فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت بیستم

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت بیستم

ویرایش: 1395/12/23
نویسنده: chaampol
چیزی که میدیدم اصلا باورم نمیشد! اول فکر کردم خوابم برده و دارم خواب میبینم، محکم چک زدم توی صورت خودم ولی نه، خواب نبود! واقعی واقعی بود! ترانه بود، خود خودش! هم خوشحال بودم، هم شدیدا استرس گرفته بودم. نمیدونستم چی بگم، شاید بهتره اصلا چیزی نگم، نه؟ واسه چی آخه؟ این همه منتظر بودی یه جوری شمارشو داشته باشی و باهاش ارتباط برقرار کنی حالا نمیخوای چیزی بگی؟ آخه چی بگم؟

قلبم داشت میومد توی دهنم، یدفعه یادم اومد دنیا توی آشپزخونه داره ظرف میشوره! مثل تیری که از تفنگ بیاد بیرون، از روی تخت بلند شدم و پریدم توی آشپزخونه، بنده خدا دنیا نزدیک بود از ترس سکته کنه.
-چیکار میکنی خل و چل؟ زهره ترک شدم بابا.
-دنیا بگو چی شد! -چی شده نصفه شبی؟
-دختره بهم اِس داده! -دروغ نگو!
-نه والا دروغم کجا بود، بیا ببین.

گوشی رو از دستم قاپید و بعد از اینکه خوند چشماش 4 تا شد.
-دیگه الان مطمئنم شدم که دختره خوشش میاد ازت دانیال! -چطور؟ چرا؟
-بابا دیگه از این واضح تر. همین امروز به طرف شماره خودت رو دادی، نذاشته فردا بشه بهت اِس داده.
-حالا اونو ول کنم، چی جواب بدم؟
-چی جواب بدم نداره که. فرض کنی مشتری عادیه، همچین حرفی زده بهت، چی میگی؟
-نمیدونم والا الان اصلا مخم کار نمیکنه، اصلا باورم نمیشه دنیا.
-چرا باورت نشه؟ معجزه که نیست، اِس داده دیگه.
-برای من معجزس!
-خب یه دقیقه صبر کن این چند تا تیکه ظرف رو آب بکشم، میام باهم یه کاریش میکنیم. برو بشین تا من بیام. -سریع باشیا آبجی، قربونت برم.

رفتم نشستم ولی چه نشستنی؟ آروم و قرار نداشتم. الان لابد دختره با خودش میگه عجب آدم بیشعوریه، جواب نمیده و اینا. بلند شدم شروع کردم به راه رفتن. هی از اینور میرفتم اونور، از اون مبل به این مبل. چند دقیقه ای گذشت و دنیا بالاخره اومد. دستکشارو در اورد انداخت روی اُپن و نشست کنارم و گفت: خب. اول بگو خواهش میکنم و قابلتونو نداشت، مغازه خودتونه و از این حرفا که خودت بلدی.
-بعدش چی؟
-بعدش رو جواب که داد بهت میگم. اول اینو بگو.

شروع کردم به تایپ: سلام، قابلتونو نداشت، مغازه خودتونه. پدرتون هم اگه بیان قدمشون روی چشم.
تایپ که میکردم دنیا هم داشت میدید. سند رو که زدم گفت: تو که خودت بلدی. مسخره کرده منو؟
-نه بابا جان دانیال صفرم رسما. بهم نگفته بودی نمیدونستم چی بگم.
-خب حالا. بزار ببینیم جواب میده یا نه. اگه نخوابیده باشه. سیب میخوری؟ دارم میرم برای خودم بیارم، میخوری واسه تو هم بیارم؟
-نه بابا سیب میخوام چیکار الان. برو واسه خودت بیار، نوش جونت.
-اوکی.

بلند شد رفت توی آشپزخونه، منم داشتم یه نقس عمیق میکشیدم که گوشی لرزید. سریع آنلاک کردم و دیدم بله، جواب داده!
-مرسی لطف دارید، حتما بهشون آدرس مغازه رو میدم که بیان بعدا. خیلی ممنون :))

-دنیا! بدو بیا جواب داد! بدو بدو! -اومدم اومدم، واستا
سیب به دست اومد و نشست، یه گاز از سیب زد و گوشی رو گرفت و پیام رو خوند.
-خب حالا بپرس مثلا من از کجا بفهمم پدر شماست؟
-یعنی چی؟ -بپرس تو. ای بابا.

گوشی و گرفتم و نوشتم: خواهش میکنم. من از کجا بدونم پدر شما هستن وقتی بیان؟
-دنیا، ضایستا.
-وا. حرف نزن سند کن ببینم.
-باشه باشه.
سند رو زدم و به دقیقه نکشید که جوابش اومد: :)) معرفی میکنن خودشون رو، میگن یوسف نژاد هستم، پدر ترانه :)

-بیا. اسمشم بهت گفت، مثلا جنابعالی اسم خانمو نمیدونستی. دیگه بهتر از این میخوای آقا دانیال؟
اصلا باورم نمی شد که داشتم با دختری که همین چند روز پیش آرزو داشتم که فقط یدفعه دیگه بیاد توی مغازه حرف میزدم، اونم یعنی اینجوریه حالش الان؟

[ادامه دارد..]


منبع: کافه پاراگراف - امیررضا لطفی پناه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت بیستم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان روی جدول های ولیعصر ، قسمت بیستم ، کافه پاراگراف ، امیررضا لطفی پناه ، کافه ، پاراگراف ، امیررضا ، لطفی پناه