول بود، رفتم مغازه و علی آقا مغازه رو تحویلم داد و رفت، ولی حتی اونم متوجه شد که برخلاف معمول، شاد و شنگولم و الکی میخندم و الکی حواسم پرت میشه و چند ثانیه ای خیره میشم به یه نقطه ای و میرم تو فکر! اولین کاری که کردم به مهران زنگ زدم و موضوع رو گفتم. گیر داده بود که آره باید کل ولیعصر رو شیرینی بدی! بعد از کلی حرف، از خیر شیرینی گذشت ولی ازم قول گرفت که هر چیزی شد، بی خبر نزارمش، که اصلا نیازی هم نبود بگه.

از صبح که رفتم دم مغازه، تا شبش که برگشتم خونه، به فکر این بودم که حالا که نوبت منه که سر صحبت رو باز کنم، چی بگم؟ چه حرفی بزنم که تابلو نباشه و در عین حال بشه ازش کم کم یه ربعی حرف در اورد. ولی اصلا چیزی به ذهنم نمیومد، یعنی هر چیزی که بهش فکر میکردم، خیلی ساده و بی ذوق بود و نمیخواستم اولین گفتگویی که من شروعش میکنم، با حرفای بی ذوق پر شده باشه. آدم گاهی اوقات نمیتونه خودشو راضی کنه که یه کاریو بکنه که به اندازۀ کافی در موردش فکر نکرده، دلش راضی نمیشه که حرفایی رو بزنه که فقط قوانین خشک و بی روح دستور زبان، اونارو به جمله تبدیل کردن نه احساسات! البته این مواقع برای من خیلی خیلی کم پیش اومدن، برای همینه که توش موندم!

دنیا قبل از شام پرسید: چه کردی عاشق؟
-هیچی کل روز رو فکر کردم.
-فکر به چی؟ -به اینکه چی بگم دیگه.
-اووو بابا چقدر سختش کردی واسه خودت، یه حرف زدن که اینقدر کلنجار نداره. -برای من داره
-هر کی بود انقدر فکر میکرد الان یه ماشین زمانی چیزی اختراع کرده بود.
-والا من همین حرف رو بتونم بفهمم چجوری بزنم از سرمم زیاده، ماشین زمان پیشکش.

چیز دیگه ای نگفت، ولی فکرش مشغول بود، با موهاش بازی میکرد... مثل هر موقع که فکر میکنه. انگار اونم داشت کلمات درست رو توی ذهنش پیدا میکرد. دیرتر از معمول خوابم برد، روز پرکار یا سنگینی نبود، ولی اونقدر متن های خیالی توی ذهنم درست کرده بودم که مغزم داغ کرده بود، فکر کنم یدفعه تعجب کرده بود از این همه فکرای عجیب و غریبی که توی این چند روزه بهش تحمیل کردم، فکرایی که هیچوقت طرفشون نرفته بود.

آخرین باری که اینجوری هنگ کرده بودم، برمیگرده به 10-15 سال پیش و زمانی که میخواستم یه دوچرخه بخرم و بابام بهم گفته بود که باید امتحان ترم دوم رو همۀ درسارو بالای 19 بشم تا برام دوچرخه رو بخره، منم نشستم کلی فکر کردم که چیکار میتونم بکنم که یه جوری از زیر درس خوندن در برم و دوچرخه رو هم صاحب بشم. ولی خب نقشه هام کار نکرد و اون دوچرخۀ آبی نفتی پشت ویترین دوچرخه سازی که دسته های برگشته داشت و روی رینگ هاش شبرنگ های باحالی چسبونده بودن، برای همیشه پشت همون ویترین موند.

بالاخره خوابم برد و فردا شد و بازم افتادم توی ولیعصر تا رسیدم به مغازه و بازم نشستم به فکر در مورد اینکه چی بگم. طرفای ظهر بود که خیره شده بودم به صفحۀ گوشی و کنار کلمۀ |سلام| میخواستم مثلا تایپ کنم. یه چیز خیلی احمقانه به ذهنم رسید که اولش گفتم ولش کن، ولی بعدش دیگه زدم به سیم آخر و گفتم حالا شروعش زیاد مهم نیست چطوری باشه، پیشبردش مهمه و فرستادم واسش: سلام، خوب هستید؟ میبخشید مزاحمتون میشم، یه سوالی برام اون روز که روبروی دانشگاه هنر دیدمتون برام پیش اومد، میتونم بپرسم؟ البته اصلا قصد جسارت ندارما، صرفا از روی کنجکاوی.

هر ثانیه منتظر بودم که جوابش بیاد، ولی خب میگفتم شاید سر کلاس باشه، توی غذاخوری باشه، گوشیش توی کیفش باشه و متوجه نشده باشه و از این صحبتا. چند دقیقه ای گذشت و خبری نشد. ناامید شده بودم دیگه تقریبا، دستامو گره کرده بودم پشت گردنم، ولو شده بودم روی صندلی و به شیشۀ سیاه تلویزیون خاموش خیره شده بودم که خودم رو توش میدیدم. هی میرفتم و میومدم و گوشی رو چک میکردم، مشتری هم که اومد، بیشتر حواسم به گوشی بود تا اینکه طرف چه رنگ شلواری میخواد. چند دقیقه شد چند ساعت و خبری نشد، ناامید شده بودم دیگه، ساعت 7-8 شب بود و حتما تا الان رسیده بود خونه و چیزی که فرستاده بودم رو دیده بود. ولی خب جواب نداده بود و این اصلا نشونه خوبی نبود.

مغازه رو بستم و راه افتادم به سمت خونه، پنچر بودم رسما. شاید چیز بدی گفته بودم و نمیدونستم، شاید اون اصلا فکرشو نمیکرده که من بهش اِس بدم و شوکه شده و نخواسته که جواب بده، شاید هیچ چیزی نشده بوده و من الکی داشتم فکر میکردم، شاید— گوشیم لرزید!
سریع از جیبم گوشی رو کشیدم بیرون و بازش کردم، خودش بود: سلام! ببخشید من همین الان پیامتون رو دیدم، راستش من گوشیم رو خونه جا گذاشته بودم و تازه نیم ساعته رسیدم خونه. واقعا متاسفم...

[ادامه دارد..]


منبع: کافه پاراگراف - امیررضا لطفی پناه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت بیست و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان روی جدول های ولیعصر ، قسمت بیست و سوم ، کافه پاراگراف ، امیررضا لطفی پناه ، کافه ، پاراگراف ، امیررضا ، لطفی پناه